خاطرات زندگی من و عشقم...

اگر تنهاترین تن ها شوم باز هم خدا هست...او جانشین همه ی نداشتن هاست

من هستم و خوبم خداروشکر     یعنی بد نیستم

بالاخره لاپاروسکوپی کردم و دارم دوران نقاهت بعد از عملو میگذرونم

عملش زیاد سخت نبود و دردش قابل تحمله   فقط موقع راه رفتن و خوابیدن دردم بیشتر میشه

نمیدونم با مهمونی های عید چیکار کنم ؟؟؟ هر چی به ذهنم فشار میارم یه بهونه پیدا کنم  نمیشه

دلم میخواست توی اخرین پست سال یه تشکر درست و حسابی از خدا بکنم

خدای خوبم 

شکرت به خاطر همه چیز هایی که بهم دادی 

داده هات انقدر زیاد و نداده هات انقدر کم هستند که خجالت میکشم کنار هم بگذارمشون

 سالی که گذشت هر چند که روز های سخت زیادی رو با خودش داشت ولی در مجموع سال خوبی بود

حال مامانم امسال خیلی بهتر از پارسال بود و ازت میخوام سال دیگه سلامتیشو بهش برگردونی

نمیدونم سال دیگه چی برام رقم زدی ولی هر چی که باشه من باز هم شکرت میکنم

حرف هام خیلی زیاده ولی دیگه نمیتونم بیشتر از این بشینم

دوستای عزیزم .... برای همتون آ رزوی سلامتی و سعادت دارم و امیدوارم سال نو  برای همه سالی سر شار از برکت و سلامت و سعادت و صلح و صفا باشه

پس.......... تا سال دیگه ... 

 

نوشته شده در پنجشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٧ساعت ٩:٠٦ ‎ق.ظ توسط ترانه نظرات () |

هیچ وقت روزهای آخر سال رو دوست نداشتم نمیدونم چرا ؟شاید به خاطر کارهایی که هیچ وقت تموم نمیشن

 همیشه روزهای آخر  اندازه کل سال کار دارم امسالم با اینکه غیر از یه خونه تکونی سرسری هیچ کار دیگه ای نکردم ولی خیلی احساس خستگی میکنم

وقتی از سر کار میام انقدر خسته ام که انگار خودم تنهایی یه کوه کندم (چه مثال مسخره ای! کی میدونه کسی که یه کوه کنده چقدر خسته است ؟؟؟؟؟؟؟ )خودمم از این همه احساس خستگی تعجب میکنم ...شاید یه دلیل جدی داره !

چند روز دیگه بیشتر به عید نمونده و من منتظرم ببینم این دفعه چی میشه

پارسال هم دقیقا روزهای آخر همینجوری منتظر بودیم و شب عید بازم امیدمون نا امید شد   تا تونستم گریه کردم... هفت سین هم نچیدم ... دوش هم نگرفتم

ولی صبح که پاشدم دیدم دلم نمیخواد سال جدیدو اینجوری شروع کنم ته دلم مطمئن بودم که امسال این انتظار  کشنده تموم میشه سریع هفت سین چیدم و آماده شدم

کلی هم به خودم رسیدم و خوشکل کردم همسری هم قبل از تحویل سال فیلم گرفت و توی فیلم هم گفت انشا..سال دیگه سه تایی نشستیم سر سفره هفت سین ........

امسال دیگه نمیذارم فیلم بگیره ...یا حدااقل نمیذارم از آرزوهامون مدرک به جا بذاره که اگه یه روزی خودمون دیگه نبودیم بقیه بفهمند که ما چه آرزویی داشتیم

این روزها خیلی به مردن فکر میکنم ...امروز رفته بودیم ماموریت و همون اول صبح نزدیک بود یه راننده تریلی خوابالو زیرمون بگیره که خدارو شکر به خیر گذشت

من توی همون لحظه ها داشتم به مردن فکر میکردم و وقتی یه دفعه اون تریلی اومد جلوی ما برعکس بقیه اصلا نترسیدم ...شاید بعدش باید تو دلم به غلط کردن می افتادم که خدایا ببخش و خدایا غلط کردم که از این فکر ها کردم و...

ولی من با آرامش تمام بعدش بازم به همون موضوع قبلی فکر کردم ...تازه جدی تر !

