خاطرات زندگی من و عشقم...

اگر تنهاترین تن ها شوم باز هم خدا هست...او جانشین همه ی نداشتن هاست

اومدم خونه مهمونی ! دیشب رسیدم  فردا هم بر میگردم

 میبینید تو رو خدا چه زندگی دارم انگار رو پیشونی من و همسری نوشته محکوم به جدایی !!!!!!

اما از کار بگم

کار کردن خیلی خوبه خیلی زیاد اما به شرطی که شرایطت مهیا باشه

نه مثل من تو یه خونه خالی و تنها زندگی کنی

این یک هفته اصلا نفهمیدم چطوری گذشت  اصلا یادم نبود که ایو ای کردم

اصلا حساب کتاب نکردم که ببینم چند روز دیگه باقی مونده تا بفهمم چی شده

با وجودی که مسیرم یه کم دوره ولی محیطش خیلی خوبه 

  روز اول که رفتم اقای رئیس کلی بهم تبریک گفت !!!!!!

 بعد هم همکارا تبریک گفتند و چقدر از محیط دوستانه و رابطه صمیمیشون با هم تعریف کردن

واقعا هم همینطوری بود خیلی فضای خوبی بود انقدر ازم تعریف کردن که خودم شرمنده شدم

فقط یه اقایی بود که یه ذره چشم .... بود و اصلا ازش خوشم نیومد

اون روز تصمیم گرفتم وقتی برای همیشه رفتم اونجا نوکشو بچینم

چون من فعلا دارم تو ساختمان مر کزی اموزش میبینم ولی

مثل اینکه عمر شاغل بودنم کفاف اونجا ها رو نمیده  و من چند روزه دیگه انصراف میدم

چون انتقال شوشو قطعا نشد و دیگه هیچ امیدی نیست

البته خانواده ام که میگن یکسال اونجا بمون شاید سال دیگه درست شد!

نفسشون از جای گرم در میاد  انگار نه انگار که من تازه یکساله که تو خونه زندگیم هستم

و ۴ سال دوری کشیدم  مگه یه ادم چقدر طاقت داره   ؟ نمیدونم شاید من خیلی ضعیفم

ولی جور دیگه ای نمیتونم باشم و میدونم که دیگه نمیتونم از خونه ام دور باشم!

 نمیدونم چرا هنوز تصمیم دارم برم انگار منتظر یه معجزه ام ولی..............

برام دعا کنید  خیلی محتاجم    خیلییییییییییییییییییی

---------------------------------------------------------------------------------------------------

من دوباره این وبلاگ .... رو به هم ریخته میبینم  شما هم اینطوری میبینید

همه نوشته هام رفته پایین و من دیگه حوصله ندارم از اول قالب عوض کنم

و همه رو دونه دونه کپی کنم فقط نمیدونم اشکال از منه یا پرشین بلاگ !!!!!!

 ببخشید که وقت سر زدن ندارم انشا... به زودی که بیکار شدم برای همه کامنت میذارم

 

نوشته شده در پنجشنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸٧ساعت ٤:٥۸ ‎ب.ظ توسط ترانه نظرات () |

خیلی ممنون که چند روز نبودم این همه کامن تبرام گذاشتین !

گفتم الان  یه ٢٠ تا یی کامنت دارم که بخونم

 

من از شنبه به طور غافلگیرانه اومدم سر کار   میگم غافلگیرانه چون بهم نگفته بودند که باید  بمونم  همون روز که اومدم گفت برات حکم زدیم

 خلاصه که من بیچاره الان دارم تنهای تنهای زندگی میکنم  از دیروز عصر هم همسریمو ندیدم  دلم براش یه ذره شده

 وسایلمو مامانم برام فرستاد تا اخر هفته که بیام خونه

انتقال شوشو هم هنوز درست  نشده

 

همسری گلم   عشق من  عزیز  دلم     دلم برات یه ذره شده  

  حالا که پیشم نیستی قدرتو بیشتر میدونم درسته که ما چهار سال

اینطوری زندگی کردیم ولی الان دیگه طاقت دوریتو ندارم

دلم برای خونمون هم تنگ شده

دیگه وقت ندارم

بای

 

نوشته شده در دوشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸٧ساعت ٦:٥۸ ‎ب.ظ توسط ترانه نظرات () |

                                                                                                                                                                                                         ما سومین ایوای را هم انجام دادیم

 دیگه فقط توکلمون به خداست هر چی  اون بخواد همون میشه

 من از دیروز اصلا حالم خوب نیست طوری که حتی میخواستم

 نرم واسه ایوای ولی دوباره دلم نیومد که نرم و دیدم

 ۵ تا فولیکوله حیفه از دست بره

وقتی هم که رفتیم اونجا خیلی حالم بد بود اصلا نمیتونستم

 چشمامو باز نگه دارم و از شدت ضعف .و سردرد و

 سر گیجه و حالت تهوع ........... داشتم میخوردم زمین دیگه

همسری رفت به این خانوما گفت خانوم من حالش خوب نیست

 میشه بیاد توی یه اتاق دراز بکشه اونم گفته بود تخت خالی نداریم

دیگه نزدیک بود روی صندلی ها دراز بشم که همسری گفت

 بیا روی شونه خودم بخواب و دستشو باز کرد و

من هم رفتم سرمو گذاشتم روی شونه اش و چشمامو بستم

خداییش خیلی حال داد  خیلی بهتر شدم

یه زن و شوهر هم پشت سر ما بودند و تا اخر تو نخ ما بودند زنه میگفت

اخی حالش خوب نیست چقدر هم بچه است !!!!!!!!!

اصلا خوشم نیومد که گفت بچه است  خودش بچه بود !!!!

دیگه اینکه خیلی خیلی هم درد کشیدم و دستمو گاز میگرفتم که داد نزنم

 دکتر میگه دهانه رحمت خیلی حساسه و برای همین انقدر دردت میاد

فکر کنم ادم روحیه اش با بقیه بدنش ارتباط داره 

 روحیه ات حساس باشه بقیه بدنت هم حساسه

تصمیم جدی هم گرفتم که حداقل برای ٣-۴ ماه دیگه دکتر نرم 

 چون واقعا دیگه انرژی ندارم همسری که میگه تا یکسال دیگه حق نداری

بری دکتر ولی خوب خیلی مهم نیست که اون چی میگه !!!!!!!!

 

 

 

نوشته شده در جمعه ۱٥ شهریور ۱۳۸٧ساعت ٥:٤٧ ‎ب.ظ توسط ترانه نظرات () |

 این عنوان هم عجب چیز بیخودیه ها !!

من همیشه باهاش مشکل دارم  اخه چه عنوانی میتونم رو حرفای بی سر و ته ام بگذارم

؟؟؟؟

 منو همسری دیروز رفتیم دکتر  و تو سونو معلوم شد که ۵ تا فولیکول خوب دارم 

معنیش اینه که اگه خدا بخواد میتونه ۵ تا بچه یکجا به ما بده !!

