خاطرات زندگی من و عشقم...

اگر تنهاترین تن ها شوم باز هم خدا هست...او جانشین همه ی نداشتن هاست

اگر فکر میکنید زندگیتون یکنواخت شده و هیچ کاری برای انجام دادن ندارین و زیادی احساس راحتی میکنید حتما اسباب کشی کنید !

یه دفعه همه چی  از این رو به اون رو میشه و فرصت سرخاروندن هم پیدا نمیکنید و کلا مدل زندگیتون عوض میشه...

از وقتی که به خونه جدید نقل مکان کردیم زندگی خیلی عوض شده...یه چیزایی بهتر و یه چیزایی بدتر شدند...

خونه ی جدید را خیلی بیشتر دوست دارم و توش احساس راحتی میکنم...اماکار  همسری  بیشتر شده که البته ربطی به خونه جدید نداره ... از وقتی میاد خونه تا وقتی بخوابه روی هم رفته یکی دو ساعت بیشتر با ما نیست که اون هم بیشترش تو حالت خواب و بیدار میگذره

پویان انگار که هنوزم اینجا احساس غریبی میکنه و بیشتر بهانه میگیره ...

کارهای خودم هم که خیال تمام شدن ندارند...حدود یکماه گذشته و من هنوز مشغول مرتب کردن کابینت ها و کمد ها هستم ... 

وقتی که این روز های پرمشغله تموم بشن و دوباره به آرامش برسیم شاید بریم مسافرت...بیشتر  از هر چیزی به آرامش نیاز دارم

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ توسط ترانه نظرات () |

یکسال از روزی که خدارو تو رو به ما داد میگذره عزیز دلم...پسرک من...

 تو سخت ترین ،اما بهترین سال عمرم را  بهم هدیه دادی... تو خیلی چیزها به من هدیه دادی ... احساس  بی نظیری که با هیچ کلمه ای غیر این نمیتونم توصیفش کنم ... مادرانه ...

حس مادرانه...

عشق مادرانه ...

صبر مادرانه ...

توی  این یکسال لحظات نابی را تجربه کردم  که عاشق تک تکشونم... از اولین باری که بهم نگاه کردیم از پشت یه دیوار شیشه ای ...تو آروم بودی ولی من را که دیدی گریه کردی ...منم گریه میکردم ...شاید وقتی از پرستار پرسیدم پسر من کدومه فهمیدی و میخواستی بهم بگی مامان.. بی معرفت نباش  ...من تو را میشناسم ...

اولین بار که بغلت کردم...فقط  بیست دقیقه وقت داشتم و عقربه های  ساعت اون اتاق نفرت انگیز تند و تند میچرخیدند و من تا تونستم بوسیدمت و بوییدمت و بوسیدمت.. جوری که لباسهام عطر تنت را برداشتند و شدند منیع انرژی من تا فردا ...تا ملاقات دوباره با پاره ی تنم ...

قبل از اینکه تو بیای بهترین روز زندگی برای من وجود نداشت...خیلی روزها خوب بودند اما بهترین ؟ هیچ وقت نتونستم از بین روزهای خوبم یکی را به عنوان بهترین انتخاب کنم ...اما روزی که بعد از 11 روز لحظه به لحظه انتظار  کشیدن خبر مرخص شدنت را شنیدم شد بهترین روز زندگیم ...لباس نو پوشیدم، آرایش کردم، عطر زدم و اومدم دنبال تو ...اون روز من خوشحال ترین زن عالم بودم ...

اولین باری که برام خندیدی یادته؟ ...روز مادر بود ... بهم نگاه کردی و لبخند زدی ...شیرینترین لیخندی که تا به اون روز دیده بودم

اولین بار که نشستی...اولین بارکه دستای کوچولوت را به مبل گرفتی و روی پاهات ایستادی ...اولین بار که گفتی ماما..اولین بار که گفتی آبا ...

عاشق لحظاتی  ام که فقط مال منی ...فقط مال من ...خنده و بازی ات مال همه است اما وقتی خوابت میاد ،وقتی ترسیدی،وقتی بی حوصله ای فقط  من را میخوای   و این برای من بهترین تعبیر را داره ...تو به من اعتماد داری ...تو با من احساس امنیت میکنی ...

