خاطرات زندگی من و عشقم...

اگر تنهاترین تن ها شوم باز هم خدا هست...او جانشین همه ی نداشتن هاست

دیدین ادم وقتی داره یه چیزو از دست میده میفهمه که چقدر براش ارزش داره ؟

من عشقمو وقتی داشتم از دست میدادم به دست اوردم !

درست  همچین روزهایی 6 سال پیش  اوج قصه عشقمون بود .مدت طولانی  از علاقمندیمون به هم میگذشت  اصلا نمیتونم زمان براش تعیین کنم و بگم مثلا  از اون موقع عاشقش شدم  وقتی فکر میکنم میبینم انگار همه ی عمرم عاشقش بودم

  دو بار به خواستگاریش جواب رد داده بودم نمیدونم چرا ؟

 من که دوستش داشتم .........دلم براش تنگ میشد ........... من که وقتی میدیمش هول میشدم

 و وقتی به  بهانه های جورواجور از راه دور زنگ میزد    دستام میلرزید

پس چرا بهش میگفتم نه ؟

تنها دلیلش این بود که به عشقم ایمان نداشتم  نمیدونستم که چقدر دوستش دارم

از اینکه یه هوس باشه میترسیدم ......... میترسیدم اشتباه کرده باشم نه درباره اون درباره خودم

اون انقدر نگاهاش پاک و عاشقانه بود که فقط یه دونه اش کافی بود که چند ماه منقلبم کنه تا وقتی که دوباره ببینمش

ما هیچ وقت با هم  خارج از حرف های معمولی حرف نزدیم حتی یک کلمه .......

یا اصلا حرف نمیزدیم یا خیلی عادی برخورد میکردیم  هیچ کس نمیدونست که چه قدر به هم علاقه داریم ......... فقط نگاه ...... نگاه های عاشق .....  نگاه های عمیق  ......به عمق چشمام ........ به عمق چشماش ...

توی همین روزها بود که شنیدم داره ازدواج میکنه خودم 6 ماه پیش به دومین خواستگاریش جواب رد داده بودم و دیگه ندیده بودمش ....

زیر و رو شدم .. حالم بد بود .... گریه میکردم.... مریض شدم ......... وقتی مامانم میومد سراغم خودمو میزدم به خواب که چشمای  پف کرده امو نبینه

نگذاشتم هیچکس بفهمه...... ولی چیزی که خودم با تمام وجودم فهمیدم این بود  دوستش داشتم  خیلی زیاد .....بدون اون نمیتونستم نفس بکشم ....نمیتونستم زندگی کنم .بدون اون میمردم

 من واقعا دوستش داشتم و عاشقش بودم  هیچ هوسی هم در کار نبود

 تا اینکه یه شب با بی میلی رفتم مهمونی  قرار نبود بیاد ولی اومد

 لحظه ای که پاشو از در گذاشت تو دوباره همونجوری نگام کرد ....

......عاشق .... عاشق عاشق ...

مطمئن بودم که عاشقمه فقط نمیفهمیدم چرا رفته خواستگاری یکی دیگه

اگه دوستم نداره چرا اینطوری نگام میکنه ؟؟؟  این چیزی بود که همه ی اون شب از خودم میپرسیدم و چند دقیقه یه بار برای پاک کردن اشکایی که نم نم گوشه چشمم جمع میشدند  یه لحظه ی  خلوت پیدا میکردم و تنها جوابی که براش داشتم این بود :

میخواد عذابم بده   .......میخواد انتقام بگیره ......

شب سختی بود   ......خیلی سخت

 موقع خداحافظی نگاش نکردم و جوابشو ندادم ..غرورم نمیگذاشت کم بیارم .

بعد از اون شب لحظه های بدی داشتم تا اینکه چند روز بعدش اومد سراغم برای اولین بار

یه دفعه دیدم کنار هم نشستیم و داریم حرف میزنیم به اندازه تمام اون سال هایی که سکوت کرده بودیم  حرف زدیم  خیلی طولانی بود ..... خیلی ......

