خاطرات زندگی من و عشقم...

اگر تنهاترین تن ها شوم باز هم خدا هست...او جانشین همه ی نداشتن هاست

عزیز دلم... یادته اون روزی رو  که اومدی سراغم و بهم گفتی من از وقتی خیلی کوچولو بودی عاشقت بودم !

یادته گفتی تو تمام زندگیم مثل یه الهه پرستیدمت

یادته گفتی  من یه عمره که همه ی غصه ها و تنهایی هاموبا تو قسمت میکنم 

گفتی اگه به خاطر تو نبود هیچ وقت برنمیگشتم 

امروز 6 سال از اون روز گذشته ومن همه ی اون حرف ها رو یادمه 

........................  

معنای زنده بودن من با تو بودن است

نزدیک ـ دور

سیر ـ گرسنه

رها ـ اسیر

دلتنگ ـ شاد

آن لحظه ای که بی تو سر آید مرا مباد!

مفهوم مرگ من

در راه سرفرازی تو در کنار تو

مفهوم زندگی ست .

معنای عشق نیز

در سرنوشت من

با تو همیشه با تو

برای تو زیستن...

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٧ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ توسط ترانه نظرات () |

واسه ولنتاین هیچ کاری نکردم  هیچی نخریدم  سالهای قبل هم همینجوری بوده

نمیدونم چرا ولی اصلا برای این روز هیچ ذوق و شوقی ندارم

انگار هنوز تو وجودم نهادینه نشده که روز ولنتاین مال عاشق هاست !!! باید نشون بدی که عاشقی 

اصلا خیلی وقته که برای هم کادو نخریدیم قبلا چند روز یه بار همسری با یه شاخه گل میومد خونه

منم دنبال یه فرصت میگشتم که واسش کادو بخرم و غافلگیرش کنم ولی الان ........

 اصلاانتظار ندارم با یه خرس کوچولوی  قرمز خوشکل بیاد خونه ....

---------------------------------------------------------------------------------------

اهنگ جدیدمو خیلی دوست دارم ..... حتما یه بار گوش کنید

 

 

 

نوشته شده در شنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸٧ساعت ٥:۳٦ ‎ب.ظ توسط ترانه نظرات () |

 بعضی وقت ها خیلی راحت میشه زندگی رو آسون گرفت و کمتر غصه خورد

بعد از 24 ساعت گریه با یه روز استراحت دادن به خودم و یه خواب سیر و بعدش یه صبحونه مفصل و یه لیوان اب پرتغال تازه گریه زاری رو تموم کردم

به همین راحتی !!!!!!دیگه گریه نکردم

البته همسری میگه هنر نکردی !!!!!اخه اشکات تموم شده بودند !

همه ی تلاشمو میکنم که دیگه بهش فکر نکنم ....... به فکر و خیال هایی که داشتم و به حس خوبی همه ی وجودمو تو خودش گرفته بود وبه اینکه اون دوسه روز چقدر دنیا رو قشنگتر میدیدیم  انگار همه ی مشکلاتمون یه دفعه غیب شده بودند

نمیدونم چی شده ولی یه چیزی در درونم عوض شده

دیگه از اون همه اشتیاق خبری نیست   اگه به خاطر همسریم نبود دیگه پامو توی مطب هیچ دکتری نمیگذاشتم  اینو جدی میگم

برام شده مثل یه ارزوی دور و دست نیافتنی ........دیدین وقتی ادم میدونه آرزوش انقدر بزرگه که ممکن نیست یه روزی بهش برسه براش بی اهمیت میشه

همسری : ترانه بیا تعطیلات  هفته دیگه بریم کیش

من :نمیخوام

:چرا نمیخوای میریم خوش میگذره ها !!هر چقدرم دوست داشتی خرید کن !!!!!

:دوست دارم تو خونه خودمون باشم اینجوری بیشتر ارامش دارم

: هی بهت میگم بیا بریم پیش روانشناس گوش نکن ...... لجباز ....یکدنده .....افسرده

 ای خدا به کی بگم ؟؟؟؟من زن افسرده نمیخوام!

: خوب نخواه منم میرم به اون دکتره شوهر میکنم تازه دکترم هست ! خیلی هم خوشتیپه خیلی هم دوستم داره !!!!!!!!موبایلشم بهم داده (چند روز پیش توی اداره یه خواستگار داشتم  ..حیف !!!! اخه دکتر بود ههههههههه)

و اینجوری شد که یه بحث افسردگانه تبدیل به یه جنگ تن به تن به سود همسری شد !!و من برای چنددقیقه دوباره شدم همون ترانه ی  لجباز یه دنده شیطون مورد علاقه ی همسری !!!!!