 وقتی شب ها نق نق کنان بیدار میشی وتو تاریکی  دنیال من میگردی و سرت را روی اولین نقطه ی بدن من که بهش رسیدی  میذاری ودوباره میخوابی  من را یاد خودم میندازی...منم وقتی شب ها میترسیدم یواشکی میرفتم تو اتاق مامان و بابام ..آروم و بی صدا نزدیک مامانم میخوابیدم و و انگشت پام را میچسبوندم به پاهای مامان ...فقط یه انگشت ...اما یکباره تمام ترس ها و کابوس هام ناپدید میشدند ...انگار یه انرژی از همون یه انگشت تو تنم میپیچید که همه ی وجودم را گرم میکرد...و حالا تو هم همون کار را میکنی و من از اینکه منیع آرامش تو ام از خوشحالی تا صبح نمیخوابم...    

حالا یکساله شدی نازنین من...و روزها و شب های  من و تو پر از این لحظه هاست ...لحظات ناب مادر بودن ...عاشق بودن ...عاشق بودن ...عاشق بودن ...

امشب توی خانه مان  یک  جشن میگیریم...ساده و کوچک و خودمانی...اما توی دلمان جشن بزرگی برپاست ...بزرگترین جشن زندگیمان ...جشن تولد تو ... تو که بهانه ما برای نفس کشیدنی ...

تولدت مبارک پسرم...

--------------------------------

پ.ن.شب تولد پسرکمان را سه نفرانه جشن گرفتیم ...در یک باغ رستوران زیبا و متاسفانه حتی یک لحظه نتوانستیم توجه پسرک را ازآبشار و آبنماهای اطراف به دوربین جلب کنیم و نتیجه اش شد این !

 

آپلود عکس کوچولوهای فارسی

  در تولد کفشدوزکانه ! هم نتونستیم حتی یک عکس بی عیب و ایراد بگیریم...بس که این پسرک بی قرار و بازیگوشه

 

آپلود عکس کوچولوهای فارسی آپلود عکس کوچولوهای فارسی آپلود عکس کوچولوهای فارسی

آپلود عکس کوچولوهای فارسی

آپلود عکس کوچولوهای فارسی

نوشته شده در شنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ توسط ترانه نظرات () |

روزهای آخر سال که میشه انگار به اندازه تمام سال کار روی سرت میریزد ...خونه تکونی...خرید...کارهای عقب افتاده ای  که تو ی تمام50-340 روز گذشته انجام نداده ای و حالا باید انجام بدهی ...

اما برای من این روزها با سال های قبل تفاوت دارد...بیشتر وسایلمان غیر از آنهایی که برای یک  زندگی سه نفره  واقعا ضروریست توی کارتون روزنامه پیچ شده اند ...و دیگر چیز زیادی برای تکاندن باقی نمانده !که آن هم تکاندن یا نتکاندنش به لطف پویان هیچ  تفاوتی ندارد!...در یک چشم به هم زدن  تمام زحمت یکی دو ساعته برای مرتب کردن خانه دود میشود و به هوا میرود و برای همین من چشمم را روی همه  ی به هم ریختگی ها بسته ام و بیشتر وقتم با بازی کردن با پسرک میگذرد ...از پشت پنجره شلوغی  خیابان و تب و تاب مردم را تماشا میکنم و بیخیال از هیاهوی آنطرف برای پسرکم شعر میخوانم ...لی لی حوضک بازی میکنیم ...کلاغ پر میکنیم ... مامان و بابا و نینی را تمرین میکنیم... و از دیدن انگشت کوچولویش روی عکس نینی های کتاب در حالی که میگه ن ن ن غرق شادی میشوم و بوسه بارانش میکنم...

سالی که گذشت برای من با تمام سال های گذشته متفاوت بود ...پر بود از خاطرات خوب و خاطرات بد...از لحظه های خوب و لحظه های سخت ...پر از بیخوابی های شبانه که با یک نگاه به صورت معصومش فراموشم میشد  ...پر از خستگی هایی که فقط یک لبخندش کافی بود تا دوباره انرژی بگیرم... اما حالا از سالی که گذشت راضی و خوشحالم.. روزی نیست که  خدارا به خاطر سلامتی پسرکم شکرنکنم و روزی نیست که ازش نخوام که مبادا یک لحظه تنهایم بگذارد ....

----------------------------------------------------------------------------

پ.ن. پیشاپیش سال نو  را به همه دوستای خوبم تبریک میگم...امیدوارم که تو سال جدید برای همه همون چیزی را نوشته باشند که به صلاحمون هست...حتما همینطوره....