خیلی چیزا رو فهمیدم .. فهمیدم بیشتر از اونی که من فکر میکردم دوستم داره .....بیشتر از اونی که میدونستم به خاطر من جنگیده ...و بیشتر از اون که فکرشو بکنم از نه گفتن هام ضربه خورده .....و خیلی بیشتر از اونی که براش اشک ریختم برای من  اشک ریخته

دو هفته بعدش نامزد کردیم    ........ دیگه صبرمون تموم شده بود ... بعد از اون روز طاقت یه لحظه دوریشم نداشتم ......تا جایی که میشد همه ی وقتمون با همدیگه میگذشت

اولین بار که با هم شام رفتیم بیرون  همسری نازم  خیلی سعی کرد منو راضی کنه که دستمو بهش بدم !!!! چند ساعت از همه ی توانایی هاش استفاده کرد که من دستمو بذارم تو دستش ولی نتونست  به هم نامحرم بودیم خوب !!!(هر چند که چند روز بعدش تغییر عقیده دارم که محرم و نامحرم به یه صیغه نیست و مهم اینه که ما مال هم هستیم در نتیجه  به هم محرمیم  پس  راحت باش !!!!!!)

اخی الان که یادم میفته خنده ام میگیره به خودم که چقدر بچه بودم و به اون که چقدر زحمت کشید و  سعی کرد مخ منو بزنه  ولی اخرشم نتونست  هههههههه

لحظه های اخر دم در خونه مون که رسیدیم  دیگه راضی شدم  ولی همون لحظه ی حساس یه دفعه مامان اینام از مهمونی برگشتند و نور ماشینشون افتاد پشت سرمون توی ماشین و همه چی خراب شد !

بعدا که ازش پرسیدم چرا اون شب به زور دستمو نگرفتی گفت چون نمیخواستم از اول  فکر کنی  من چیزی رو به زور ازت میگیرم  باید خودت بخوای !(البته این حرف ها در باغ سبز بود ! )

------------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن 1.نمیدونم چرا این حرفا رو اینجا زدم ...  شاید چون  این چند وقت خیلی یاد اون موقع ها میفتم 

ولی مهم نیست چرا.......مهم اینه که ما هنوزم همونجوریم ......

... عاشق عاشق ...... البته یه فرق با اون موقع داریم  ... عاشق عاشق باکوله باری از مشکلات !!!

پ.ن.2.  اون روز فهمیدم قضیه اون خواستگاری یه دروغ بوده از طرف بابای همسری که میخواسته جبران نه گفتن های منو بکنه و میخواسته عشق منو به زور ببره یه جای دیگه خواستگاری !!!البته وقتی با انصاف فکر میکنم میبینم اگه اینکارو نکرده بود شاید تا مدت ها بعد نمیفهمیدم چقدر دوستش دارم و به هم رسیدنمون بازم به تاخیر میفتاد هر چند که مطمئنم ما مال هم بودیم و غیر از این نمیتونست باشه......  دیر یا زود

پ.ن.٣. خدایا دوستت دارم ........ خدایا شکرت به خاطر همه چیزایی که بهم دادی و ندادی

نوشته شده در شنبه ٢۸ دی ۱۳۸٧ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ توسط ترانه نظرات () |

 مشکلات انسان های بزرگ را متعالی میکند و انسان های کوچک را  متلاشی

                                                                                             دکتر شریعتی

نوشته شده در چهارشنبه ٢٥ دی ۱۳۸٧ساعت ٧:٢٧ ‎ب.ظ توسط ترانه نظرات () |

 

بالاخره دکتر وارد شد ، با نگاهی

> خسته ، ناراحت و جدی .

> دکتر در حالی که قیافه نگرانی به

> خودش گرفته بود گفت :"متاسفم که

> باید حامل خبر بدی براتون باشم ,

> تنها امیدی که در حال حاضر برای

> عزیزتون باقی مونده، پیوند مغزه

> ."

> 

> "این عمل ، کاملا در مرحله

> أزمایش ، ریسکی و خطرناکه ولی در

> عین حال راه دیگه ای هم وجود نداره,

> بیمه کل هزینه عمل را پرداخت میکنه

> ولی هز ینه مغز رو خودتون باید

> پرداخت کنین ."

> 

> اعضا خانواده در سکوت مطلق به

> گفته های دکتر گوش می کردن , بعد از

> مدتی بالاخره یکیشون پرسید :" خب

> , قیمت یه مغز چنده؟";

> 

> دکتر بلافاصله جواب داد :"5000$

> برای مغز یک مرد و 200$ برای مغز یک

> زن ."