البته خدا نکنه که همچین چیزی بخواد 

 همسری هم  کلی ذوق کرد و از دیروز همش دعا میکنه که دو تاش بگیره

 ........بچم عشق دوقلو داره !!!

فردا هم ای یو ای و دوباره دو هفته انتظار تا معلوم بشه که نتیجه اش چیه 

توکلم فقط به خداست 

تازه دیروز توی مطب که بودم بهم زنگ زدند که شنبه برم 

 برای اینکه محل کارم معلوم بشه و بهم حکم بدند

انتقالی همسری هم که همچنان بلاتکلیفه  معنیش اینه که

من بیچاره باید یه مدت تنها باشم اونجا

و اگه بهش انتقال دادن که هیچ ولی اگه ندادند مثل بچه ادم برم انصراف بدم

دیروز سه چهار نفر حال و احوالمونو پرسیدند و

 بعدش همشون گفتند ای بابا چه گرفتاری شدین شما !!!!!!!

یکی از دوستای دانشگاهم  هم بعد از دو ماه زنگ زد که حالمو بپرسه 

 ما وقتی یکسال بود عروسی کرده بودیم با هم رفتیم دکتر و

دکتر به اون گفت تا هروقت بخواد میتونه جلوگیری کنه ولی به من گفت

دیگه باید بگذاری کنار ولی من چشم سفید گوش نکردم و خودمو انداختم تو هچل

اون ماه اول حامله شد و الان بچه اش ۴ ماهشه ولی تو این مدت خیلی اخلاقش عوض شد

قبل از اینکه حامله بشه چون میدونست که من نباید دیگه جلوگیری کنم

(با هم رفتیم دکتر )گاهی یه بار میگفت

خواب دیدم من یه بچه  خوشکل تو بغلمه و تو داری بهم حسودی میکنی !!!!!!!

 یا حرفای شبیه این ولی من به دل نمیگرفتم وقتی هم که حامله شد

با اینکه دیگه پیش هم نبودیم و اون یه شهر دیگه بود مرتب زنگ میزدم حالشو میپرسیدم

و انقدر ذوق بچه اونو داشتم که انگار خودم حامله شدم

قبل از زایمانش هم با اینکه شمال بودیم انقدر باهاش صحبت کردم تا اروم شد 

 چون خیلی میترسید از سزارین

ولی اون خیلی بیمعرفته   خیلی زیاد وقتی بهش گفتم استخدام شدم

حتی یه تبریک کوچولو هم بهم نگفت وکاملا معلوم بود که از حسودی داره ........

الانم بعد از این همه وقت زنگ زده که اعصاب منو به هم بریزه با حرفاش

پشت تلفن فقط مییگه حمید از وقتی بچم به دنیا اومده فلان میکنه برام بهمان میکنه برام

قبلا اصلا با شوهرش سازگار نبود و مدام با هم قهر بودن

 و به رابطه من و همسری خیلی حسودی میکرد

 تا حدی که جلوی اون هیچ وقت تلفنی  با همسری صحبت نمیکردم

وبعضی وقت ها هم ازش میخواستم انقدر به من زنگ نزنه که اون دلش بشکنه ولی .......

.

دیروز فهمیدم دوستی که انقدر دوستش  داشتم اصلالیاقت  محبت های منو نداشته

البته تقصیر خودمه  باید زودتر از این میشناختمش

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱٤ شهریور ۱۳۸٧ساعت ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ توسط ترانه نظرات () |

                                                 

قبل از هر چیز ماه رمضان رو به همه اونایی که دوستش دارند تبریک میگم

  من واقعا به پر برکت بودنش اعتقاد دارم و هر چند که دارم از گرسنگی میمیرم ولی بازم دوستش دارم

 

 

نمیدونم چرا هر وقت من تصمیم میگیرم شاد و پر انرژی باشم یه کسی یا یه چیزی حالمو میگیره !دیروز صبح تصمیم گرفتم که سعی کنم شاد باشم

صبح پاشدم صبحانه درست کردم و زنگ زدم به همسری که بیاد با هم صبحونه بخوریم وقتی هم که اون رفت   ورزش کردم و

 خیلی  سر حال شدم بعد هم یه اهنگ شاد گذاشتم و وبعد از مدتها خودم واسه خودم رقصیدم !!!!!!اخه من کلا از رقص بدم میاد نمیدونم دیروز چرا هوس کردم برقصم ؟

  تازه  برای ناهار یه قورمه سبزی توپ هم گذاشتم چون تا یه ماه دیگه از ناهار خبری نبود حسابی هم خوردم و

 دیگه بیخیال اضافه وزن شدم بعد هم اومدم دو سه ساعتی توی نت چرخیدم

عصر هم بعد از دوهفته تصمیم گرفتم برم خونه مامانم حالا تا خونه مامان اینا پیاده ده دقیقه راهه !ولی من دو هفته بود که نرفته بودم

دارم خودمو به دوری عادت میدم

تازه مانتو جدیدم رو هم پوشیدم که واقعا عجب مانتوی مزخرفیه  !!!!!!!

اخه هفته پیش رفتیم با همسری یه دونه از این مانتو ها که فقط یا یه سنجاق سینه بسته میشه خریدیم  خیلی از مدلش خوشم می اومد

ولی دیروز تو خیابون که راه میرفتم جلوش باز میشد ومدام باید با دست نگهش میداشتم!غیر از یه سنجاق سینه که بالاش میخوره هیچی دیگه نداره

 یکی دو بار هم پوشیده بودم ولی چون فقط توی ماشین نشسته بودم متوجه نشده بودم که باز میشه

حالا خوبه زیرش تاپ پوشیده بودم وگرنه دیگه خیلی ضایع میشد

خلاصه روز خوبی گذرانیدیم !ولی امروز از صبح دارم بد میارم

اول صبح که یه خرابکاری کردم که خیلی  اعصابمو به هم ریخت

بعد هم پدر شوشوی محترم اومده مثلا با من حرف بزنه که راضیم کنه که بیخیال کار و استخدام بشم و همینجا بمونیم

خیلی خیلی اعصابمو به هم ریخت دوست داشتم جیغ بزنم

اخه من خودم تمام وجودم پر از تردیده  اصلا دیگه نمیدونم چه کاری درسته چه کاری غلط

 هیچ کس هم نیست که باهاش مشورت کنم  

به من میگه من روزی رو میبینم که برای مامان و بابات له له بزنی و پشیمون بشی که چرا رفتی

 اخه این حرفه که میزنه ؟ تازه مگه من میخوام برم ؟

پسر خودش اینجا رو دوست نداره و روزی صد دفعه میگه میخوام برگردم میخوام برگردم

  اون که از مشکلات ما خبر نداره    از تنهایی های ما که خبر نداره

نمیدونه که  من و همسری چقدراز این زندگی تکراری خسته و دلزده شدیم

نمیدونه که ما  بهترین روزهای زندگیمونو توی تنهایی گذرونیدم تا درس بخونم

  چقدر شب ها به جای اینکه تو بغل همسری خواب باشم تا نصفه شب درس خوندم

حالا به همین راحتی میگه قیدشو بزن بعدا باز هم کار گیرت میاد

 

