خاطرات زندگی من و عشقم...

اگر تنهاترین تن ها شوم باز هم خدا هست...او جانشین همه ی نداشتن هاست

هر وقت از کنار زاینده رود رد میشم گریم میگیره

از اون زاینده رودی که   اون همه زیبایی داشت چی مونده ؟

 غیر از بوی گند ماهی های مرده

زاینده رودی که این موقع از سال جای نشستن کنارش پیدا نمیشد

  الان همه سعی میکنن هر چه سریعتر ازش رد بشن که کمتر این بوی گندو استشمام کنند

 بیچاره مسافر هایی  که به هوای دیدنش اومدن اینجا      دلم براشون میسوزه

 دوست ندارم از زاینده رود این تصویر بد تو ذهنشون بمونه

 کاش تا وقتی دوباره زاینده رود جون تازه بگیره  هیچ مسافری نیاد اینجا

  من خاطرات خیلی خوبی ازش دارم   هم از دانشجویی هم از همسری !

 بعد از عید که می اومدیم دانشگاه    اصفهان بوی بهشت میداد  

   هیچ وقت اون صبح های دل انگیز و عصر های دل انگیز ترو یادم نمیره  

 با بچه ها قرار میگذاشتیم دم  اکواریوم

 

 ( ورودی خوابگاه ما یه اتاق شیشه ای بود که نگهبانی اونجا بود و

 بچه بهش میگفتند اکواریوم )

  کلاس عصر که تموم میشد از دانشکده بدو می اومدیم

 خوابگاه و بدو برای انقلاب !!

 بعد هم میرفتیم یه چیزی میخریدیم که شکم مبارک هم فیض ببره و

  میرفتیم یه جا لب اب میشستیم   چقدر خوش بودیم

  به هر چیز باخود و بیخودی میخندیدیم  صدای اب دم دمای غروب چه حالی داشت

     همیشه یه چیزی هم برای ماهی ها میریختیم 

 اصلا نمیفهمیدیم زمان چطوری میگذره  تا ساعت نزدیک 8 میشد

   بعد هم  از روی سی و سه پل تند تند رد میشدیم

 تا به اتوبوس های دروازه شیراز برسیم   اخه ساعت 8.30 باید خوابگاه بودیم

 و اگه 5 دقیقه دیر میرسیدیم این نگهبانای بد عنق کارتمونو میگرفتند و دیگه دردسر داشتیم 

 بعضی وقت ها هم با همسری میرفتیم   اون که دیگه خیلی حال میداد !!!!!

 تو اون لحظه های غروب که با هم کنار اب قدم میزدیم

 چنان حس عاشقی به من دست میداد که میخواستم همونجا بپرم تو  بغل همسری

و     چند تا بوس ابدار ازش بکنم !!! حیف که نمیشد

  یادش به خیر   دیگه نه زاینده رود اون زاینده روده و نه من اون من

 حالا هر وقت از کنارش رد میشیم داریم میریم دکتر

 ولی من هنوزم عاشقشم   و منتظر روزی ام که دوباره جون بگیره

 و  اون پرنده ها ( که اسمشونو نمیدونم ) دسته دسته روی اب بشینند

و  با خنکای نسیمش  روح ادمو تازه کنه

نوشته شده در پنجشنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸٧ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ توسط ترانه نظرات () |

مرگ زودرس مردانی که همسران بسیار زیبا دارند

 

یک بررسی علمی نشان می‌‌دهد، مردانی که همسران زیبا دارند

. عمرشان کوتاه‌تر است.
براساس این بررسی که بر روی سه‌هزار و 509 مرد که

 همسران‌شان زیبا هستد، انجام شده، هر چه زیبایی زنان بیشتر باشد،

 مرد آنها در سن پایین‌تری از دنیا رخت بربسته است.

این بررسی نشان می‌دهد حتی زنانی که فقط
20درصد از زیبایی بهره داشته‌اند،

 در ابتدای زندگی یا اواسط آن بیوه شده‌اند.

برخلاف آن، زنانی که از زیبایی ، بهره کمتری برده‌اند

، شوهران آنها عمر بیشتری نسبت به شوهران زنان زیبا داشته‌اند.

این بررسی نشان می‌‌دهد، 80
درصد مردانی که از همسران زیبایی

برخوردار هستند در قبال آنها مسئولیت سنگینی را در خانه و محل کار

 و خیابان بر دوش دارند.

در این رابطه نیز روانشناسان
معتقدند، به گمان برخی افراد،

 خوشبختی و آسایش درونی ، بستگی خاصی به زیبایی دارد.