> 

> موقعیت نا جوری بود , أقایون داخل

> اتاق سعی می کردن نخند ن و نگاهشون

> با خانمهای داخل اتاق تلاقی نکنه ,

> بعضی ها هم با خودشون پوز خند می

> زدن !

> 

> بالاخره یکی طاقت نیاورد و سوالی

> که پرسیدنش آرزوی همه بود از دهنش

> پرید که : "چرا مغز آقایون

> گرونتره ؟ "

> 

> دکتر با معصومیت بچگانه ای برای

> حضار داخل اتاق توضیح داد که : "

> این قیمت استاندارد عمله ! باید

> یادآوری کنم که مغز خانمها چون

> استفاده میشه، خب دست دومه و

> طبیعتا ارزونتر !!!!!!!!!!!! !! . "

نوشته شده در یکشنبه ٢٢ دی ۱۳۸٧ساعت ٩:٤٤ ‎ب.ظ توسط ترانه نظرات () |

حالم خوب نیست          .............. خیلی بده

خیلی بد شدم   بداخلاق   کسل تنبل   هر چیز بدی که فکر کنین تو وجود من جمع شده

ادمای دورو برم هم بدن    حتی همسری  خیلی بده     خیلی بد شده

هیچ کسی رو دوست ندارم     از همه چی بدم میاد

دلم نمیخواد زندگی کنم        

چقدر زندگی کردن سخته ................

نوشته شده در شنبه ٢۱ دی ۱۳۸٧ساعت ٧:٠٤ ‎ب.ظ توسط ترانه نظرات () |

دوسه روز پیش دلم بدجوری گرفته بود  نمیدونم روز عاشورا بود یا تاسوعا

همه ی فامیل و خانواده ام هم رفته بودند مسجد ابا و اجدادیمون!!!!!!  غیر از من

 دلم نمیخواست هیچ کسی رو ببینم

   دلم نمیخواست کسی سوال و جوابم کنه

مامانم زنگ زد گفتم نمیام

بعدش همسری اومد خونه   دید حالم خیلی بده اومد کنارم خوابید (اخه من همیشه در مواقعی که حالم خوب نیست به خواب پناه میبرم   میرم توی اتاق خواب و پتو رو میکشم روی سرم و سعی میکنم که خودمو بزنم به خواب بلکه خوابم ببره ولی تا حالا یکبار هم موفق نشدم !!!!!!!!!!) 

-ترانه ؟؟؟؟ خوابی ؟؟؟؟؟؟؟؟ بیداری ؟؟ خواب نیستی کلک پاشو !!!!!!

-تپلوی من ؟؟؟(تو این لحظه من باید عصبانی میشدم و میپریدم به همسری که من تپلو نیستم !ولی حالم بدتر از اون بود که واکنش نشون بدم )  

-ترانه ...لوس نشو........ پاشو ما هم بریم مسجد  وگرنه یه چیز بدتر بهت میگما !!!!!!!!

- خوشکلم  پاشو  من که میدونم بیداری

بعدش رفت چایی بخوره ..... تو این لحظه ها با خودم کلنجار میرفتم که بلند شم و برم تا بیشتر از این دلم نپوسیده ولی بلند نشدم

- ترانه  ؟؟ تو که هنوز خوابیدی   پاشو دیگه  

- ترانه   میگما !!!!!!!!  بعدا نگی چرا گفتی  ؟ ...........

 

-چاقالوی من پاشو !!!!!!!!!! دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم و و از اونجایی که دلم خیلی پر بود یه کتک اساسی به همسری بیچاره زدم که البته خودم بیشتر دردم گرفت تا اون !!!!!!!!

بعدش هم بغضم ترکید و  و تا تونستم گریه کردم انقدر که شلوار همسری از زیر زانو تا پاچه اش خیس خیس شد !!!!!

بیچاره هر چقدر تلاش کرد منو راضی کنه که اماده شم و برم نشدم و تازه عصبانیشم کردم !

- ترانه میرم ها  !!! نمیای ؟؟؟؟؟؟؟

-نه !