مگه فکر میکنه من از اینکه از پیش بابا و مامانم برم خوشحالم ؟به خدا وقتی بهش فکر میکنم حالم بد میشه

 ولی مگه چاره ای هم دارم  همسری که روز اول به من گفت من اینجا نمیمونم و به محض اینکه دورم تموم بشه برمیگردم

الان میتونم بهش بگم من نمیام ؟

 

تازه همه اینا یه طرف  شک و تردید های خودم هم یه طرف دیگه داره داغونم میکنه

روزی هزار بار با خودم میگم نکنه دارم اشتباه میکنم ؟

نکنه پشیمون بشم و چاره ای نداشته باشم ؟

نکنه مامان و بابام غصه بخورن و مریضتر از اینی که هستند بشن ؟

بابای همسری به من میگه فکر مامان و بابات باش  داداشت که رفته اون سر دنیا تو هم بذاری بری  اونا میمونند با یه خواهر کوچولوت

ولی من که نمیخواستم برم دنبالش بابام وقتی فهمید قبول شدم و نمیخوام برم دعوام کرد که چرا نمیری ؟اون که خودش به من گفت ما موفقیت تو رو میخواهیم

 بابای خودم درک میکنه ما چقدر سختی کشیدیم تو این 6 سال ولی اون نه

 امروز با حرفاش داغونم کرد  داغون تر از اونی که بودم

 

 

                                                                     

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٢ شهریور ۱۳۸٧ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ توسط ترانه نظرات () |

 دیروز روز خیلی قشنگی بود

 عصر بارون خیلی شدیدی اومد که البته رگبار بود و زود تموم شد ولی بعدش یه رنگین کمون  خوشکللللللللللللل درست شد

 که من از نگاه کردنش  یه لذت اساسی  بردم

 من و همسری هم زود رفتیم بیرون و تو اون هوای لطیف بعد از بارون قدم زدیم

و به رنگین کمان نگاه کردیم خیلی خوشکل بود

 دلم برای همچین هوایی لک زده بود   اخه من عاشق هوای بارونی و ابری ام

 دلم برای پاییز هم تنگ شده  چقدر خوبه که داره میاد

 البته دیروز یه نقطه سیاه داشت که اونم امپول زدن من بود  از اون جایی که بنده خیلی ترسو تشریف دارم

 این تزریقاتی ها هم همه ناشی از اب درمیان

تازه امروز هم باید یکی دیگه بزنم  چهارشنبه هم دوتای دیگه

 اخه خدایا  میخواستم دیگه اه و ناله نکنم ولی چرا ما باید اینجوری بچه داربشیم  تازه اینا که چیزی نیست

   اگه کارم به میکرو و ای وی اف و بکشه باید روزی 7-8 تا امپول بزنم فکر میکنم یه دو هفته ای   طول بکشه

 ولی بازم نا شکری نمیکنم  نینی بیاد هر جور عشقش کشید بیاد

 من و همسری الان داریم روزهای سختی میگذرونیم نه به خاطر قضیه بچه

 به خاطر بلاتکلیفیمون

نمیدونیم که بالاخره به همیسری انتقالی میدن یا نه

 الان دو ماهی هست که همینجور معلقیم بین زمین و هوا

 ولی این روزهای اخر خیلی سخت میگذره

 

 خیلی بده که ادم ندونه برای اینده اش چه تصمیمی میتونه بگیره از هر نظر مالی خیال باطلکاری .........

تازه چند ماهه رفتنمون  رو به کلینیک نوید عقب انداختیم که وقتی رفتیم بریم اونجا ولی معلوم نیست که چی بشه

 اگه اینجا باشیم خیلی سخته که تهران بریم دکتر دیگه نمیشه پنهان کاری کرد 

 خدایا ما خودمون و زندگیمون و اینده امونو سپردیم به تو

 هر چیزی هم که پیش بیاد مطمئنم که مصلحت تو بوده

پس خودت بهترین راه رو پیش رومون بگذار خیال باطل

نوشته شده در یکشنبه ۱٠ شهریور ۱۳۸٧ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ توسط ترانه نظرات () |

 

سلام به تو که فکر میکنی خیلی با هوشی

باید پس از خواندن سئوال در عرض فقط 5 ثانیه به آن جواب درست را بدهید در پایان تعداد پاسخهای درست شما ضرب در 10 میشود و میزان آی کیو شما را نشان میدهد

پس تغلب نکنین چون جواب سوالا پایین صفحه هست اینو گفتم که بودو بودو نری اول جوابارو ببینی

پس جوابارو اگه حالشو داشتی تو یه کاغذ بنویس بعد با پایین مقایسه کن

خالی بندی هم نکنیا دوست دخترت نیس که بخوای خرش کنی تست هوشه

موفق باشی

 

1-               بعضی از ماهها 30 روز دارند بعضی 31 روز چند ماه 29 روز دارد؟

 

2-               _ اگر دکتر به شما 3 قرص بدهد وبگوید هر نیم ساعت 1 قرص بخور چقدر طول میکشد تا تمام قرصها خورده شود؟

 

  3- من ساعت 8 شب به رختخواب رفتم و ساعتم را کوک کردم که 9 صبح زنگ بزند وقتی با صدای زنگ ساعت از خواب بیدار شدم چند ساعت خوابیده بودم؟

4_عدد 30 را به نیم تقسیم کنیدوعدد 10 را به حاصل آن اضافه کنید چه عددی به دست می آید؟

5_مزرعه داری 17 گوسفند زنده داشت تمام گوسفند هایش به جز 9 تا مردند چند گوسفند زنده برایش باقی مانده است؟

6_اگر تنها یک کبریت داشته باشید و وارد یک اتاق سرد و تاریک شوید که در آن یک بخاری نفتی یک چراغ نفتی و یک شمع باشد اول کدامیک را روشن میکنید؟

7_فردی خانه ای ساخته که هر چهار دیوار آن به سمت جنوب پنجره دارد خرسی بزرگ به این خانه نزدیک میشود این خرس چه رنگی است؟

8- اگر 2 سیب از 3 سیب بردارین چند سیب دارید؟

9_حضرت موسی از هر حیوان چند تابا خود به کشتی برد؟

10-  اگر اتوبوسی را با 43 مسافر از مشهد به سمت تهران برانید و در نیشابور 5 مسافر را پیاده کنید و 7 مسافر جدید را سوار کنید و در دامغان 8 مسافر پیاده و 4 نفر را سوار کنید و سرانجام بعد از 14 ساعت به تهران برسید حالا نام راننده اتوبوس چیست؟

 

 

ارزیابی تست براساس تعداد جوابهای نادرست سطح هوش

7تا و بیشتر دانش اموز دبستان

6 تا دانش اموز دبیرستان

5 تا دانشجو

2-3 استاد دانشگاه

1 مدیران ارشد

 

خوب فکر میکنین سوالا خیلی آسون بوده و همرو جواب دادین

باید عرض کنم که اینجوریام که فکر میکردین نیس

با هم جواب سوالارو میبینیم

 

 

پاسخ تست ها

 

1

- تمام ماهها حداقل 29 روز را دارند!!!