 اما برعکس این قضیه مردان زیادی هستند که نسبت

 به واکنش دیگران به همسران زیبارویشان حسادت نشان می‌دهند

 و در واقع با دو مسئله در آن واحد مواجه هستند و

 نمی‌توانند آن دو را (زیبایی و خوشبختی) را از هم جدا کنند

. اما این کافی نیست، بلکه باید زنان به ویژگی‌های دیگری نیز

 مزین باشند که به شخصیت آنها وابسته است.

زیبایی ممکن است باعث خوشبختی در زندگی یک زن باشد

، ولی آیا مردان به آن توجه می‌کنند؟!؟

 

نوشته شده در پنجشنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸٧ساعت ٩:٥۸ ‎ق.ظ توسط ترانه نظرات () |

 قبل از هر چیزی میلاد امام زمان رو به همه تبریک میگم 

 انشا... که همه با دست پر این روز ها رو سپری کنند

 مادیشب از مشهد برگشتیم   والان انقدر دلم برای اون

 فضاتنگ شده که  حد نداره    دلم میخواد دوباره توی اون

 صحن های خنک و خوشبو بشینم و سرمو بگذارم روی زانومو

 و با خدا حرف بزنم و هر چی تو دلمه بهش بگم  اما حیف که دیگه

تموم شد .......

  یک هفته دیگه باید صبر کنم تا معلوم بشه  چی شده  

 خدایا چقدر صبر کردن سخته بیخود نیست که انقدر صبر کردن

 اجر داره چون واقعا سخته

همسری خیلی امید واره هر چی من میخوام ایه یئس بخونم نمیگذاره و

 میگه هنوز که چیزی معلوم نیست شاید هم باشه !!!!!!!!

 یه ر وز که خودم تنها رفته بودم زیارت 

بغل دستم یه خانومه بچه اشو اورده بود زیارت 

  یه دختر کوچولوی ناز و خوشکل که تازه زبون باز کرده بود

  و به دخترش میگفت سلام کن مامان جون  سلام کن

 و همینجور اشک میریخت و میگفت من تو رو از این اقا دارم

 گفتم خدایا میشه من هم یه روز بچه امو بیارم اینجا ؟ 

 من و همسری دستشو بگیریم  تاتی تاتی راه بره و بیاریمش زیارت ؟

 خیلی  لذت بخشه

چقدر اولین باری که با هم رفتیم مشهد  با این بار فرق داشت 

  .اون موقع یک هفته از  عقدمون میگذشت وما توی

اوج خوشبختی بودیم هنوز ماشین نداشتیم و تازه  همسری خونه

خریده بود ولی من هنوز ندیده بودم  همسری گفت با هواپیما

بریم که تو اذیت نشی ولی من گفتم میخوام خونمونو ببینم و

تا تهران با اتوبوس رفتیم و بعدش قطار 

 رفتیم خونه رو  دیدیم  همسری میخواست زنگ بزنه 

تا بریم داخلش را هم ببینیم ولی من گفتم نه  زشته

 مزاحم مردم بشیم  اونم میگفت نه زشت نیست 

 خلاصه توی همین گیر و دار بودیم که مستاجره پیداش شد

 وما رو دید و به زور برد داخل خونه بیچاره خانمش

کلی از ما پذیرایی کرد و یک عالمه تبریک بهمون گفتند 

و   من خیلی شرمنده شدم   احساس یه بچه دهاتی رو

داشتم که  تا حالا یه خونه درست و  حسابی ندیده و ذوق زده شده !!!!!!!

 اصلا پشیمون شده بودم که چرا اومدیم خونه رو ببینیم 

 خوب اینم یه خونه بود مثل همه ی خونه ها 

  دیگه دیدن نداشت که !!!! بعدش رفتیم مشهد 

هتلی که شرکت همسری اینا باهاش قرارداد داشت

خیلی خوب بود  هتل الغدیر بود اسمش خلاصه همه چی عالی بود 

 انقدر بهمون خوش گذشته بود که نفهمیدیم یک هفته چطوری گذشت !