 

نوشته شده در یکشنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ توسط ترانه نظرات () |

دلم برای گفتن دوستت دارم تنگ است...برای شنیدنش هم همینطور...

دوست دارم بشنوم دوستت دارم ....بدون اینکه هیچ نشانی از تردید ببینم ،و بگویم دوستت دارم  بدون اینکه به راستگویی  خودم شک  داشته باشم

.... و بعد مثل بچه ها برای دوست داشتنمان اندازه تعیین کنیم ...قد یه دریا ...اندازه تموم ستاره ها ...اندازه آسمونها ...

مثل گذشته ها ی دور که هیچ روزی بدون دوستت دارم ها  شب نمیشد و هیچ شبی صبح....

زمانه...!.. با زندگی من چیکار کردی .....

نوشته شده در سه‌شنبه ٩ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ توسط ترانه نظرات () |

روی پوست بدن پسرکم لکه هایی بیرون زد که به گفته دکتر اگزماست ... تو سن  پویان معنیش حساسیت به پروتئین گاویه ....و نباید شیر گاو وخیلی چیزهای دیگه  بخوره ....اما.....

از دیروز جمله های دکتر که بیرحمانه من را میکوبید توی سرم موج میزنه ...این هدیه ایه که تومادر خوب  بهش دادی ... این اولین عارضه شیر خشکه و دعا کن که اخریش باشه  و..........

انگشت اتهام همه به سمت منه ...حتی نزدیکترین کسانم ...سکوت همسری مثل نیشتریه که به قلبم  فرورفته ...

اولین باره که احساس میکنم  در حقم بی انصافی شده ...دلم از همشون شکسته ...

هیچکس نمیدونه یکی از آرزوهای بزرگ من شیر دادن به بچه ام بود ...هیچکس نمیدونه تو رویا هام چقدر اون لحظه رو تصور کردم ...

نمیدونند چند ماه اول من و پسرکم چه زجری کشیدیم تا وادارش کنم از سینه من شیر بخوره... نمیدونند چقدر از شیشه های شیر که برای پویان از سینه من  عزیزترند بدم میاد...

نمیدونند که به هر چیزی متوسل شدم که پویان شیر بخوره و نخورد و نخورد و نخورد و بالاخره بعد از 6 ماه من بودم که تسلیم   یه پسر سر سخت و لجباز شدم

تقصیر من نیست  که پسرکم به خاطر تشخیص اشتباه یه دکتر بی سواد  لحظه ورودش به این دنیا  به جای آغوش من رفت تو یه دستگاه شیشه ای ... تقصیر من نیست که اولین بار وقتی ده روزش بود لمسش کردم فقط برای چند دقیقه

تقصیر من نیست که قبل از اینکه بدونه سینه مادر چیه و اصلا مادرش  کیه  از یه شیشه بی ارزش پلاستیکی شیر خورد و دیگه هیچ وقت حاضر نشد  به سینه من لب بزنه ...

حالا همه این چیزا فراموش شده ...پسرک من به پروتئین گاوی حساسیت پیدا کرده و بدنش پر شده از لکه هایی که اذیتش میکنند  و من شدم مقصر ...شدم یه مادر بد ...چون نتونستم به بچه ام شیر بدم ...

خستگی این چند ماه یک جا قلمبه شده روی دلم ...همه ی خاطرات بد دوباره صف کشیدن جلوی چشمم  ... حتی لب هام نای جنبیدن  نداره...وقتی این پست را ارسال کنم لپ تاپ را جمع میکنم و میذارم یه جایی که تو دسترس نباشه  ... موبایلم را خاموش میکنم و شاید حتی تلفن خونه را هم قطع کنم.... یه دیوار میکشم دور خودم و پویان   و اجازه نمیدم  هیچکس...هیچکس ...هیچکس... عشق من به پسرکم را که  برای به دست آوردنش بهای به این سنگینی دادم زیر سوال ببره ....

نوشته شده در پنجشنبه ٢٧ بهمن ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ توسط ترانه نظرات () |

 وقتی یه مدت از اینجا دور میشم نوشتن دوباره برام خیلی سخت میشه...انگار هر چی از زندگی مجازی دور میشم به زندگی حقیقی ام نزدیکتر میشم  و زندگی بیرون از این صفحه ها بیشتر بهم احتیاج داره

پسرکی که  امروز ده ماهه شد و هنوزهم تنها اسباب بازی مورد علاقه اش مامانشه  حتی تحمل چند دقیقه دوری از من را نداره.... این روزها برای دستشویی رفتن هم  باید  از قبل برنامه ریزی کنم !