2- یک ساعت (شما یک قرص را در ساعت 1 و دیگری را درساعت 1 و 30 و بعدی را در ساعت 2 می خورید) !

3- ساعت کوکی نمیتواند شب و روز را تشخیص دهد پس به اولین ساعت 9 که برسد زنگ میزند که ساعت 9 شب است!!!

4- حاصل 70 است ( تقسیم بر نیم معادل ضرب در 2 است)!

5- او 9 گوسفند خواهد داشت!

6- کبریت!!!

7- سفید چون خانه ای که هر چهار دیوارش رو به سمت جنوب پنجره داشته باشد باید در نوک قطب شمال باشد !

8- همان2 سیب!

9- هیچ( حضرت نوح بود نه حضرت موسی)!!!

10- خوب خودتونید دیگه( نام خودتان)!

 

خوب دبستانی بودی با مدیر ارشد؟؟

دیدی زیاد هم باهوش نیستی!

 به این که تو داری میگن اعتماد به نفس کاذب !

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ٧ شهریور ۱۳۸٧ساعت ٥:٥٠ ‎ب.ظ توسط ترانه نظرات () |

 خوشحالم که از پست قبلی خوشتون اومد  

   خودم هم خیلی خوشم اومد   خیلی هم خندیدم   بعد از مدتها

 دیشب هم یه اتفاق خنده دار افتاد که من و همسری  خیلی خندیدیم   انقدر من دیروز بی حوصله بودم که دلم داشت از غصه میترکید     عشق خوبم پیشنهاد کرد شام بریم بیرون  و بعدش هم منو مجبور کرد که برم  من هم  یه  ادم یکدنده ای هستم   مگه میرفتم ؟؟؟؟؟؟؟؟  ولی بالخره رفتم !!!!!! توی ماشین هم حالم خیلی بد بود   یه سی دی هایده گذاشتم  و و رفتم تو لک  

 چند جا همسری که پیاده شد من عین دیوونه ها تو ماشین  با صدای هایده گریه میکردم   مردم تو پیاده رو  نگاهم میکردند

  یه جا همسری پیاده شد رفت سر خود پرداز   یه خونواده سه نفره با یه موتورسیکلت  پکیده اومدند دم بانک واستادن  یه زن و شوهر جوون با یه پسر بچه    ۴-۵ ساله

 وای خدا جونم  چقدر اینا ادمای عجیب غریبی بودند     همین که موتوره وایساد زن و شوهره     با چه  حالتی از موتور پریدند پایین    واقعا پریدند ها !!! من که چشمام گرد شده بود از تعجب

 بعد هم عین برق گرفته ها  پله ها رو ۴ تا یکی کردندو رفتند بالا  

 یه دفعه من نگاه کردم دیدم پسره رو موتور یه اچار فرانسه بزرگ دست گرفته  افتاده به جون  جا سوییچی موتور داره  

 دیگه نمیتونستم خودمو کنترل کنم از خنده    

 موتور بیچاره   عین چی تکون میخورد  پسره هم ول کن نبود    نمیدونین چه تلاشی میکرد با این اچاره

 نمیدونم چطوری موتور نیفتاد رو زمین   از بس که این روش تلاش کرد !!!!!!!!

  

همسری هم بریده بود از خنده ولی خودشو کنترل میکرد

 بعدش مامان بابا ش اومدن چه اومدنی  مثل رفتنشون بود  دوباره با یه حرکت اکروباتیک  پریدند رو موتور   من باز هم چشمام       گردتر شد !  

 دیدم باباهه اچارو گرفت   افتاد به جون جا سوئیچی  تازه فهمیدم  اون سوئیچ موتورشون بوده نه اچار فرانسه !!!!!!!!

   بعد هم عین موشک با این موتور قراضه رفتند

 من و همسری که  بریده بودیم از خنده    

 شاید برای شما جالب نباشه   ولی اگه اون صحنه ها رو میدیدین  شما هم خیلی میخنددیدن

   بنده خداها  باعث شدند من از تو لک بیام بیرون و یه کم بخندم   هنوزم یادم که میاد خنده ام میگیره

 

  

 









نوشته شده در پنجشنبه ٧ شهریور ۱۳۸٧ساعت ۳:۱٢ ‎ب.ظ توسط ترانه نظرات () |

طرز تهیه سادیسم!

مژده، مژده!!؟ نه ببخشین منظورم اینه که توجه، توجه! خوندن این مطلب برای اشخاص زیر ۱۸ سال منع قانونی و شرعی و اخلاقی و ادبی و سیاسی و اقتصادی و... خلاصه ممنوعه! ولی اگه هم کسی خواست بخونه و زبونم لال ﴿نچ نچ نچ﴾ زیر ۱۸ سالشه، هیچ اشکالی نداره! ما که راضی‌ هستیم!


راه ۱: روزهای تعطیل مثل بقیه روزها ساعتتون رو کوک کنین تا همه از خواب بپرن! ﴿این روش برای افرادی که غیر از سادیسم، رگه‌هایی از مازوخیسم هم دارن پیشنهاد میشه!

راه ۲: سر چهارراه وقتی چراغ سبز شد دستتون رو روی بوق بذارین تا جلویی‌ها زودتر راه بیفتن!

راه ۳: وقتی می‌خواین برین دست به آب، با صدای بلند به اطلاع همه برسونین!

راه ۴: وقتی از کسی آدرسی رو میپرسین بلافاصله بعد از جواب دادنش جلوی چشمش از یه نفر دیگه بپرسین!

راه ۵: کرایه تاکسی رو بعد از پیاده شدن و گشتن تمام جیبهاتون، به صورت اسکناس هزاری پرداخت کنین!
راه ۶: همسرتون رو با اسم همسر قبلیتون صدا بزنین!

راه ۷: جدول نیمه تمام دوستتون رو حل کنین!

راه ۸: توی اتوبان و جاده روی لاین منتهی الیه سمت چپ با سرعت ۵۰ کیلومتر در ساعت حرکت کنین!
راه ۹: وقتی عده زیادی مشغول تماشای تلویزیون هستن مرتب کانال رو عوض کنین

راه ۱۰: از بستنی فروشی بخواین که اسم ۵۴ نوع از بستنیها رو براتون بگه!

راه ۱۱: در یک جمع، سوپ یا چایی رو با هورت کشیدن نوش جان کنین!

راه ۱۲: به کسی که دندون مصنوعی داره بلال تعارف کنین!

راه ۱۳: وقتی از آسانسور پیاده میشین دکمه‌های تمام طبقات رو بزنین و محل رو ترک کنین!

راه ۱۴: وقتی با بچه‌ها بازی فکری می‌کنین سعی کنین از اونها ببرین!

راه ۱۵: موقع ناهار توی یک جمع، جزئیات تهوع و ﴿گلاب به روتون﴾ استفراغی که چند روز پیش داشتین رو با آب و تاب تعریف کنین!

