خاطرات زندگی من و عشقم...

اگر تنهاترین تن ها شوم باز هم خدا هست...او جانشین همه ی نداشتن هاست

امشب حالم خیلی بده...خیلی دلگیرم ..خیلی خسته ام ...خیلی پشیمونم

خیلی شاکی ام ....

خسته شدم ...از آوارگی... از تنهایی.. از بار سنگین روی شونه هام

کاش برمیگشتم به ده سال پیش

کاش میشدم همون دختر مدرسه ای شاد و شنگول و بیخیال

 کم آوردم... این دفعه واقعا کم آوردم

نوشته شده در پنجشنبه ٢٢ خرداد ۱۳٩۳ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ توسط ترانه نظرات () |

تنهایی  خیلی اذیتم میکنه ...جای یه دوست  تو زندگیم  خالیه

یه دوست که هر وقت میخوام و هر چقدر میخوام بتونم باهاش حرف بزنم

امروز که همسر داداشم بهم گفت  فلانی هم مثل شما همیشه تنهاست  فهمیدم فقط خودم نیستم که میدونم تنهام

از دید دیگران هم من یه زن تنهام

 از دید خودم هم من یه زن تنهام ...تنهای تنها ...

------------------------------------------------------------------

پ.ن .دیگه نمیخواستم اینجا چیزی بنویسم ...هیچ وقت هیچوقت ...ولی امان از تنهایی ...آدمو به هر کارهایی مجبور میکنه که این کوچکترینشه

نوشته شده در پنجشنبه ۱ خرداد ۱۳٩۳ساعت ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ توسط ترانه نظرات () |

روز خیلی بدی بودی  امروز  ... بد شنیدم بد دیدم... دلخور شدم ... دلخور کردم ..

خوشحالم که تموم شدی....

فردا یه روز دیگه است ....

نوشته شده در جمعه ٢٩ فروردین ۱۳٩۳ساعت ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ توسط ترانه نظرات () |

یه بهار دیگه را هم دیدم ...متفاوت با همیشه... کنار  همسرم ، بچه هام ..پسرم ،نفسم، همه زندگیم

دخترم، عروسکم ،فرشته ی نازم...

خدای مهربونم  متشکرم....

----------------------------------------------------------------

پ.ن .....دوستای خوبم... سال نو مبارک ... اگه میتونستم دلم میخواست یه جور دیگه سال نو را بهتون تبریک بگم ...از نزدیک ....

اما فرقی نمیکنه... بهترین ها رو براتون آرزو میکنم...مثل همیشه ....

 

نوشته شده در پنجشنبه ٧ فروردین ۱۳٩۳ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ توسط ترانه نظرات () |

دخترکم...پانیا...

 

آپلود عکس , آپلود رایگان

نوشته شده در جمعه ۱۸ بهمن ۱۳٩٢ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ توسط ترانه نظرات () |

مامان میشه بلام گصه بگی ؟

اره عزیز دلم قصه چی بگم ؟  اوممممممممممم ...گصه ی پویان 

و من شروع میکنم به گفتن گصه پویان ...

یکی بود یکی نبود ..زیر گنبد کبود عیر از خدای مهربون هیچکس نبود .. یه آقا پسر خوشکلی بود که اسمش پویان بود و............................................

تا میرسه به جایی که پریا شب میخواد پیش مامان بخوابه ...اینجاست که یه دفعه پویان واکنش نشون میده و میگه نهههههههههههه بله خونه خودشون بخوابه  بره بگل مامان خودش بخوابه ... به گوشیت دست نزنه ها ! به کیفت دست نزنه ها ! سبال ماشین  بابا علی نشه ها ! 

چند ماهه که دارم پسرکم را برای ورود عضو جدید آماده میکنم   با  قصه و بازی .. 

براش  از پریا میگم که میخواد بیاد  خونه مون ...قراره براش یه عالمه اسباب بازی بیاره ...و پویان را خیلی دوست داره  و میخواد باهاش بازی کنه 

گاهی میگه دوستش دارم و گاهی هم میگه نه دوستش ندالم !  میزنمش تا گهر کنه و بره خونه خودشون !

فقط خدا  میدونه که من چقدر بابت واکنش پویان به عضو جدید خونه نگرانم .. نمیخوام پسرک عزیزتر از جانم حتی برای یه لحظه غم توی دلش بیاد ... چند ماه گذشته از بدترین روزهای زندگی من بودند... نه جسمم آمادگی یه عضو جدید داشت و نه خودم ... اما با هر سختی بود  گذشت ... بالاخره این نه ماه گذشت و حالا فقط دوشب تا اومدن دختر کوچولوم باقی مونده ... و من انقدر نگرانی توی ذهنم دارم که  نمیدونم به کدومش باید فکر کنم ...