 خیلی عوض شدم ...انقدر که گاهی خودمم از این همه تغییر تعجب میکنم

------------------------------------------------------------------------------------

-کی میدونه چه جوری میشه صبر آدما رو زیاد کرد ؟انقدر کم صبر شدم که اگه همین الانم بفهمم حامله ام تحمل ٩ ماه صبر کردنو  برای بغل کردنش ندارم ......

-نمیدونم تا حالا جلسه تودیع و معارفه رفتین ؟؟؟؟ من برای اولین بار رفتم   ... اولش یه حس خوبی داشتم بالاخره سالن شیک ...فضای شیک ...ادمای شیک منم که تا حالا همایش درست و حسابی نرفته بودم !! ولی وقتی از ساعت ٨ صبح الی١ بعد ازظهر بدون یک دقیقه تنفس ! یک مشت ادم  چند تا مشت گوش مفت گیر اورده بودن!و میخواستند خراب کاری های چند ساله شون رو توجیه کنند و برن از هر چی جلسه و همایش با کلاسه حالم به  هم خورد

-فکر کنم دستور جدید مستر پرزیدنته که تا میشه صرفه جویی کنید!!!!!!! یه روش هم اینه که جلسه کاری رو با جلسه تودیع و معارفه وجلسه بررسی کارنامه عملکرد منابع انسانی وجلسه تقدیر از همکارهای نمونه و جلسه رفع ایرادات سیستم اطلاعات جدیدادغام کنید !!! سر و ته همشم با یه کیک تاریخ مصرف گذشته و یه موز نیمه گندیده  هم بیارین !!!!!

-به نظر شما اگه برای اولین بار از دستور آقای همسر سرپیچی کنم و نرم موهامو مش کنم  ضربه بزرگی به ستونهای  زندگیم وارد میشه ؟؟؟

واقعا حوصله و حال و توان و انگیزه شو ندارم !!!!

 

نوشته شده در دوشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٧ساعت ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ توسط ترانه نظرات () |

کلاس آموزشی برای آقایان:
اهداف تربیتی: جهت تقویت ان بخشی از مغز که از وجودش بی خبرند
ترم اول: دروس پایه ای
چطور بدون مادرمان زند گی کنیم (200 ساعت)
همسرم مادرم نیست (35 ساعت)
درک این مساله که فوتبال چیزی جز یک ورزش نیست و این که حذف شدن از جام جهانی فاجعه نیست (500 ساعت)
ترم دوم: زندگی زناشویی
بچه دار شدن بدون حسودی به نوزاد (50 ساعت)
غلبه بر سندروم "کنترل از راه دور تلویزیون همیشه باید دست من باشد" (55 ساعت)
درک این مساله مهم که کفش ها خودشان توی جاکفشی نمی روند (80 ساعت)
چطور بدون گم شدن، لباس های کثیفمان را تا سبد رخت چرک ببریم (50 ساعت)
چطور بدون اینکه ناله کنیم از بیماری مهلک سرما خوردگی جان سالم به در ببریم (50 ساعت)
ترم سوم: اوقات فراغت
چطور در آشپزی کمک کنیم بدون اینکه آشپزخانه را به گند بکشیم
چطور نوشیدنی سرو کنیم بدون اینکه سینی را تبدیل به استخر کنیم
چطور یک بلوز را در کم تر از دو ساعت اتو کنیم و در عین حال از سوختنش جلوگیری کنیم
ترم چهارم: آشپزخانه
مرحله اول مقدماتی:
Offخاموش
On روشن
مرحله دوم پیشرفته:
اولین نیمروی زندگیم بدون سوزاندن ماهیتابه
کلاس عملی:
عملیات جوشاندن آب قبل ازاضافه کردن ماکارونی
(بعد از قبولی در مرحله اول، مرحله فشرده با عناوین زیر آغاز میشود.نظر به اینکه مباحث واقعا پیچیده اند در هر کلاس حداکثر هشت شاگرد پذیرفته می شوند.)
اولین مبحث: البسه از لباسشویی تا کمد: یک مرحله مرموز
دومین مبحث: ریسک های پر کردن ظرف آب بعد از آب خوردن و بردن آن تا یخچال
سومین مبحث: آشپزی و بیرون بردن زباله ها شما را ناقص نمی کند
چهارمین مبحث: مصیبت کاغذ توالت: کاغذ توالت خود به خود کنار توالت ظاهر نمی شود (نمایشگاهی از همه
چیزهای خود به خودی در خانه!)
ششمین مبحث: تفاوت های اساسی زمین با سبد رخت چرک
هفتمین مبحث: "مردی در صندلی کنار راننده"
(آیا واقعا ممکن است دائما دستورالعمل صادر نکنیم و غر نزنیم وقتی خانم رانندگی می کند یا مشغول پارک کردن است؟)