راه ۱۶: ایده‌های دیگران رو به اسم خودتون به کار ببرین!

راه ۱۷: بوتیک چی رو وادار کنین شونصد رنگ و نوع مختلف پیراهنهاش رو باز کنه و نشونتون بده و بعد بگین یچکدوم جالب نیست و سریع خارج بشین!

راه ۱۸: شمعهای کیک تولد دیگران رو فوت کنین!

راه ۱۹: اگه سر دوستتون طاسه مرتب از آرایشگرتون تعریف کنین!

راه ۲۰: وقتی کسی لباس تازه می‌خره بهش بگین خیلی گرون خریده و سرش کلاه رفته!

راه ۲۱: صابون رو همیشه کف وان حمام جا بذارین!

راه ۲۲: روی ماشینتون بوقهای شیپوری نصب کنین!

راه ۲۳: وقتی دوستتون رو بعد از یه مدت طولانی می‌بینین بگین چقدر پیر شده!

راه ۲۴: وقتی کسی در یک جمع جوک تعریف می‌کنه بلافاصله بگین خیلی قدیمی بود!

راه ۲۵: چاقی و شکم بزرگ دوستتون رو مرتب بهش یادآوری کنین!

راه ۲۶: بادکنک بچه ها‌رو بترکونین!

راه ۲۷: مرتب اشتباهات لغوی و گرامری دیگران هنگام صحبت رو گوشزد کنین و بخندین!

راه ۲۸: وقتی دوستتون موهای سرش رو کوتاه می‌کنه بهش بگین که موی بلند بیشتر بهش میاد!

راه ۲۹: بچه جیغ جیغوی خودتون رو به سینما ببرین!

راه ۳۰: کلید آپارتمان طبقه ۱۳ تون رو توی ماشین جا بذارین و وقتی به در آپارتمان رسیدین یادتون بیاد! این راه هم جنبه هایی از مازوخیسم در بر داره!

راه ۳۱: ایمیل‌های فورواردی دوستتون رو همیشه برای خودش فوروارد کنین!

راه ۳۲: توی کنسرتهای موسیقی بزرگ و هنری، بی موقع دست بزنین!

راه ۳۳: هر جایی که می تونین، آدامس جویده شده تون رو جا بذارین! ﴿توی دستکش یا کفش دوستتون بهتره!

راه ۳۴: حبه قند نیمه جویده و خیستون رو دوباره توی قنددون بذارین!

راه ۳۵: نصف شبها با صدای بلند توی خواب حرف بزنین!

راه ۳۶: دوستتون که پاش توی گچه رو به فوتبال بازی کردن دعوت کنین!

راه ۳۷: عکسهای عروسی دوستتون رو با دستهای چرب تماشا کنین!

راه ۳۸: پیچهای کوک گیتار دوستتون رو که ۵ دقیقه دیگه اجرای برنامه داره حداقل ۲۷۰ درجه در جهات مختتلف بچرخونین!

راه ۳۹: با یه پیتزا فروشی تماس بگیرین و شماره تلفن پیتزا فروشی روبروییش که اونطرف خیابونه رو بپرسین!

راه ۴۰: شیشه های سس گوجه‌فرنگی و هات سس فلفل رو عوض کنین!

راه ۴۱: موقع عکس رسمی انداختن برای هر کس جلوتونه شاخ بذارین!

راه ۴۲: توی ظرفهای آجیل برای مهموناتون فقط پسته‌ها و فندقهای دهان بسته بذارین!

راه ۴۳: شونصد بار به دستگاه پیغام گیر تلفن دوستتون زنگ بزنین و داستان خاله سوسکه رو تعریف کنین!

راه ۴۴: توی روزهای بارونی با ماشینتون با سرعت از وسط آبهای جمع شده رد بشین!

راه ۴۵: توی جای کارت دستگاههای عابر بانک چوب کبریت فرو کنین!

راه ۴۶: جای برچسبهای قرمز و آبی شیرهای آب توالت هتل‌ها رو عوض کنین!

راه ۴۷: یکی از پایه‌های صندلی معلم یا استادتون رو لق کنین!

راه ۴۸: توی مهمونی‌ها مرتب از بچه چهار ساله تون بخواین که هر چی شعر بلده بخونه!

راه ۴۹: چراغ توالتی که مشتری داره و کلید چراغش بیرونه رو خاموش کنین!

راه ۵۰: ورقهای جزوه ۳۰۰ صفحه‌ای دوستتون که ازش گرفتین زیراکس کنین رو قاطی‌پاتی بذارین، یه بر هم بزنین، بعد بهش پس بدین!

نوشته شده در چهارشنبه ٦ شهریور ۱۳۸٧ساعت ۱:٢۸ ‎ق.ظ توسط ترانه نظرات () |

 میخواستم این بار بیام با یه روحیه شاد  مطلب بنویسم برای همین امروز که دلم گرفته بود چیزی ننوشتم  

 خودم هم خسته شدم از بس حرفای تکراری زدم

  خدایا چرا اینجوری  ؟

 خدایا چرا اونجوری ؟

 ولی فایده نداشت   هر کاری کردم نشد که نشد

امروز اسمون هم مثل من حالش بد بود   اونم یه بغض سنگین تو گلوش بود که مثل من نمیتونست گریه کنه

 گاهی چند تا قطره اشک از چشمش سرازیر میشد و دوباره بغضشو فرو میخورد

 نمیدونم تازگیها چرا نمیتونم گریه کنم

 میخوام گریه کنم ولی نمیشه     همسری میگه باید بری پیش روانپزشک ولی من دوست ندارم برم 

 برم بهش چی بگم ؟  بگم من انقدر ادم ضعیفی هستم  که به خاطر یه مشکل کوچیک  زندگیمو فلج کردم ؟

درسته که مشکل کوچیکی نیست ولی وقتی به مشکلات بقیه  نگاه میکنم میبینم که انقدر هام اوضاعمون بد نیست که من بزرگش میکنم  شاید هم  خیلی مشکل بزرگیه

بالاخره ما بعد از دوسال درمان و سه سال انتظار  هنوز  بچه دار نشدیم و داریم به اخرین راه حل ها میرسیم

ولی به نظر خودم بزرگترین مشکل من بیکاری و تنهاییه اگر انقدر بیکار نبودم مدام به بچه و بچه نداشتنم فکر نمیکردم  البته اگه خدا بخواد تا چند وقت دیگه  (شاید چند روز  شاید هم چند هفته )  میرم سر کار

اونم اگه به برکت دولت فخیمه به همسری انتقالی  بدن و کاری که ١٠ ماهه داریم براش زحمت میکشیم  از دست نره

بعدش این حرف های دیگرانه که منو اذیت میکنه  خیلی هم سعی میکنم بیخیال باشم و اهمیت ندم ولی بقیه هم  به موازاتی که من تمرین پوست کلفتی میکنم  زخم زبون  هاشون صریحتر میشه

مثلا پدر همسری تا حالا چند بار بهمون گفته بود که دوست دارم نوه امو ببینم و  و از این حرف ها ولی امشب با صراحت کامل توی جمع  رو کرده به من میگه :

 اگه تو حالا یکی زاییده بودی   ما هم سرمون گرم بود  چقدر منتظر بمونیم؟ 

  خجالت بکشید دیگه  پس کی میخواین بچه بیارین؟

 فلانی و فلانی بعد شما عروسی کردند الان بچه اش حرف میزنه  

  چشمامون سفید شد از بس انتظار کشیدیم  تا کی میخوای درس بخونی ؟؟ به چه دردت میخوره این همه درس خوندن ؟

  گلم که سرشو انداخت پایین    خجالت کشید از این صراحت باباش  با من   اگه یکی زاییده بودی !!!!!!!!