البته من دلم برای مامانم اینا خیلی تنگ شده بود و هر وقت زنگ میزدم و خواهرم  پشت تلفن گریه میکرد من هم یک عالمه گریه میکردم

   ولی واقعا خوش گذشت   به قول همسری که میگه انگار

 یک هفته تو رویا زندگی کردیم  و و دیگه بعد از اون ما با

هم این همه سفر رفتیم  هیچ کدوم به اندازه اون بهمون خوش

 نگذشت هنوز هم وقتی بهش فکر میکنم یه لبخند عمیق روی لبام

 میشینه باورم نمیشه که ۶ سال از اون موقع گذشته

امروز باید  از یه دکتر دیگه برای  همسری وقت بگیرم 

 خیلی نگرانم  اگه بگه  باید عمل بشه چیکار کنم ؟

 من دوست ندارم اون درد بکشه دوست ندارم اذیت بشه 

 اگه قراره ما با سختی بچه دار بشیم همون بهتر که

 من همه ی سختی ها رو تحمل کنم   همسری من

به اندازه کافی تو زندگی سختی کشیده دیگه نمیخوام بیشتر

 از این اذیت بشه

از اونجا یه ست لباس نوزاد خریدم خیلی نازن

  لباسای کوچولو کوچولو تصورش را هم که میکنم دارم

اینا رو تن نینیم میکنم دلم ضعف میره

 خداجونم تا کی میخوای ما رو منتظر نگه داری ؟؟؟؟؟؟

 

نوشته شده در دوشنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸٧ساعت ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ توسط ترانه نظرات () |

 من با این وبلاگ مشکل دارم   هر چی تغییرات توش میدم اعمال نمیشه

 برای پروفایلم عکس گذاشتم که نمایش داده نمیشه

 ساعت گذاشتم که اونم نیست

 اهنگ گذاشتم که اونم پخش نمیشه

 حالا هم که ستون کناری کلا حذف شده   همشون هم تایید میشه

چیکار کنم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 ایا من خیلی خنگمممممممممممم؟

 ایا خیلی عقب افتاده ام که بلد نیستم این کاهارو بکنم ؟

ایا بهتره وبلاگو تعطیل کنم بره پی کارش ؟

 تازه هر چی از این شکلک ها هم میگذارم    نمیشه

 عکس هم نمیتونم بگذارم    فکر کنم  بهتره برم 

یه تیکه کاغذ پاره پیدا کنم توش چیز میز بنویسم

 همه چی هم توش نقاشی کنم !!!!!!!!

 

نوشته شده در دوشنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸٧ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ توسط ترانه نظرات () |

  امروز داشتم به گذشته ها فکر میکردم   به اینکه چقدر توی

این یکی دو سال عوض شدم    شدم یه خانوم سنگین رنگین و ساکت و اروم

   که تا چیزی ازش نپرسن حرف نمیزنه   چقدر با گذشته ها فرق کردم

 عشقم میگه   خیلی عوض شدی    میگه من عاشق شیطونی هات بودم

   عشق حاضر جوابی هات  عاشق یکی به دو کردنت با   من  

  میگه دوست ندارم افسرده باشی   دوست دارم  با من کل کل کنی  !

(حالا ببینید   من میخوام زن خوبی باشم و همش بگم چشم اقا  

 اونوقت اون دوست نداره )

 راست میگه من خیلی عوض شدم   بابام بهم میگفت جناب سرهنگ

   از بس که  مثل جناب سرهنگ ها بودم  حرفم یکی بود !!!!

  با همسری قبل از اینکه بیان خواستگاری و ازدواج کنیم 

چنان بحث میکردم که میکشید کنار ! البته بعدا فهمیدم که

همه ی بحث راه انداختن هاش عمدی بوده  تا من بشینم بغل دستش.

 و به خیال خودم  روشو کم کنم  و اونم فیضشو ببره !!!!!! بدجنس 

  وقتی هم که کم می اوردم  دیگه بهش محل نمیگذاشتم و میرفتم

توی اتاقم مثلا درس میخوندم     یه بار که همینطوری شد 

  من رفتم توی اتاقم و با نور مهتابی داشتم هندسه تحلیلی میخوندم  

بعدش گلم اومد توی اتتاق  من هم اصلا تحویلش نگرفتم 

  رفت بقیه لامپ هارو روشن کرد و گفت حیف چشمای عسلیت  نیست

 که با نور کم ضعیفشون کنی ؟؟؟؟ این اولین حرفی بود که

 من از همسری شنیدم و کم کم دوزاریم افتاد که انگار   یه جور دیگه بهم نگاه میکنه

ولی اون موقع هیچ احساسی نسبت بهش نداشتم   تا اینکه از اون موقع

دو سالی گذشت و  دیگه ما شدیم عاشق دلباخته هم   البته من  

   چون اون از خیلی سال پیش  عاشق من بوده   

  من توی فامیل معروف بودم به شر و شور بودن ولی حالا .................