-لوس نشو پاشو بریم  

-خودت برو من نمیام

-من برم تنهایی اونجا چی بگم ؟بگم تو کجایی ؟پاشو بریم

-بگو مرده ! ولم کن و برو

- بعدش رفت  باورم نمیشد که بره

منتظر بودم بازم بیاد نازمو بکشه ولی نیومد

پاشدم از پنجره خیابونو نگاه کردم  سوار ماشین شد و رفت .......

دلم داشت از غصه میترکید ........ قلبم داشت خفه میشد   .......چند دقیقه تحمل کردم ولی دیدم نمیتونم تنهایی تو خونه بمونم  .....داشتم از غصه خفه میشدم

وبعد گوشی رو برداشتم و بهش زنگ زدم ولی اصلا حرف نزدم !!

-ترانه .........بیام دنبالت ؟؟؟؟؟؟؟؟؟  اماده شو بیا پایین !!!!!!!

و عین بچه های ذوق زده اماده شدم و رفتم

 

و چقدر هم خوب شد که رفتم چون روحیه ام کلی عوض شد

 فقط تا اخر شب خودمو لعنت میکردم  چرا انقدر زیادی ناز کردی که اخرش مجبور شی خودت نازشو بکشی !!!!!!!!

 

 

نوشته شده در جمعه ٢٠ دی ۱۳۸٧ساعت ٥:۱٤ ‎ب.ظ توسط ترانه نظرات () |

هیچی برای گفتن ندارم غیر از اینکه :

 

 

 بهاربیست                   www.zibasazi.bahar-20.com      التماس دعا   بهاربیست                   www.zibasazi.bahar-20.com

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٧ دی ۱۳۸٧ساعت ٥:۱۱ ‎ب.ظ توسط ترانه نظرات () |

یه محرم دیگه هم از راه رسید  مثل خیلی چیزهای دیگه

 روزها   از راه میرسند و میگذرند  و دوباره همه چی تکرار میشه مثل زندگی ما که همونطور یکنواخت میگذره و تکرار میشه و تکرار میشه و...........

پارسال محرم خیلی نذر و نیاز کردیم  خیلی امیدوار بودم که امسال دیگه منم .....

دلم برای این بچه هایی که لباس سفید تنشون میکنند و یه پیشونی بند سبز میبندند به پیشونیشون ضعف میره  مخصوصا پسرکوچولو ها خیلی معصوم و دوست داشتنی میشند

نذر کردم اگه  خدا به ما هم از اون فرشته ها داد از همون لباسها تنش کنم روز عاشورا ولی .............

چند روز پیش رفتیم دکتر   ..........دکتره یه لیست بلند بالا از مشکلاتی که ما داریم تحویلمون داد و بعد هم گفت چون سنت بالا نیست زوده که ای وی اف کنیم

یکماه بستمون به انواع و اقسام قرص و کپسول ویتامین و تقویتی

 برای همسری هم که یه قرص هایی داد که با چه  مکافاتی خارجیشو گیر اوردیم ولی بدبختی خواب اوره و همسری منم در حال درس خوندنه چند وقت دیگه ازمون دکترا  داره و از ساعت 7 شب که میاد خونه شروع میکنه به درس خوندن

حالا اقا ناز میکنه که من میخوام درس بخونم  نمیتونم این قرص ها رو بخورم بمونه برای بعد از امتحان من !!!! منم هیچ اصراری نمیکنم خودش میدونه 

 فقط چند ماه کارمون عقب میفته !!

اخه یکی نیست بهش بگه دیگه درس میخوای چیکار ؟؟؟؟ اینهمه مشکل داریم بگذار لااقل یه ذره فکرت ازاد باشه تا ببینیم این .ا س ....... تنبلت  یه ذره تکون به خودشون میدن یا نه ؟؟

 اون شبی که از دکتر برگشتیم خیلی داغون بودم  5ساعت توی مطب بودم 

اما همسری بیشتر اعصابمو داغون کرد  اصلا درکم نمیکنه  من خودم خیلی خسته ام خیلی ...........  انگار این فقط مشکل منه  انگار نه انگار که اونم توی این مشکل سهمی داره 

انگار فقط وظیفه منه که باراین مشکلو  به دوش بکشم    اون حتی  داروهاشو درست نمیخوره برای هر یه دونه قرصش من باید یکساعت صغری کبری بچینم و توجیهش کنم که چرا باید بخوره !!!!!!