نوشته شده در پنجشنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٧ساعت ٥:٤۳ ‎ب.ظ توسط ترانه نظرات () |

 روزها همونطوری میگذرن مثل همیشه ......با یه کم  بدتر و بهتر

چند روز پیش مهمون داشتم دوست همسری و با خانومش و دخترکوچولوش از رشت  اومده بودند اینجا 

پارسال هم ما رفته بودیم خونه شون

 یه چند ساعت که گذشت خانومه گفت مشکلی براتون پیش اومده؟؟؟ ! گفتم نه

گفت ولی حس میکنم روحیه تون مثل سابق نیست  نه تو نه شوهرت

گفتم نه اتفاقا  همه چی خوبه  خداروشکر  شاید به خاطر درس همسری باشه  شاید هم به خاطر اون چند ماهی که خونه نبودم و کار و انتقالی و این حرف ها ...  خیلی تحت فشار بودیم

گفت خلاصه یه چیزیتون هست  خیلی باگذشته  فرق کردی

 تو دلم گفتم خیلی چیزها  با گذشته فرق کرده

تعجب میکنم چرا بعضی ادم ها انقدر فضولند   خوب  فهمیدی ما مثل پارسال نیستیم  که فهمیدی مجبوری  بپرسی چتونه !!!!!

تازه همه اینها در شرایطی بود که ما همه ی سعیمونو کرده بودیم که شاد باشیم و به نظر خودمون  اوضاع روحیمون خیلی هم  خوب بود!!!

با رئیسمم یه کوچولو مشکل پیدا کردم تا شنبه ببینم به خیر میگذره یا نه ! میفتیم به جون هم

البته من آدم کم حرفی ام وکلا از اون تیپ هایی نیستم که تو روی طرف بایستم و بگم من درست میگم

ولی اونم آدم ترسناکیه ! بنده ی خدا هم جانبازه هم چند سال اسیر بوده و هم بقیه میگن موجی شده !!! کنترل اعصابش دست خودش نیست

نمیدونم چرا اینجور آدما رو بازنشست نمیکنند برن تو خونه بشینند ؟؟؟؟؟؟

اگه بهم توهین کنه دیگه نمیرم .....   دنبال بهونه میگردم که نرم

همسری هم میگه  من دوست دارم تو سر کار بری که تو خونه اعصابت خورد نشه وقتی قراره هر روز اعصابتو خورد کنند اصلا نمیخوام بری سر کار

 ولی خودم میگم  وقتی نینیمون بیاد دیگه نمیرم ....... اونم میگه  ای خدا! پس این سهم مارو زودتر بده تا این خانوم رضایت بده بشینه بچه شو بزرگ کنه !

هر روز هم خبر از یه جا میرسه که  فلان فامیل هم بچه دار شده !

فلان دوست اقای همسر هم بچه دومش تو راهه !ااخه همسری من ماشا.. اندازه موهای سرش دوست و رفیق داره   با همشونم فابریک ! با همشونم رفت و امد !

دیگه ما خیلی تابلو شدیم ... همه فهمیدن که ما تا حالا بچه دار نشدیم و خداروشکر کمتر سوال پیچم میکنند  هر چند که من از سوال نکردنشون هم ناراحت میشم !!!!

میگم چون میدونند دیگه سوال نمیکنند !! خداییش من دیگه کی ام ؟؟؟؟

سوال میکنند ناراحت میشم ...... نمیکنند ناراحت میشم !

اوضاع جسمیم هم زیاد خوب نیست

اگه روزهای سیکلمو روزی ١٠ بار نمیشمردم  خودم هم به حامله بودنم شک میکردم !

حالت تهوع دارم و به خاطر این داروهای لعنتی عین توپ باد کردم

مانتوم بهم تنگ شده و سر کار یه دفعه میبینم  واااااااااای      دکمه اش باز شده !!

دیگه  حرفام تموم شد !!!!!!!

 

نوشته شده در پنجشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٧ساعت ٦:۱۸ ‎ب.ظ توسط ترانه نظرات () |

Design By : Night Melody