 فکر کنم تا این نینی شیطون بلای ما بیاد دیگه من باید برم

بیمارستان روانی بستری بشم 

 دلم میخواد   دوباره همونی باشم که عشقم دوست داره باشم

ولی نمیتونم  همه ی اون کار ها برام بی معنیه    الان فقط یه چیز برام مهمه

 اونم این که ما هم مثل بقیه  بچه داشته باشیم   خسته شدم از حرفی دیگران

  که خیلی هاشونم منظور بدی ندارندولی  ادمو میرنجونند 

 مثلا چند وقت پیش رفته بودیم خونه دوست همسری که یه پسر ۴ ساله داره 

  پسرش دنبال بچه ما میگشت که باهاش بازی کنه

  بعدش دوست همسری گفت بابایی اینا بلد نیستند بچه درست کنند  

   البته به شوخی گفت ما هم خندیدیم ولی حرفش خیلی معنی بدی داشت       

 نمیدونم شاید هم من خیلی حساس و زودرنج شدم 

 فقط اینو میدونم که  دیگه نمیتونم اون ادم قبلی باشم 

 اصلا چه معنی داره زن شیطون باشه !!!! 

زن فقط باید بگه چشم سرورم   هر چی شما بگی !!!!

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 اگه کسی میدونه چرا من نمیتونم این کارهایی که تو پست

 قبلی گفتم بکنم ممنون میشم راهنمایی کنه   امروز  فقط درگیر این مسئله بودم

 

نوشته شده در دوشنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸٧ساعت ٥:٥٧ ‎ق.ظ توسط ترانه نظرات () |

دلم را سپردم به بنگاه دنیا
و هی آگهی دادم اینجا و آنجا
و هر روز برای دلم مشتری آمد و رفت
و هی این و آن سرسری آمد و رفت

ولی هیچ کس واقعا اتاق دلم را تماشا نکرد
دلم قفل بود کسی قفل قلب مرا وا نکرد

یکی گفت:
چرا این اتاق پر از دود و آه است
یکی گفت:
چه دیوارهایش سیاه است
یکی گفت:
چرا نور اینجا کم است
و آن دیگری گفت:
و انگار هر آجرش فقط از غم و غصه و ماتم است

و رفتند و بعدش دلم ماند بی مشتری
ومن تازه آن وقت گفتم:
خدایا تو قلب مرا می خری؟

و فردای آن روز خدا آمد و توی قلبم نشست
و در را به روی همه پشت خود بست

و من روی آن در نوشتم:
ببخشید، دیگر برای شما جا نداریم
از این پس به جز او خدا کسی را نداری

نوشته شده در یکشنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸٧ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ توسط ترانه نظرات () |

ارزش خانوما !

آقایی از رفتن روزانه به سر کار خسته شده بود
در حالیکه خانمش هر روز در خانه بود!!!
[او می خواست زنش ببیند و متوجه شود که او
در بیرون و کار خارج از خانه چقدر سختی میکشد
و چه بر سرش می گذرد.
بنابر این دعا کرد :
خدای عزیز :من هر روز سر کار می روم و 8
ساعت بیرونم در حالیکه خانمم فقط در خانه می ماند
من می خواهم او بداند بر من چه می گذرد؟
بنابراین لطفا اجازه بدین برای یک روز هم
که شده ما جای همدیگه باشیم.........
خداوند با معرفت بی انتهایش آرزوی
این مرد را برآورده کرد .............
صبح روز بعد مرد با اعتماد کامل همچون
یک زن از خواب بیدار شد و برای همسرش صبحانه
آماده کرد بچه ها رو بیدار کرد و لباسهای مدرسه شونو
اماده کرد براشون صبحانه داد ناهارشان را تو
کوله پشتی شون گذاشت و به مدرسه برد.
[خانه رو جارو کرد, برای گرفتن سپرده به بانک رفت
.... به بقالی رفت... جای خواب گربه هارو تمیز کرد
... سگ رو حمام داد...و ساعت یک بعد از ظهر بود
و او عجله داشت .... درست کردن رختخوابها
-به کار انداختن لباسشویی-جارو و گرد گیری
-تی کشیدن آشپز خانه-...از همه مهمتر درست کردن ناهار
...رفتن به مدرسه برای آوردن بچه ها و سرو کله زدن