همیشه فکر میکردم پویان برام کافیه.مخبتش عشقش ...خدا شیرین ترین و دوست داشتنی ترین پسر دنیارو بهم داده بود و همین برام بس بود.. اما بازم عافلگیرم کرد و مسیر زندگیم را عوض کرد..و من بازم  همه چیز را به خودش سپردم...

خیلی نگرانم که از پسش برنیام ... که نتونم از عهده ی بزرگ کردن دو تا  بچه به خوبی بر بیام ..که نتونم خودم را پیدا کنم و خیلی زود برگردم به زندگی عادی...

اما دیگه برای این نگرانی ها دیر شده ...چاره ای غیر از رو برو شدن با واقعیت ندارم ...

------------------------------------------------------------------------

پ.ن . پراکندگی جملاتم را  به پراکندگی ذهنم ببخشید .. 

-دلیل ننوشتنم نداشتن وقت نیست ! انگیزه ام برای نوشتن کم شده ...خیلییییییییییی کم 

-من ناشکری  نمیکنم ..برعکس ..هیچکس به اندازه خودم نمیدونه  خبر اینکه دوباره دارم مادر میشم چه تاثیر بزرگی توی زندگیم داشت و چقدر همه چیز را برام تعییر داد .. اما شرایط خیلی سختی داشتم که بازگو کردنش را ندارم ...

امیدوارم تولد دخترک نقطه ی عطفی یاشه توی زندگیم ...

نوشته شده در دوشنبه ۳٠ دی ۱۳٩٢ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ توسط ترانه نظرات () |

تو زندگی زبان به کام گرفتم و تو سکوت فرو رفتم ...به اینجا هم سرایت کرد  و بالاخره زندگی واقعی و مجازی من هر دو مثل هم شد...غرق در سکوت......

بعد از این همه مدت نوشتن برام خیلی سخت شده...قبلا اگه حرف نمیزدم  مینوشتم ...توی  خیالم  صدها پست اینجا گذاشتم...اما نتونستم بنویسم 

درست مثل دوران مدرسه که پر بودم از شور و شوق...وقتی  به دوستام دسترسی نداشتم که حرف بزنیم شب تا صبح توی خیالم باهاشون حرف میزدم تا بالاخره فردا صبح برسه و دوباره برم مدرسه و خیال هام رنگ واقعیت بگیره..

اما حالا ....همیشه فردا صبح میرسه وچیزی تغییر نکرده...همه ی اون حرف ها همونجایی  که بودند میمانند...یعنی خیال...

------------------------------------------------------------------------

پ.ن. زندگیم دستخوش اتفاقات زیادی شد توی این مدت ...از همه مهمتر حضور یه دختر کوچولو تو زندگیمون که تا چند هفته دیگه به دنیا میاد و من میشم مامان دو تا بچه ...این برام یه شوک بزرگ بود...خیلی بیشتر از وقتی که فهمیدم پویان را توی راه دارم...

اومدنش خیلی چیزها را تغییر داد... یه علت غیبتم هم  توی این چند ماه هم همین بود...حال فوق العاده بد جسمی و روحی ...

 پرم از فکر و خیال های جورواجور که اگه بتونم دوباره از لاکم بیرون بیام و درباره اش حرف بزنم حتما میام...

 

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩٢ساعت ٤:٠۸ ‎ق.ظ توسط ترانه نظرات () |

بعد از یه مدت  که شاید فقط به من طولانی گذشته اومدم اینجا...

تنها جایی که توش احساس آرامش میکردم...جایی که میدونستم چند تا دوست حرفهامو میخونند و احساس نزدیکی میکردم باهاشون... تنها جایی که توش خودم بودم و راحت بودم..

اما صفحات برام غریبن...حتی یادم نیست اخرین پستی که نوشتم راجع به چی بود...

 زندگیم داره با سرعت نور عوض میشه...چشمامو بستم و خودم  را سپردم به سرنوشت...از درست و غلطش مطمئن نیستم ... فقط میدونم پسرکم که خوشحال باشه من هر چیزی را میتونم تحمل کنم ...

دو سالگی اش را جشن گرفتیم...با اینکه زخم های عمیق توی دلم اجازه نداد  توی دلم هم جشنی برپا باشه...

 

آپلود عکس کوچولوهای فارسی

 

---------------------------------------------------------

پ.ن.1. من همون آدم قبلی ام...  همون همون ....فقط شرایطم عوض شده ... از زمین تا آسمون...

پ.ن.2. روزهای  دو سالگی پسرکم اونقدر شیرین و دوست داشتنی هستند که نمیتونم تو چند تا جمله کوتاه خلاصه شون کنم...شاید یه پست مفصل از حال و هوای پسرک دوساله ام نوشتم...

نوشته شده در دوشنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩٢ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ توسط ترانه نظرات () |

Design By : Night Melody