 من هم چه جوابی داشتم که بدم   ؟ هیچی نگفتم   یه لبخند کمرنگ زدمو و هیچی نگفتم

 انتظار داشتم همسری یه چیزی بگه ولی اونم هیچی نگفت  

 یه کمی ازش گله دارم   اگه انقدر به بچه های فامیل ور نره و بازی نکنه بقیه هم جرئت نمیکنند با من اینطوری حرف بزنند   حتما پیش خودشون میگند اخی   چقدر بچه دوست داره ولی به خاطر درس زنش نمیتونه بچه دار بشه

 خیلی هم اینو بهش گفتم ولی  اهمیت نمیده   اخه عشق من در نهایت عشقی که به من داره یک دنده و لجباز  هم تشریف داره و   حرف حرف خودشه

 نمیدونم چرا این چیزا رو گفتم ولی شمایی که میخونید اصلا مجبور نیستین برای حرف های بی ربط و از این شاخه به اون شاخه من نظر بدین

 من اینا رو میگم که خودم سبک بشم همین  !!!!  

 

نوشته شده در چهارشنبه ٦ شهریور ۱۳۸٧ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ توسط ترانه نظرات () |

ّۀآِِِِِِِّۀّ٧٧شاورز فقیک کشاورز فقیر اسکاتلندی بود که فلمینگ نام داشت یر ا بود وگشککککک

یک روز، در حالی که به دنبال امرار معاش خانواده اش بود، از باتلاقی در آن نزدیکی صدای درخواست کمک را شنید، وسایلش را بر روی زمین انداخت و به سمت باتلاق دوید...

پسری وحشت زده که تا کمر در باتلاق فرو رفته بود، فریاد می زد و تلاش می کرد تا خودش را آزاد کند.

فارمر فلمینگ او را از مرگی تدریجی و وحشتناک نجات می دهد...

روز بعد، کالسکه ای مجلل به منزل محقر فارمر فلمینگ رسید.

مرد اشراف زاده خود را به عنوان پدر پسری معرفی کرد که فارمر فلمینگ نجاتش داده بود.

اشراف زاده گفت: " می خواهم جبران کنم شما زندگی پسرم را نجات دادی".

کشاورز اسکاتلندی جواب داد: " من نمی توانم برای کاری که انجام داده ام پولی بگیرم".

در همین لحظه پسر کشاورز وارد کلبه شد.

اشراف زاده پرسید: " پسر شماست؟"

کشاورز با افتخار جواب داد:"بله"

با هم معامله می کنیم. اجازه بدهید او را همراه خودم ببرم تا تحصیل کند. اگر شبیه پدرش باشد، به مردی تبدیل خواهد شد که تو به او افتخار خواهی کرد...

پسر فارمر فلمینگ از دانشکده پزشکی سنت ماری در لندن فارغ التحصیل شد و همین طور ادامه داد تا در سراسر جهان به عنوان سر الکساندر فلمینگ کاشف پنسیلین مشهور شد...

سال ها بعد، پسر اشراف زاده به ذات الریه مبتلا شد.

چه چیزی نجاتش داد؟  پنسیلین !

نوشته شده در سه‌شنبه ٥ شهریور ۱۳۸٧ساعت ٥:۳٧ ‎ب.ظ توسط ترانه نظرات () |

  کشتم خودمو از دیشب ! تا بالخره قالب این وبلاگو عوض کردم و

 اون همه مطلبو کپی کردم تو این یکی  خداییش خیلی حوصله میخواست

که همه رو با تاریخ و ساعت خودشون بیاری اینجا تا نظم مطالب حفظ بشه

 وقتی کارم تموم شد دیدم ای داد !بازم که نوشته هارفت پاییین !  

  تازه کشف کردم اشکال از بزرگ بودن سایز نوشته هاست 

نه از عرض وبلاگ !

که من  باهوش این همه قالب عوض کردم  و

 حوصله اون دوسه نفری را هم که سر میزدند سر بردم  

 فعلا که خودمو با وبلاگه سر گرم کردم و کلا  قالب و

ادرسش رو عوض کردم و از دیشب همه مطالبو کپی کردم تو اون یکی

 دوباره از اول   سایز قلم همشونو عوض کردم

 ولی نظرات همه 0 شد   قبلا 20-30تایی بودها   

 فکر نکنید فقط دو سه تا بود !!!   

 راستی ادرس وبلاگ هم عوض شد  

 اخه به خاطر هوش سرشار من توی اون یکی اشتباه تایپی داشتم

و نمیشد ویرایشش کرد

 حالا اگه کسی منو لینک کرده لطف کنه و ادرسواصلاح کنه 

 که همون دوسه نفری هم که سر میزنند  نپرند !!

 ممنون میشم







نوشته شده در دوشنبه ٤ شهریور ۱۳۸٧ساعت ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ توسط ترانه نظرات () |

 من انقدر زود زود این وبلاگو اپ میکنم همه میگن تو کار و زندگی نداری ؟ ٢۴ ساعت نشستی پای کامپیوتر ؟

از عروسی برگشتیم  بالخره ساعت ٧ پاشدم  رفتم پای اینه یه کار هایی با ابروهام کردم

 دوسه جاشو خراب کردم ولی بهتر از اون ابروهای پاچه بزی بود !!!!!

بیچاره عروس داماد ! انقدر  کوچولو بودند !!!!

 داماده دیگه داشت ضعف میرفت برای عروس ! دلم براشون میسوزه 

 نمیدونند که در اینده با چه مشکلاتی باید دست و پنجه نرم کنند وگرنه انقدر ذوق نمیکردند !

نمیدونم چرا هر وقت میریم عروسی یاد عروسی خودمون میافتم ؟

 خوب این که نمیدونم نداره

 همه یاد عروسی خودشون می افتند !