با آنها در راه منزل -آماده کردن شیر و خوردنیها و گرفتن
برنامهءبچه ها برای کار خانه -اتو کشی و مرتب کردن
میز غذا خوری نگاه کردن تلویزیون حین اتو کشی در
ساعت 4:30 بعد از ظهر و.........................
.(از ذکر انجام بقیه کارها فاکتور گیری شد.)
در ساعت 9:00 او از یک کار طاقت فرسای
روزانه خسته شده بود.... او به رختخواب رفت در
حالیکه باید رضایت همسر .........( سانسور )......
صبح روز بعد بلافاصله قبل از بیدار شدن از خواب گفت :
خدایا :من چه فکری می کردم من سخت در
اشتباه بودم برای غبطه خوردن به موندن زنم در منزل .....
ازت تمنا دارم اجازه بده من به حالت اول خود برگردم .....
خداوند با معرفت لامتناهی خود جواب داد:
پسرم من احساس می کنم تو شرایط زنت
را خوب درک کردی و همه چیز درست را یاد گرفتی
و خوشحالم که می خواهی به شرایط خودت برگردی....
ولی تو فقط مجبوری 9 ماه صبر کنی زیرا
تو دیشب حامله شدی!!! [

نوشته شده در یکشنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸٧ساعت ۸:٥۳ ‎ق.ظ توسط ترانه نظرات () |

 قبل از هر چیزی میلاد امام زمان رو به همه تبریک میگم 

 انشا... که همه با دست پر این روز ها رو سپری کنند

 مادیشب از مشهد برگشتیم   والان انقدر دلم برای اون

 فضاتنگ شده که  حد نداره    دلم میخواد دوباره توی اون

 صحن های خنک و خوشبو بشینم و سرمو بگذارم روی زانومو

 و با خدا حرف بزنم و هر چی تو دلمه بهش بگم  اما حیف که دیگه

تموم شد .......

  یک هفته دیگه باید صبر کنم تا معلوم بشه  چی شده  

 خدایا چقدر صبر کردن سخته بیخود نیست که انقدر صبر کردن

 اجر داره چون واقعا سخته

همسری خیلی امید واره هر چی من میخوام ایه یئس بخونم نمیگذاره و

 میگه هنوز که چیزی معلوم نیست شاید هم باشه !!!!!!!!

 یه ر وز که خودم تنها رفته بودم زیارت 

بغل دستم یه خانومه بچه اشو اورده بود زیارت 

  یه دختر کوچولوی ناز و خوشکل که تازه زبون باز کرده بود

  و به دخترش میگفت سلام کن مامان جون  سلام کن

 و همینجور اشک میریخت و میگفت من تو رو از این اقا دارم

 گفتم خدایا میشه من هم یه روز بچه امو بیارم اینجا ؟ 

 من و همسری دستشو بگیریم  تاتی تاتی راه بره و بیاریمش زیارت ؟

 خیلی  لذت بخشه

چقدر اولین باری که با هم رفتیم مشهد  با این بار فرق داشت 

  .اون موقع یک هفته از  عقدمون میگذشت وما توی

اوج خوشبختی بودیم هنوز ماشین نداشتیم و تازه  همسری خونه

خریده بود ولی من هنوز ندیده بودم  همسری گفت با هواپیما

بریم که تو اذیت نشی ولی من گفتم میخوام خونمونو ببینم و

تا تهران با اتوبوس رفتیم و بعدش قطار 

 رفتیم خونه رو  دیدیم  همسری میخواست زنگ بزنه 

تا بریم داخلش را هم ببینیم ولی من گفتم نه  زشته

 مزاحم مردم بشیم  اونم میگفت نه زشت نیست 

 خلاصه توی همین گیر و دار بودیم که مستاجره پیداش شد

 وما رو دید و به زور برد داخل خونه بیچاره خانمش

کلی از ما پذیرایی کرد و یک عالمه تبریک بهمون گفتند 

و   من خیلی شرمنده شدم   احساس یه بچه دهاتی رو

داشتم که  تا حالا یه خونه درست و  حسابی ندیده و ذوق زده شده !!!!!!!

 اصلا پشیمون شده بودم که چرا اومدیم خونه رو ببینیم 

 خوب اینم یه خونه بود مثل همه ی خونه ها 

  دیگه دیدن نداشت که !!!! بعدش رفتیم مشهد 

هتلی که شرکت همسری اینا باهاش قرارداد داشت

خیلی خوب بود  هتل الغدیر بود اسمش خلاصه همه چی عالی بود 

 انقدر بهمون خوش گذشته بود که نفهمیدیم یک هفته چطوری گذشت !