فقط دوروزه که داره این قرص ها رو میخوره ها عوارضش داره میکشتش !!!!!!

یکی نیست بهش بگه من بدبخت دوسال از این کوفت و زهرمارها خوردم و مدام مثل زن حامله ویار داشتم ولی انقدر اه و ناله نکردم

یه چیز خنده دار هم بگم  قرص هایی که به همسری داده همونایی که برای تحریک تخمکگذاری به خانوما میدن من چند ماه از همونا میخوردم

مگه این همسری من زیر بار میرفت که بخوره ؟؟؟؟ میگفت ترانه به خدا این دکتره اشتباه کرده  من یه وقت اشتباهی حامله نشم !!!!!!هههههههههههه

دیگه حرفی ندارم .

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٠ دی ۱۳۸٧ساعت ٧:٠۸ ‎ب.ظ توسط ترانه نظرات () |

خیلی حرف داشتم برای گفتن  از دلتنگی های خودم

از مشکلات خودم ...............

از دردهای خودم ...............ولی

الان اومدم بگم خدایا چرا ؟ چرا تو همونجور اون بالا ساکت نشستی و داری قتل عام بنده هاتو تماشا میکنی  اصلا مسلمون نه  ........شیعه نه

ادم که هستند ؟؟؟؟؟؟؟ نیستند ؟

 خدایا نمیخوام بگم به عدلت شک دارم ولی پس کو اون عدل الهی ؟

  خدایا دیگه بسه    نشون بده تو حامی مظلومینی   خواهش میکنم

------------------------------------------------------------------------

نمیدونم چی بگم  کاش دستم به گردن کلفت این عربهای  مفت خور شکم چرون و هوسباز میرسید تا همشونو خفه میکردم

 نمیدونم چطور دیدن صحنه جنایات غزه و  بچه هایی که تیکه تیکه شدندو مادرایی که ضجه میزنند هیچ تاثیری روی مردم نمیگذاره

 یکی میگفت به ما چه اینها هم  یه مشت عربند !!!!

ولی من میگم ادم که هستند ؟ نیستند

نوشته شده در یکشنبه ۸ دی ۱۳۸٧ساعت ٥:٠۳ ‎ب.ظ توسط ترانه نظرات () |

نمونه خانمهایی که آقایان واقعا می پسندند



مردها واقعا به دنبال چه چیز هستند؟


1- اول از همه مردها به دنبال کسی هستند که تشنه عشق و محبت باشد. شاید این حرف بسیاری از خانم ها را غافلگیر کند اما مردها دوست دارند مورد دوست داشتن قرار بگیرند و خودشان نیز کسی را دوست بدارند. مشکل اینجاست که خانم ها برخورد بی احساس و سردی با آنها دارند. پیدا کردن خانمی که قابل دوست داشتن باشد کمی مشکل است و مردها از اینکه بفهمند دختر رویاهایشان را پیدا کرده اند خوشحال می شوند. اینو خیلی راست میگه !  این همسری من همیشه میناله که تو به من محبت نمیکنی   ! دیگه نمیدونم باید چیکار کنم ؟


2- مردها دنبال خانمی می گردند که در نظرشان جذاب باشد. خانم ها اغلب تصور میکنند که مردها خیلی سطحی نگر بوده و تنها چیزی که برایشان اهمیت دارد وضعیت ظاهری خانم می باشد. مردها لزوما به دنبال خانم های کمر باریک نمی گردند و اکثر آنها از خانم های چهل کیلویی خوششان نمی آید، بلکه آنها می خواهند کسی را داشته باشد که به وضعیت ظاهری خود افتخار کند (البته این کار را نباید بیش از اندازه انجام دهد). مردها از داشتن نامزدی که قیافه خوبی داشته باشد لذت می برند و من فکر نمی کنم که مردی چیزی جز این به شما بگوید.


3- مردها به دنبال خانم هایی هستند که بتوانند به آنها اعتماد کنند. کسی که آنها را به خاطر خودشان بخواهد، کسی که بتوانند به او ایمان داشته باشند. شاید برایتان عجیب باشد اما برخی از خانم ها قابل اعتماد نبوده و بسیار بی وفا هستند. همین امر باعث می شود که مردها محتاط تر عمل کنند. بوسه روز عید و یا عشق بازی ها اصلا به حساب نمی آیند و این جزئی از خصوصیات خانم هاست. آقایون به شدت از بی وفایی و بد قولی بیزار هستند و به دنبال کسی می گردند که بتوانند از صمیم قلب به او اعتماد کنند.