یادش به خیر چه شبی بود

 نمیگم شب خوبی بود   یعنی هم خوب بود هم بد

 ........ شاید هم نه خوب بود  نه بد

 اولین چیزی که ازش یادم میاد درد پاهامه 

 اخه از ساعت حدودا ١١ صبح کفش های پاشنه بلند نمیدونم چند سانتی پام بود تا ساعت ١ شب  

 تازه سه چهار ساعتش توی یه باغ که زمینش گل بود در حال عکس و فیلم گرفتن بودیم

 من بیچاره با این کفش ها میرفتم توی گل و درمی اومدم

 وقتی دیگه عکاس ها دست از سرمون برداشتند و ساعت ١ تشریف بردند   اولین کاری که کردم  کفش هامو در اوردم   هیچ وقت اون لحظه   رو یادم نمیره

 از درد پاهام تا مغز استخونم سوت  کشید 

 بیچاره همسری رفت  یه ظرف اب اورد پاهای منو گذاشت توش

 ولی مگه درد ه اروم میشد ؟

 دومین خاطره بدی که از عروسی دارم   ناخن ها مصنوعیم بود

 فردای عروسی که خواستم ناخن ها رو دربیارم دیدم  نخیر  اینا کنده بشو نیستند

 نمیدونم دختره چقدر چسب ریخته بود رو ناخن های من که هیچ جور کنده نمیشد

 تقریبا دو هفته ای طول کشید  تا اثارش کامل رفت   اونم به کمک تیغ!!!

 اخرش مجبور شدم با تیغ از روی ناخنم بتراشمش  تا چسب هاش کنده بشه

  مثل کسی شده بودم که ناخن هاشو میکشند    تمام زیر ناخن هام کبود شده بود به خاطر تلاشی که کرده بودم تابرشون دارم  

 بعدش که رفتم دانشگاه   همه میگفتند چرا ناخن هات اینطوریه ؟  مثل رشته کوه های زاگرس شده بودند از شدت نا همواری ! روشونو با تیغ تراشیده بودم دیگه

 بگذریم

 من از شدت بیکاری هر چیزی که پیش بیاد شروع میکنم به نوشتن

 چاره دیگه ای ندارم   باید یه جوری خودمو سرگرم کنم تا روزهاو شب هام  بگذره

از وقتی که اینجا مینویسم خیلی راحتتر شدم   همین که حرف های دلمو  میگم سبک میشم

نمیدونم  اگه وبلاگ نویسی رو کشف نکرده بودم

چیکار میکردم ؟(انسان عصر حجر )

فقط یه حس بدی بهم میگه نوشته هام خیلی بیمزه و لوسند

 چون هیشکی به وبلاگ من سر نمیزنه 

 از اون ١٧-١٨ تایی هم که سر میزنند  فقط دو سه نفر نظر

میدن

 کم کم دارم به این نتیجه میرسم که :

 هیشششششششششششششکی منو دوست نداره

 

نوشته شده در دوشنبه ٤ شهریور ۱۳۸٧ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ توسط ترانه نظرات () |

نمیدونم چی بنویسم

 قبل از اینکه بیام یه عالمه حرف داشتم که بزنم ولی الان هیچی نمیتونم بنویسم

دیروز از بدترین روزهای زندگیم بود

بالخره ساعت ١١.۵ شد و من زنگ زدم ازمایشگاه

بعد از کلی انتظار گفت یه ربع دیگه زنگ بزن

 خدایا   چطوری این یه ربع رو تحمل کنم ؟

 چرا عقربه های ساعت جلو نمیرند؟

عین روانی ها تو خونه راه میرفتم و دستام میلرزید

 به بیبیچک های دوخطه نگاه میکردم  و به خودم میگفتم مطمئن باش که مثبته

به ذهنم رسید که برم قران بخونم تا اروم بشم

همین که لای قرانو باز کردم این ایه اومد:

 ((انچه به تو ارزانی شده از رحمت بیکران الهی است

 و فضل پروردگار بر تو فراوان است ))

نمیدونید چه حالی شدم مطمئن شدم که مثبته 

 از خوشحالی نمیدونستم چیکار کنم  دوباره زنگ زدم ازمایشگاه  خانموی که همیشه سریع میگفت منفیه 

  این بار یه کم مکث کرد و پرسید

خانوم........  چند روز عقب انداختی ؟

 خدای من .....یعنی مثبت بود   ؟

پیش خودم گفتم حتما عددش پایینه میخواد بگه مشکوکه

گفتم هیچی   امروز باید پ ر یو د میشدم

گفت منفیه

و شروع کرد به توضیح دادن که دیگه من هیچی نمیشنیدم

فقط تونستم بپرسم عددش چنده ؟

گفت سه و نیم

 دیگه مطمئن شدم که منفیه

نمیتونم توصیف کنم چه حالی بودم  

 فقط تونستم خودمو بندازم رو تختو برم زیر پتو

 دوست داشتم گریه کنم ولی نمیتونستم

دوست داشتم زار زار گریه کنم ولی فقط یه

 گوله اشک می اومد گوشه چشممو همونجا میموند

حالم خیلی بد بود   یه چیزی توی گلوم گیر کرده بود

و نمیگذاشت نفس بکشم

 داشتم خفه میشدم

 خدایا   یعنی این همه گریه زاری و التماس من

 به تو همین قدر می ارزید   خدایا من با هزار امید

رفتم مشهد

 با هزاران امید اسم بچمونو نذر امام زمان کردیم

با چه مشقتی رفتیم زیارت اون امامزاده ای

که میگن هیچ کس دست خالی ازش برنمیگرده

یعنی همه ی اینا اندازه شادی یه روز می ارزید ؟

 تمام تنم داشت میلرزید بعدش عشقم اومد خونه

میدونست بهش زنگ نزدم معنیش چیه

 اونم شوکه بود کاملا از صورتش و حرف زدنش پیدا بود

 میفهمیدم که میخواد دلداریم بده ولی نمیتونست

 فقط گفت فدای سرت   نشد که نشد  این که غصه نداره

ولی من حالم بدتر از این بود که با این حرفها اروم بشم

بالخره تونستم یه کم گریه کنم

 ولی نه اونجور که دلم میخواست

یخ کرده بودم و تمام تنم میلرزید و دندونام میخورد به هم

 مثل کسی که وسط برف ها گیر افتاده

 همسری به زور بردم دکتر

فشارم ٨بود یه سرم نوش جان کردم تا

یه کم حالم بهتر شد

همسری باید میرفت دکتر

اول میخواست تنها بره ولی بعد گفت تو هم باید بیای   میترسید منو تو خونه تنها بگذاره