البته من دلم برای مامانم اینا خیلی تنگ شده بود و هر وقت زنگ میزدم و خواهرم  پشت تلفن گریه میکرد من هم یک عالمه گریه میکردم

   ولی واقعا خوش گذشت   به قول همسری که میگه انگار

 یک هفته تو رویا زندگی کردیم  و و دیگه بعد از اون ما با

هم این همه سفر رفتیم  هیچ کدوم به اندازه اون بهمون خوش

 نگذشت هنوز هم وقتی بهش فکر میکنم یه لبخند عمیق روی لبام

 میشینه باورم نمیشه که ۶ سال از اون موقع گذشته

امروز باید  از یه دکتر دیگه برای  همسری وقت بگیرم 

 خیلی نگرانم  اگه بگه  باید عمل بشه چیکار کنم ؟

 من دوست ندارم اون درد بکشه دوست ندارم اذیت بشه 

 اگه قراره ما با سختی بچه دار بشیم همون بهتر که

 من همه ی سختی ها رو تحمل کنم   همسری من

به اندازه کافی تو زندگی سختی کشیده دیگه نمیخوام بیشتر

 از این اذیت بشه

از اونجا یه ست لباس نوزاد خریدم خیلی نازن

  لباسای کوچولو کوچولو تصورش را هم که میکنم دارم

اینا رو تن نینیم میکنم دلم ضعف میره

 خداجونم تا کی میخوای ما رو منتظر نگه داری ؟؟؟؟؟؟

 

نوشته شده در شنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸٧ساعت ۸:٤٩ ‎ق.ظ توسط ترانه نظرات () |

 

 

 نیمه شعبان  پارسال  چقدر بهم خوش گذشت   همسری یک هفته رفته بود شمال

برای مسابقات روزی ده بار با هم صحبت میکردیم  صبح روز قبل از نیمه شعبان زنگ زدو

 گفت باخته و داره برمیگرده  من هم کلی از باختش خوشحال شدم   !!!!!!!!!  

 از ظهر هم اومدم خونه خودمون  و کلی به خودم رسیدم  و

   از  پنجره نگاه میکردم تا   بیاد  

 همین که اومد رفتم درو باز کردم و اونم یه شاخه رز سرخ دستش بود و بهم داد 

 خلاصه تلافی یک هفته دوری رو در اوردیم !!!! بعد هم رفتیم بیرون و

 تا اخرشب بیرون بودیم  اما امسال  اصلا حوصله بیرون رفتن نداشتم  

  عشق خوبم   بالاخره انقدر مسخره بازی دراورد تا من خندیدم   

و  دیگه راضی شدم که بریم بیرون ولی اصلا حوصله نداشتم به نظرم

 همه چی مسخره می اومد  این  همه ادم راه می افتن توی خیابونا که چی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 خوب نمیشه تو خونشون بشینند و خوشحال باشند ؟؟؟؟؟

 حتما باید  راه بیفتند توی خیابون ؟؟؟؟؟؟    نمیدونم  چه مرگمه ؟ 

نمیدونم دلم چی میخواد ؟  اصلا نمیدونم که چیزی میخواد یا نه ؟

کاش یه قرص هایی بود که میخوردم و یکسال میخوابیدم 

  وقتی پا میشدم همه چی رو به راه بود

 خدایا خودت کمک کن از این حال و هوا بیام بیرون  خو اهش میکنم صدامو بشنو  

          خواهش میکنم منو ببین     خواهش میکنم             خواهش    

 

نوشته شده در شنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸٧ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ توسط ترانه نظرات () |

من  دومین ای یو ای را هم انجام دادم این بار برعکس

 سری پیش خیلی اذیت شدم طوری که یه ااااای گنده گفتم !!!!!!

 حالم اصلا خوب نیست چون هم درد دارم

 هم به خاطر جواب ازمایش همسری ناراحتم

 وضعش بدتر از قبل شده بود فقط ٢۴ درصد اسپرم نرمال داشت 

 فکر کنم کم کم بهتره که خودمو برای  میکرو و

عمل و .... اماده کنم  از همونی که میترسیدم داره به سرم می اد

اخه خدایا چرا اینطوری شد؟ اون که یکساله

داره دارو میخوره چرا بدتر شده ؟ کاش همونطوری مونده بود

 کاش از اول جلوگیری نمیکردیم  اخه همسری که اون موقع

ازمایش داده بود اصلا مشکلی نداشت چرا اینطوری شده

 عشق من که نه اهل سیگاره و نه اهل هیچی دیگه .........