4- مردها می خواهند برای خود تشکیل زندگی خانوادگی دهند و به دنبال شریکی هستند که بتواند با او در خانه زندگی کند. خانم هایی که در محیط های اجتماعی فعالیت می کنند برای مردها قابل قبول تر هستند چرا که آقایون تصور می کنند خیلی بهتر می توانند با این گونه افراد ارتباط برقرار کنند و ارتباطشان پایدار تر خواهد بود.


5- مردها به دنبال خانم هایی با روحیه زنانه و مهربان می گردند زیرا چنین خصوصیاتی باعث می شود که یک زن بتواند مادر بهتری برای بچه هایش باشد. البته این امر بدان خاطر نیست که مردها انتظار دارند خانم ها آنها را نیز تر و خشک کنند بلکه بدان خاطر است که دوست دارند فرزندانشان در آغوش مادر مهربان و دلسوزی پرورش پیدا کنند.


6- مردها به دنبال خانم های خوش مشرب هستند. بعضی از خانم ها خیلی سخت گیر بوده و برای جزئیات اهمیت بیش از اندازه ای قائل می شوند. آیا تا به حال دختر هایی را دیده اید که دارای خلق و خوی پسرانه هستند؟ مردها می خواهند از در کنار هم بودن با همسر خود لذت ببرند و احتیاج به محبت دارند به همین دلیل همیشه به دنبال فرد خوش طبعی هستند که بتوانند در کنار او به آرامشی که آرزوی آن را دارند دست پیدا کنند.



7- مردها کسی را می خواهند که حامی و پشتیبانشان باشد. خیلی از خانم ها منتظر هستند که اشتباه کوچکی از آقا سر بزند که آنها را به باد انتقاد بگیرند و در مسائل خصوصی و حتی شغلی شان دخالت کنند. آقایون به ارتباط خود به عنوان یک سیستم محافظ نگاه می کنند زمانیکه خانم نتواند یک چنین حسی را در آنها به وجود آورد و از این گذشته تا آنجا که می تواند از آنها انتقاد هم بکند، چیزی نمی گذرد که آقا از او جدا می شود.


8- مردها از خانم های عصبی که تمام مدت داد و فریاد می کنند خوششان نمی آید. آنها خانم هایی را می پسندند که اهل بحث و گفتگو باشند و قادر باشند که مشکلاتشان را از راه های منطقی حل کنند. شاید خلق و خوی آتشین شما را در همان روزهای اولیه اندکی جذاب باشد اما در روز 500 به هیچ وجه به شما افتخار و قدرت نخواهد بخشید.


9- مردها از خانم هایی که آنها را به چالش وا می دارند خوششان می آید. دوست میدارند که خانم ها، آنها در انتظار بگذارند. مردها معمولا زمانی که احساس امنیت کنند اندکی در رابطه تنبل می شوند اما زمانیکه آنها را به چالش وا می دارید، حداقل کاری برای انجام دادن دارند. اگر می خواهید مرد خود را همواره به خود علاقمند نگه دارید باید او را همیشه به چالش وادار کنید.


10-   این بندشو نمیشه  اینجا گذاشت میان در وبلاگمو تخته میکنند !!!!!! هر کی خواست بگه خصوصی براش بفرستم هههههههههههه

11- مردها به دنبال همسری می گردند که به آنها متعهد باشد. هر چند پیدا کردن چنین شخصی مشکل است اما می توانید حداقل آرزوی داشتن یک چنین همسری را داشته باشید. مردها نامزدی را دوست دارند که بتوانند به او اعتماد کنند و مشکلات و ناراحتی هایشان را با او در میان بگذارند. تعهد مثل یک خیابان یکطرفه نیست و باید از جانب هر دو طرف رعایت شود. چنین نیازی برای همیشه در وجود تمام مردها باقی خواهد ماند.