 میترسید یه بلایی سر خودم بیارم  و به زور بردم

البته خیلی بهتر شد که رفتم  

 اگه تو خونه مونده بودم  نمیدونم چی میشد

 وقتی دکتر سونو گفت عشقم واریکوسل نداره  خیلی خوشحال شدم 

بعد هم که جواب سونو رو بردیم پیش دکتر ارولوژی 

  اونم گفت یه بار دیگه ایوای و اگه نشد ای وی اف

 بعد  هم رفتیم پیش دکتر من  

 اخر وقت بود و کسی تو مطبش نبود  

خیلی دوستش دارم   خیلی خوش برخورده

حس میکنی داری با دوستت حرف میزنی

 تا منو دید گفت مثبت شد ؟؟؟؟؟

 گفتم نه

گفت از چشمات پیداست که منفیه 

 غصه نخور تو هنوز خیلی جوونی 

 مطمئن باش که میشه

بعد هم جواب سونوی  همسری و

 نامه دکتر ه رو دید و گفت

 خوشگل خانوم  اخه شما که مشکلی ندارین  

 تعجب میکنم چرا نمیشه و دوباره دارو داد برای ای یوای

 گفت اگه تا اون موقع اینجا بودی  بیا برای ای یو ای

و اگه رفته بودی تهران   زنگ بزن تا بهت بگم

پیش کی بری بعد هم برگشتیم خونمون

خدا رو شکر تا اخرشب خیلی بهتر شدم

ولی تا خوب شدن  خیلی فاصله دارم

 امشب باید بریم عروسی

اصلا حوصله اشو ندارم   دلم میخواد 

 یه قرص خواب اور بخورم و بخوابم  

 اگه اسمشم بلد بودم میرفتم از داروخانه

 یه جوری میخریدم ولی نمیدونم باید بگم چی میخوام

 اگه کسی میدونه لطف کنه و بهم بگه 

 پیشاپیش ازش تشکر میکنم

هنوز ارایشگاه نرفتم  ابروهامم خیلی ضایعه

 حوصله اریشگاه رفتن ندارم 

اصلا دلم میخواد امشب شلخته برم عروسی

مگه همیشه باید مرتب و خوشگل باشی

 دوست دارم امشب همه بگن اه اه اه چقدر این زشته

 کاش میتونستم نرم

نوشته شده در یکشنبه ۳ شهریور ۱۳۸٧ساعت ٩:٠٥ ‎ق.ظ توسط ترانه نظرات () |

انتظار

  •                                                                                                                            قدر انتظار کشیدن سخته    خیلی سخته  خیلی خیلی سخته دیروز 
  •  بعد از اینکه  دو تا بیچک مثبت شد من و همسری داشتیم
  • بال در می اوردیم   تا شب که یکی دیگه گذاشتم منفی شد
  •  من هم چون قبلا تجربه اشو داشتم که یه بیبی چک مثبت بشه
  •  ولی بقیه منفی و خبری از نینی نباشه خیلی حالم گرفته شد
  •  ولی مجبور بودم تا صبح صبر کنم
  •  صبح ساعت ۴ پاشدم دوباره تست کردم  
  •  با چشمای خوابالو   نمیتونستم خط دوم رو میبینم یا توهم زدم

 تا ساعت ٧    ١٠بار اومدم به بیبی چک نگاه کردم 

 یه بار خط دوم میدیدم  یه بار نمیدیدم

 ساعت ٩ یکی دیگه گذاشتم   همسری اومده بود خونه صبحانه بخوره 

 اونم دید   خط دوم داشت ولی خیلی کمرنگ  خیلی خیلی کمرنگ

 بهم گفت برم از مایش بدم   

 من هم رفتم دادم

بالاخره از بلاتکلیفی در میام   چشمام کور شد از بس به این بیبی چک ها

 نگاه کردم و دنبال خط دومش گشتم که اونم یه بار هست  یه بار نیست 

 جوابش هم  نیم ساعت دیگه حاضر میشه   فقط نمیدونم چطوری برم بگیرم 

  دیگه همه کارکنای این ازمایشگاهه منو میشناسند از بس که رفتم اونجا از دادم

 از حالا دستام داره میلرزه

کاش میتونستم با یکی حرف بزنم

 کاش میتونستم به مامانم بگم ولی اگه  بگم الکی  بهش استرس وارد میکنم 

  خدایا

 تو که خودت  از دیروز منو انداختی تو این هچل

 خودت کمکم کن  خواهش میکنم

 

نوشته شده در شنبه ٢ شهریور ۱۳۸٧ساعت ٩:٠۸ ‎ق.ظ توسط ترانه نظرات () |

حالم اصلا خوب نیست   

  دلم میخواد برم یه جا و زار زار به حال خودم گریه کنم   

   چقدر بده که ادم بفهمه خدا دیگه دوستش نداره  

 خدا دیگه  منو دوست نداره

 منو نمیبینه

 صدامو نمیشنوه  

 اخه چرا ؟؟؟؟ کم دعا میکنم ؟ کم گریه میکنم ؟ کم التماس میکنم ؟  

 چرا انقدر عذابمون میدی ؟ من ادم کم صبری هستم        

   همسری چی ؟ اونم بنده بدیه ؟  اونم طاقتش تموم شده

دوست  دارم بدونم بقیه بنده هاتم انقدر عذاب میدی  تا بهشون بچه بدی ؟

یعنی ما لیاقتشو نداریم  یه بچه داشته باشیم ؟

 هر بار که بیبی  چک میگذارم   نصفه عمر میشم  تا یه خط روش بیفته 

 تا چند ساعت بعد دستام میلرزه

 اخه برای تو که کاری نداره  چرا نمیدی ؟ نمیخوای بدی  

 حتما ما لیاقتشو نداریم  باشه خداجون  هر جور تو راحتی

 ما بنده ایم و تو خدا

مجبوریم      صبر کنیم تا ببینیم چه سرنوشتی برامو رقم زدی

   ما هیچ کاره ایم  همه کاره تویی  هر جور دوست داری  عذابمون بده

 

 

نوشته شده در جمعه ۱ شهریور ۱۳۸٧ساعت ٩:٠۱ ‎ق.ظ توسط ترانه نظرات () |

 خدا جونم داری با ما بازی میکنی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ یا گذاشتیمون سر کار ؟ یا ؟؟؟؟

 خدای من این چه شوخیه ای که با ما میکنی ؟

یه بیبی چک مثبت میشه

 من بدو بدو میام به همسری میگم

 از خوشحالی تو پوست خودمون نمیگنجیم

 ولی دلم مدام شور  میزنهقهر

 نمیتونم از هیچی لذت ببرم  باید نگران بازی های تو با خودمون باشم

 مثل دفعه های پیش برای چند ساعت لذتشو بهمون میچشونی و

 بعد  شادیمونو ازمون میگیری

 میخوای چی رو بهمون ثابت کنی؟ قدرتتو

 ما که بهش ایمان داریم

 میخوای بیشتر عذابمون بدی ؟

میخوای بگی ببین چقدر برام راحته که خوشحالت کنم ولی نمیخوام

  خوب اگه نمیخوای چیزی رو که به خیلی ها به این راحتی میدی به ما ندی

 چرا طعمشو بهمون میچشونی که بعدش ده برابر عذاب بکشیم

  خدا جون  من باور نمیکنم که بخوای ما رو بیشتر از اونی که الان داریم میکشیم عذاب بدی

 فقط تو رو به خودت قسم دیگه از این شوخی ها با ما نکن

 ما جنبه اشو نداریم وقتی میفهمیم شوخی بوده  میشکنیم

خورد میشیم 

 

نوشته شده در جمعه ۱ شهریور ۱۳۸٧ساعت ٥:٠٢ ‎ق.ظ توسط ترانه نظرات () |

Design By : Night Melody