نوشته شده در چهارشنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٧ساعت ٥:٢۸ ‎ب.ظ توسط ترانه نظرات () |

سه روز تو رویا زندگی کردیم  وای که چه رویای شیرینی بود

کاش هیچ وقت از این  خواب  شیرین بیدار نمیشدیم .

انگار هردومون خواب بودیم و یه خواب شیرین میدیدیم بدون اینکه راجع بهش حرف بزنیم.

یه جای خلوت پیدا کردم  و انقدر داد کشیدم که دیگه صدام در نمیاد ولی هنوز تو قلبم احساس سنگینی میکنم. 

انگار یکی قلبمو محکم گرفته تو مشتش و نمیذاره قلبم نفس بکشه

خیلی حرف دارم ولی انگشتام توان نوشتن ندارند

بمونه برای وقتی که تونستم محکم فشارشون بدم .

 

 

نوشته شده در شنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸٧ساعت ۸:٤٠ ‎ب.ظ توسط ترانه نظرات () |

 دیروز رفتم دکتر   قرار بود روز اول سیکل برم سونو تا دوز داروهاامو مشخص کنه

منم که شب قبلش یه نشونه دیدم و فکر کردم که شروع شد

نصفه شب در حالی که با همسری قهر بودیم وقتی فهمیدم این دفعه هم هیچی.......  عین دیوونه ها دور اتاق راه میرفتم و اشفته بودم نه میتونستم گریه کنم و نه بخوابم

تا اینکه همسری بیدار شد وخودمونم نفهمیدیم چه جوری اشتی کردیم فقط من دیدم که توی بغلش بغضم ترکیدو تازه فهمیدم چقدر بهش احتیاج داشتم

وقتی دکتر داشت سونو میکرد گفت مطمئنی حامله نیستی ؟

گفتم اره دارم پ ر... میشم  گفت ولی  ابعاد رحمت به حاملگی بیشتر شبیه تا قاعدگی

 برو ازمایش بده و جوابشو سریع برام بیار

ساعت 7.5 شبه و من تنها دویدم تا ازمایشگاه سر کوچه

نیم ساعت طول میکشید

ساعت 8 شد و دیگه درو بسته بودندفقط  من اونجا بودم

نمیتونم توصیف کنم چه حالی بودم به همسری هم گفتم و میدونم که اونم دل تو دلش نبود

تمام ناخن هامو جویدم   .....خانومه اومد بهم گفت باید تکرار بشه

بعد از کلی انتظاربهم گفتند مشکوکه و نمیشه گفت مثبته یا منفی

چون که اصلا هم عقب ننداختی باید چند روز دیگه دوباره بیای

دوباره برگشتم پیش دکتر

اونم گفت چند روز دیگه صبر کن اگه مثبت شد که هیچ اگه نشد داروهاتو شروع کن

هیچ جوری نمیتونم توصیف کنم من و همسری الان چه حالی داریم

یه لحظه به مثبت بودنش فکر میکنم و شادی همه ی وجودمو میگیره ولی همون آن به تلخی منفی شدن فکر میکنم و .........

نمیدونم اگه این دفعه ام ضد حال بخورم چه جوری تحمل کنم

این سومین باره که من امیدوار میشم

نا امیدی بعد از امیدوار شدن خیلی تلخ تر از اینه که از اول نا امید باشی

ولیاین دفعه از همیشه جدی تره

عدد بتام 10 بود

زیر 5 منفیه تا 25 مشکوک و 25 به بالا مثبت

 برام دعا کنید لطفا   خیلی زیاد

 

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٧ساعت ٥:٤٠ ‎ب.ظ توسط ترانه نظرات () |

 بعضی وقت ها زندگی اون روشو که مزه زهرمار داره  به ادم نشون میده

تجربه به من ثابت کرده در همچین مواقعی باید محل زندگی نذاری و کار خودتو بکنی

خود به خود همه چی درست میشه

قبلا در همچین وقت هایی  دنیارو به اخر رسیده میدیدم

 و فکر میکردم دیگه زندگیم نابود شد  دیگه همه چی خراب شد و من دیگه طعم خوشبختی نخواهم چشید !!!!!!!

ولی چند وقت دوباره همه چی عادی میشد و من اون لحظه های تلخ رو فراموش میکردم

فقط بعضی وقت ها فکر میکنم اگه یه بچه داشتیم همچین اتفاقاتی نمیفتاد

نمیدونم شایدم می افتاد

شاید از این هم بدتر میشد  

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸٧ساعت ٩:٢٧ ‎ب.ظ توسط ترانه نظرات () |

 اول بگم که چرا چند روزه اپ نکردم ؟.....چون حوصله نداشتم 

 بازم اون روی بیحوصله و کسلم بالا اومده بود

هر روز میومدم صفحه  جدیدرو باز میکردم یه کم نگاش میکردم و بعد میبستم و میرفتم   هیچی برای گفتن نداشتم !!!!