نمیدونم این همه وابستگی خوبه یا بد ...نمیدونم باید چه جوری رفتار کنم ...هر روزی که میگذره دغدغه های من برای پسرکم  بیشتر میشه ...از خیلی چیزها مطمئن نیستم و تنها چیزی که ازش مطمئنم اینه که میخوام پویان با عشق بزرگ بشه ...میخوام وجودش سیراب  باشه از محبت ...میخوام ذهنش مهربونی را بشناسه نه دورویی و نیرنگ و ریا ...میخوام با این باور بزرگ بشه که همه ی آدم ها خوبن ...همه چیز تو دنیا قشنگه ....

این ها چیزاییه که من برای پسرکم  میخوام ...و میدونم که خدا هم باید بخواد

اما از یه چیز مطمئنم ...وقتی پویان بزرگ بشه ...وقتی برای خودش مردی بشه  بهش نمیگم من مادرتم ،من تو را بزرگ کردم، من به گردنت حق دارم...

میگم تو به من امید دادی...عشق دادی...شادی دادی...باعث شدی بفهمم دوست داشتن انتها نداره...باعث شدی دوباره عاشق زندگیم بشم و برای بهتر شدنش تلاش کنم

-------------------------------------------------------------

پ.ن.این روزها سرم خیلی شلوغه ...خونه جدید تو راه داریم !و باید خودم را برای اسباب کشی به انضمام یه پسر شیطون و کنجکاو که حاضر نیست حتی 5 دقیقه تنهایی برای خودش بازی کنه آماده کنم

  دلم هم میخواست  برای ده ماهگیش یه کیک بپزم اما رژیم دارم و تا حالا تونستم 9 کیلو وزن کم کنم...هر چند که هنوز خیلی مونده تا به وزن سابقم برگردم اما همینکه عقربه ترازو هر روز نسبت به روز قبل یه کم میاد پایینتر کل روزم را میسازه !و میتونم هر جور نق نق و غرغر و بیخوابی را تحمل کنم

مولتی هاستر

نوشته شده در پنجشنبه ٢٠ بهمن ۱۳٩٠ساعت ۱:٠۸ ‎ق.ظ توسط ترانه نظرات () |

چند وقتی هست که شیطنت های رو به فزونی پویان بهم  اجازه نمیده با خیال راحت بشینم پای کامپیوتر و از خودم و زندگیم بنویسم از دغدغه هام ...دلخوشی هام ...خستگی هام

اما بیشتر از سه هفته بود و که هر روز و هر ساعت به محض اینکه کوچکترین فرصتی پیدا میکردم به این وبلاگ     http://nafasjooonam.blogfa.com     سر میزدم تا از حال انار..دختر کوچولویی که با آب جوش سوخته بود خبرداربشم

دیروز وقتی صفحه را باز کردم و بالای صفحه خوندم خداحافظ انار ...یخ کردم ...

از دیروز تا حالا تو حال خودم نیستم ...سعی میکنم بهش فکر نکنم و فقط هر وقت یادم میفته برای آرامش پدر و مادرش دعا میکنم ...دخترک دو ساله ای که 26 روز رنج کشید و بالاخره  رفت پیش خدا  به دعا نیاز نداره...

دعا کنید برای صبوری مادری که باید برگرده خونه و اتاق خالی دخترش را ببینه... دنبال بوی تنش  بین لباس هاش  بگرده  ...جای انگشتای کوچولوش رو در یخچال را ببینه و طاقت بیاره و زنده بمونه

امتحان خیلی سختیه ...

خدایا هیچ پدر و مادری را با درد و رنج و از دست دادن بچه اش امتحان نکن ...

نوشته شده در شنبه ۱ بهمن ۱۳٩٠ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ توسط ترانه نظرات () |

یه چیزایی تو زندگی هست که واقعیته ...نمیشه حذفش کرد

نمیشه بیخیالش شد...نمیشه باهاش زندگی کرد ...نمیشه زندگی نکرد ...

بعضی وقتا زندگی خیلی پیچیده میشه ...

انقدر که حتی نمیشه ازش گفت...

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢۱ دی ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ توسط ترانه نظرات () |

Design By : Night Melody