 ورزشکار هم که هست  اخه چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 دکتر مستقیما بهم گفت با این وضع طبیعی حامله نمیشی 

    میخواستم به همسری نگم ولی نتونستم خودمو کنترل کنم 

 اونم خودشو میزنه به بیخیالی میگه این که مشکلی نیست

 حتما با دارویی چیزی خوب  میشه ولی اخه داره با دارو بدتر میشه 

 ایکاش این همه قرص و امپول به زور  به خوردش نداده بودم

 شبی ۵ تا قرص و ٢۴ تا امپولhmg

دکترم خیلی ادم معتقدیه  با اینکه من ازش نتیجه نگرفتم

ولی خیلی قبولش دارم همیشه کارشو با بسم ا..... شروع میکنه 

 امروز بهم گفت تو این روز های عزیز متوسل شو به صاحبان این ماه 

 وقتی داشتیم بر میگشتیم  چشمم افتاد به اسم حضرت مهدی (عج)

و   تزئین هایی که برای نیمه شعبان میکردند  همونجا با

 همسری نذر کردیم اگه این ماه نتیجه گرفتیم اسم بچمونو

 بگذاریم مهدی ( البته اگه پسر شد! )برای دختر هیچی

 به ذهنمون نرسید که نذر کنیم  اخه فاطمه و مریم و زهراو 

تو فامیل نزدیک زیاد داریم  همیشه دلممیخواست یه دختر

 داشته باشم یه  پسر اسم دخترمو بذارم اوا و اسم پسرمو پویا

  ولی اگه خدا لطف شو شامل حالمون کنه و بهمون یه بچه

 بده اسمشو میگذاریم مهدی

 خداجونم یعنی میشه به ما این سعادتو بدی که

اسم پسرمونو  بگذاریم مهدی ؟؟؟

 

به خدا دیگه خسته شدم از بس دروغ گفتم  مامانم بهمون

شک کرده میگه شما کجا میگذارین میرین ؟

از بس گفتم همسری جلسه داره .........

میخوام برم دانشگاه کار دارم ........

 میخوام با استادم صحبت کنم ............

امروز دیگه بیخبر رفتیم و هم مامانم و هم مامان همسری

 کلی نگرانمون شده بودند که ما کجا رفتیم ؟

چون اونجا موبایل هم درست انتن نمیداد 

 دوباره یه دروغ دیگه گفتم ..........

ولی دلم میخواد راستشو به مامانم بگم دلم میخواد براش حرف بزنم

و درد دل کنم ولی نمیتونم چون دلم نمیخواد

 کسی بدونه که ما طبیعی بچه د ار نشدیم

امروز انقدر از گرما کلافه شده بودم حرصم در اومد

گفتم خدایا بقیه زیر کولر میخوابند و عشق و حال میکنند

و بچه دار میشن !! اونوقت ما توی این گرمای جهنمی

 از این ور به اون ور اواره ایم هههههههههههههه

 تازه اونم معلوم نیست بشه یا نشه !

 توی کلینیک ادم یه چیزهایی میبینه که .........

 خیلی از زن و شوهر ها سنشون انقدر بالا بود

که من فکر میکردم برای بچه هاشون ا ومدند

 به یه خانومه گفتم شما با دخترت اومدی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 بنده ی خدا گفت نه واسه خودم اومدم 45 سالش بود یعنی

 سه سال از مامان من یزرگتر بود !!!

 تصمیم گرفتم که دیگه تو کار کسی فضولی نکنم ! 

البته تقصیر خودش بود اول اون شروع کرد از من سین جیم کردن

  من هم فقط یه سوال کوچولو پرسیدم و لی سوال بدی پرسیدم!

 شاید تا هفته ی  دیگه نتونم بیام اینجا ولی از

همه ی دوستانی که به وبلاگ من سر میزنند التماس دعا دارم

  من هم  اول برای شفای همه ی بیمار ها دعا میکنم 

 و بعد هم برای همه ی کسایی که منتظر نینی نازشون

هستندخصوصا دوستای عزیز نینی سایتیم  

تا هر چه زودتر از این انتظار کشنده راحت بشن 

 

 

 

نوشته شده در جمعه ۱۸ امرداد ۱۳۸٧ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ توسط ترانه نظرات () |

امشب  اصلا خواب تو چشمام نیست !!!!!!!!!!! 

 همسر گلم خوابیده ولی من دوست دارم

 بیدار باشم و به گذشته ها فکر کنم

 به اون روزهای خوبی که با هم داشتیم

 به لحظه لحظه ی این سالها که با هم گذروندیم  

 چقدر برای هم اشک ریختیم  !گریهخیال باطل

 اون روزها اصلا فکر نمیکردم یه روزی  برسه

 که من  اینطوری برای رسیدن به یه بچه تلاش کنم

   راستش من از اون دختر هایی بودم که اصلا

از بچه ها خوشم نمی اومد حتی وقتی

کوچولو تر بودم مثلا 13-14 ساله   تو رویا هام

 به این فکر میکردم که بعدا با همسر اینده ام

توافق کنیم که هیچ وقت بچه دار نشیم !