نوشته شده در پنجشنبه ٥ دی ۱۳۸٧ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ توسط ترانه نظرات () |

 من نمیدونم چه جوری بعضی ها میتونند بدون اینکه به قیافه طرف مقابلشون نگاه کنند حرف بزنندو تپق هم نزنند ؟

اخه من نمیتونم !!!!!

من وقتی دارم با یکی صحبت میکنم حتما باید به چشمای طرف نگاه کنم وگرنه یادم میره  که چی داشتم میگفتم !

خوب چیکار کنم دست خودم نیست   خیلی سعی کردم که موقع حرف زدن با یه نامحرم سرمو بندازم پایین ولی هر بار ابروریزی شده

وسطش یادم رفته چی میگفتم و به من من کردن افتادم !!!!!!

یکی از همکارهام وقتی با من حرف میزنه دقیقا دیوار پشت سرمو نگاه میکنه !!!و همینجور نیم ساعت حرف میزنه بدون اینکه یه بار نگاهش به طرف من کج بشه

انگار من یه مرض مسری دارم که با نگاه کردن اونم میگیره

در عوض من !! هر کاری میکنم سرمو بندازم پایین و حرف بزنم نمیشه  یهو به خو.دم میام میبینم اون خیره شده به دیوار روبرو و من همینجور دارم بر وبر نگاش میکنم

خیلی بی حیام ایا  ؟؟؟؟؟

اصلا من این مشکلو در تمام قرون زندگیم داشتم !!!!!

چه توی دبیرستان چه دانشگاه یا هرجایی که قرار بوده با جنس مخالف معاشرت داشته باشم !

یادمه یکی از استادام خیلی اینجوری بود

منم همیشه یه عالمه سوال ازش داشتم و اون هر بار سرشو مینداخت پایین و جواب منو میداد 

منم یه بار تصمیم گرفتم همینکارو بکنم :

اول دسته صندلی رو نگاه کردم بعد دستای خودمو !!!!! بعد به خودکارم وررفتم   بالاخره نصف حرفامو زدم ولی اخرش خیلی ضایع شد

یادم رفت چی داشتم میگفتم و هر چقدر به این ذهن ... فشار اوردم یادم نیومد که نیومد !

اخرش پرسیدم : ببخشید چی داشتم میگفتم ؟؟؟؟؟؟

دیگه خودتون تصور کنید چه ابرویی ازم رفت  از اون به بعد تصمیم گرفتم راه خودم برم به من چه که پیش خودشون چی فکر میکنند  بهتر از اینه که ابروم اینجوری بره

اینجا هم همه ی همکاهام مرد هستند و من با یه اقای دیگه توی یه اتاقیم

بنده خدا از وقتی من اومدم اواره شده  اصلا توی اتاق نمیمونه  میاد یه چیزی برمیداره و میره یه اتاق دیگه !

فکر کنم به خاطر اینه که شیطان بین ما هست (نمیدونم چی میگن ؟ میگن شیطون حکومت میکنه ؟ شیطونی میکنه ؟ چیکار میکنه ؟)

تازه بساط چرت و پرت گفتنشون رو به هم ریختم  بعضی وقت ها یادشون میره که منم اونجا هستم و با هم بد شوخی میکنند!!!!!!! از اون شوخی های مردونه

یه دفعه یادشون میافته که منم صداشونو میشنوم و یه چند دقیقه ای سکوت همه جا رو میگیره

دبیرستان هم که بودم برای حسابان با دو سه تا از همکلاسی هام معلم خصوصی گرفته بودیم  معلمه هم یه پسره بود که اون موقع دانشجوی فوق بود  الان رفته کانادا برای دکترا

خداییش  خیلی خوش تیپ بود !!!! موقع درس دادن به همه بچه ها نگاه میکرد الا من !!!

منم از لجم اصلا محلش نمیگذاشتم و نگاش نمیکردم تا دلش بسوزه  !

بیچاره چند ماه بعد اومد خواستگاری و مامان و بابای منم بیخبر از من گفته بودند نه !!!!!! اخه 12-13 سال از من بزرگتر بود

خدا بگم مان و بابامو چیکار نکنه ؟؟؟؟؟؟ (شوخی ببودا  جدی نگیرین!!!! )

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۳ دی ۱۳۸٧ساعت ٤:٢۱ ‎ب.ظ توسط ترانه نظرات () |

Design By : Night Melody