 ولی عذاب وجدان امروزم باعث شد که دلم بخواد حرف بزنم

چند روز پیش اداره ما اگهی استخدام داد و ما زودتر از همه خبر دارشدیم منم قبل از اینکه اگهی چاپ بشه به دوستم که یه جای دیگه زندگی میکنه زنگ زدم و خبر دادم که اونم میتونه شرکت کنه و گفتم که چندروز دیگه اگهیشو میزنن و خودش حواسش باشه

ولی وقتی اگهی رو زدند دیگه بهش خبر ندادم  چند بار هم میخواستم بهش خبر بدم ولی اون حس بدجنسیم نذاشت چون اون با من خیلی بد رفتار کرده بود   وقتی بچه دار شد خیلی براش خوشحال بودم و مدام حالشو میپرسیدم ولی اون وقتی فهمید من استخدام  شدم اصلا به روی خودش نیاورد  و برخورد خیلی بدی با من کرد کلا ادم خیلی حسودی بود

با خودم گفتم من که یه بار بهش گفتم دیگه خودش میدونه !!!!!

بعدا فهمیدم که یه جاشرکت کرده و به من خبر نداده و البته قبول هم نشد

منم به خودم گفتم بیخود اینهمه براش دلسوزی کردم وقتی اون اینطوری رفتار میکنه

وسر این اگهیه دوباره بهش خبر ندادم البته مطمئن بودم که شرکت کرده امروز زنگ زد و فهمیدم که خبر نشده و شرکت نکرده  خیلی ناراحت شدم اخرین مهلتش هم 5شنبه بود رفتم با رئیسمون هم صحبت کردم ولی گفت دیگه نمیشه

خیلی از خودم عصبانیم  !!! چرا اجازه دادم شیطون بره تو جلدم و ادم بدجنسی بشم

 البته تقصیر خودش هم هست که پیگیری نکرده ولی منم مقصرم که یاداوریش نکردم

نمیتونم خودمو ببخشم    وجدانم خیلی درد میکنه

من خیلی ادم بدی ام آیا ؟؟؟؟

نوشته شده در شنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸٧ساعت ٤:٠٤ ‎ب.ظ توسط ترانه نظرات () |

 دیشب برای دومین بار فیلم original sin (گناه اصلی ) رو دیدم 

  خیلی دوستش دارم          خیلی قشنگه

چند سال پیش وقتی  دانشجو بودیم توی خوابگاه دیدم ولی اون موقع مجرد بودم و برداشتم ازش یه جور دیگه بود

یادش به خیر  یواشکی  توی اتاق سی دی من  اورده بودیم و فیلم میدیدم اگه میفهمیدند کارمون ساخته بود !!!! 

در اتاقو قفل میکردیم که یهو یکی نپره وسط اتاقمون  چون تو خوابگاه در زدن معنی نداشت   همه همینجور میومدند بالای سرت !

 5 تا دختر چشم و گوش بسته ی پاستوریزه!  من که از همه شون پاستوریزه تر بودم 

  فقط یکی بینمون  شیطون بود که همه رو از راه به در کرد !  البته ما خیلی بچه های خوبی بودیم وو از فرصتی که داشتیم سوء استفاده نمیکردیم

 بدترین فیلمی که دیدیم همین بود با یه فیلم دیگه یه ذره بی ادبی تر !!

یادش به خیر چقدر خوش بودیم اون موقع ها

داشتم از گناه اصلی میگفتم  چند روز پیش  یادش افتادم و بعد اومدم از این کلوپ ها ی اینترنتی خریدم  

به نظرم الان خیلی قشنگتر از اون موقع اومد   اون موقع من بعضی جاهای خاصش یادم مونده بود ولی الان از یه زاویه دیگه بهش نگاه کردم 

چقدر به این اجنبی ها حسودیم میشه !!! این همه تو این مملکت گل و بلبل ما بودجه صرف  فیلم هایی میکنند که وقتی تموم میشه  حسرت دو ساعت وقتی رو میخوری که به پاش حروم کردی  تازه با پول بلیطشم میشد یه پیتزای خوشمممممممزه بخوری ههههههه(اصفهانی بودنمو ثابت کردم !)

------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن.1 اگه حرف هام خیلی بیربط و چرت و پرت بود ببخشید  من هنوز جوگیر این فیلمم !!!

پ.ن.2  هر کی ندیده در اولین فرصت ببینه  خیییییییییلی قشنگه

نوشته شده در جمعه ٤ بهمن ۱۳۸٧ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ توسط ترانه نظرات () |

Design By : Night Melody