 همیشه به بچه به چشم یه موجود مزاحم

نگاه میکردم که وقتی بیاد یعنی دوره خوشبختی تموم !مژه

حتی وقتی یکسال ونیم از وقتی که دیگه

 جلوگیری نداشتیم گذشته بود  و هنوز 

 خبری نبود اصلا ناراحت نبودم  یعنی اصلا

 بهش فکر نمیکردم که بخوام ناراحت باشم   اما الان.........

 تمام زندگیمون تحت الشعاع این قضیه قرار گرفت

ه بعضی  شب ها خواب میبینم بچه دارم و

تو بغلم دارم بهش شیر میدم   خدای من.............

   چه لذتی داره .......خجالت

دلم نمیخواد بیدار شم   دوست دارم همیشه بخوابم .........

 همسری هم میدونم که چقدر دلش میخواد پدر بشه 

  همه ی دوستاش .... همه ی پسر های

فامیلشون دیگه بابا شدند  فقط ما موندیم

  هر وقت هم دوستاش ازش  بپرسند  

چرا تو هنوز بچه نداری  میگه من خانمم

درس داشت  تا حالا   نمیتونستیم بچه بیاریم !

 فردا ای یو ای دارم  دومین باره که میخواهیم

اینکارو بکنیم  همسری خیلی امیدواره

   چون چند روز پیش رفتیم یه امامزاده که

 خیلی معروفه به حاجت دادن  

 شنبه هم میخواهیم بریم مشهد .......

دو ساله که نرفتیم   ... سومین زیارت مشهد

من و عشقم  میشه  میخواستم این دفعه

 بعد از ای یو ای استراحت کنم ولی بازم نمیشه 

 چون با مامان و بابا و خاله و....داریم میریم و

 بابایی هم  با هزار تا دردسر و پارتی جارزرو کرده

  نمیتونیم هیچ بهانه ای بیاریم ........عشق خوبم میگه

   این   نشونه خوبیه که  حالا میریم زیارت 

  خدارا چه دیدی    ... شاید این  اخرین

باری باشه که دکتر میرم چشمکچشمک

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱٧ امرداد ۱۳۸٧ساعت ۸:٤٦ ‎ق.ظ توسط ترانه نظرات () |


خداوندا
خداوندا

خداوندا

اگر روزی بشر گردی

ز حال ما خبر گردی

پشیمان می شوی از قصه خلقت

از این بودن از این بدعت

خداوندا

نمی دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا

چه دشوار است

چه زجری می کشد آنکس که انسان است

و از احساس سرشار است



روزی از روزها ، شبی از شب ها خواهم افتاد و خواهم مرد

اما می خواهم هر چه بیشتر بروم تا هرچه دورتر بیفتم

تا هرچه دیرتر بیفتم ، هر چه دیرتر و دورتر بمیرم ،

نمی خواهم حتی یگ گام یا یک لحظه

پیش از آنکه می توانسته ام بروم و بمانم ،

افتاده باشم و جان داده باشم

دکتر علی شریعتی

حذف ویرایش نظرات ارسال شده در پنجشنبه، ۱٧ امرداد ۱۳۸٧ -
نوشته شده در پنجشنبه ۱٧ امرداد ۱۳۸٧ساعت ۸:٤٤ ‎ق.ظ توسط ترانه نظرات () |

سلام   مهم نیست که اسم من چیه   میتونید فکر کنید ترانه

من و عشقم 5-6 سالی میشه که با هم زیر یه سقف زندگی میکنیم وخدا رو شکر تا امروز تونستیم عشقمون رو حفظ کنیم

دو سه سالی هم هست که منتظریم تا ثمره عشقمون رو ببینیم اما انگار  عزیز دلم هنوز دوست نداره بیاد پیش مامان و باباش  دوست داره وقتی بیاد که دیگه  ما براش  پرپر بزنیم  اما خبر نداره که ما خیلی وقته با فکر کردن بهش قند تو دلمون اب میشه

اما من هر روزی که میگذره خوشحالترم  چون میدونم یه روز به اومدنش نزدیکتر میشم و همین روزاست که من بغلش کنم و سر تا پاشو بوس بوس کنم

نوشته شده در پنجشنبه ۱٧ امرداد ۱۳۸٧ساعت ۸:٤۳ ‎ق.ظ توسط ترانه نظرات () |

Design By : Night Melody