خاطرات زندگی من و عشقم...

اگر تنهاترین تن ها شوم باز هم خدا هست...او جانشین همه ی نداشتن هاست

 دیدین یه موقع هایی ادم انقدر حرف داره که نمیدونه از چی بگه بعد ترجیح میده ساکت باشه و هیچی نگه ؟

من الان در یکی از همون موقع هام !!!!!

این دفعه تاخیرم خیللللللللللی طولانی شدولی عذر موجه دارم !

این دو هفته روزای خیلی سخت و پر استرس و پرفشاری پشت سر گذاشتیم هم من و هم همسری تازه اونم دور از هم

دقیقا دو هفته همدیگرو ندیدیم              خیلی سخت بود  ولی گذشت  

همسری بیچاره مریض شده بود و  از من هم پنهان میکرد

خدارو شکر که گذشت

اگه خدا بخواد کارم این هفته درست میشه و من برمیگردم سر خونه و زندگیم

ولی هنوز باورم نمیشه که بشه

انگارطعم  هر چی مشکل تو دنیا هست من  باید بچشم !!!

دلم نمیخواد حرفای کسل کننده و مایوسانه بزنم ولی نمیدونم چی بگم

 اها !!!!!!!! یه  نکته مثبت !

دوری بعضی وقت ها خیلی هم خوبه !  باعث میشه ادم قدر  همسرشو بیشتر بدونه  مثل همسری که الان قدر منو خیلی میدونه !!!!!!(اره جون خودم )

توصیه میکنم (البته فقط به خانوما ! )چند وقت یکبار همسرتونو تنها بگذارید و برین یه جایی   دیگه نمیدونم کجا ولی حتما برید !

بعدش میبینید که چقدر بیشتر دوستتون داره و همینجوری قربون صدقه اتون میره!  

 دوباره میخواد منو تنها بگذاره و بره مسافرت   امشب !

ولی یه جایی داره میره که جرئت غر زدن ندارم

داره میره کربلا  

 البته برای یکسری مسائل کاری داره میره  برای همین منو نمیبره وگرنه بدون من عمرا بره مسافرت  یعنی من نمیگذارم که بره !!!

ولی خوب راستش خودم هم ته دلم راضیم که میره

میگم شاید خدا اونو بیشتر دوست داره و  صدای اونو بشنوه

من که دیگه نای دعا کردن ندارم

همه چی رو رها کردم  بگذار خدا هر جور دلش میخواد  زندگی مارو پیش ببره

دیگه نمیدونم چی بگم

حرفام ته کشیدن   چشمه ی ذوقم هم خشکیده !!

ببخشید اگر خیلی کسل کننده شدم

حوصله ندارین کامنت هم نگذارین  بهتون حق میدم

 

 

نوشته شده در جمعه ٢٤ آبان ۱۳۸٧ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ توسط ترانه نظرات () |

  نمیدونم چی بگم  از کجا بگم

فقط میدونم که دلم میخواد حرف بزنم  با یکی که بفهمه چی میگم   ولی غیر از اینجا جای  دیگه ای  نمیتونم حرف دلمو بزنم

خسته ام  خیلی خسته    از خیلی چیزا

اول از همه از خودم   از خودم بدم میاد  که نمیتونم قوی باشم   نمیتونم اونطوری که ازم انتظار دارند باشم

نمیتونم جلوی اشکامو بگیرم  دوست دارم گریه کنم

این روزا همیشه چشام پر از اشکه

به خاطر موضوع خاصی هم نیست ولی کلا بغضم هر لحظه اماده ترکیدنه

 توی اتوبوس ........ توی سرویس بهداشتی  های اداره ......... توی خونه..... تو خیابون  .... جلوی مطب دکتری که منشی اشتباها توی روز تعطیل مطب بهم وقت داده و من   دست خالی برمیگردم و جلوی مطب میشینم به های های گریه کردن

 تو اون لحظه ها خیلی سعی کردم گریه نکنم ولی نمیتونستم   برام هم مهم نبود که بقیه چی فکر میکنند مهم این بود که من باید گریه میکردم

میدونم حالا که مشکلات به نقطه اوجشون رسیدند لحظه ی فروریختنشون نزدیکه ولی من خودم هم دارم باهاشون  فرومیریزم  مگه یه ادم چقدر طاقت داره؟

نمیدونم وقتی که روزهای سخت زندگی من  تموم بشن چیزی از روانم باقی مونده یانه؟

گریه کردن هم خیلی لذتبخشه  مثل الان........ دارم از گریه هام لذت میبرم

بعضی وقت ها یه فکرایی به سرم میزنه که وقتی فکر میکنم میبینم اگر یه کس دیگه اون کارو انجام بده من بهش میگم دیوونه

معنیش اینه که دارم دیوونه میشم نه ؟

گیجم ..........سر درگمم.........مستاصلم .......  خیلی سعی میکنم کارهامو با فکر و برنامه ریزی پیش ببرم ولی انگار زندگی هیچ برنامه ای سرش نمیشه

منم روزگارو گذاشتم به حال خودش که تا هر جا که دوست داره منو پیش ببره چون تا حالا تمام تلاش هام بیهوده بوده

میدونم که فقط باید صبر کنم فقط صبر ولی من صبر کردنو بلد نیستم

نمیدنم این صبری که خدا  این همه بنده های صابرش رو دوست داره چه جوریه

 

من وقتی چاره دیگه ای ندارم ........وقتی هیچ کاری از دستم بر نمیاد پس ناچارم که صبر کنم  چه با میل خودم یا بدون میل خودم  حتی اگه نخوام که صبر داشته باشم  بازم دارم پس اون صبره  یعنی چی ؟-

------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن . ١-از همه ی دوستای عزیزی که برام کامنت میگذارن ممنونم   من واقعا شرمنده ام که نمیتونم به بقیه سر بزنم   انشا.. در اولین فرصت  اینکارو میکنم

پ.ن.٢- این اپ منو زیاد جدی نگیرین  حالم خوب نبود یه چیزی نوشتم که سبک بشم انقدرا م حالم بد نیست !!!!!!!!!!!!!!!

پ.ن.٣-گفتم که دارم دیوونه میشم باورتون نشده بود؟؟؟؟ اینم نشونه اش

 

 

نوشته شده در جمعه ۱٠ آبان ۱۳۸٧ساعت ۸:٢۱ ‎ب.ظ توسط ترانه نظرات () |

 عشق من

 مهربون من   تکیه گاه من

 مرد ارزوهای من  

 تویی که وقتی تمام غصه های دنیا رو دلم سنگینی میکنه  نگاه عاشقت همه رو از یادم میبره

تویی که وقتی از همه چیز و همه کس خسته ام   شونه های مردونه ات پناه تمام  خستگی هام میشه

 تویی که  وقتی ازت دور میشم احساس میکنم تنها ترین ادم روی زمینم

 

مرد من !!!!!!

چقدر از گفتن و شنید و نوشتن این کلمه لذت میبرم

اره .........          تو مرد منی      مال منی  

     به قول خودت اندازه تموم ستاره های دنیا دوستت دارم

 

  عزیز دلم    عزیز تر از جانم

   علی مهربونم

                                                تولدت مبارک

نوشته شده در شنبه ٤ آبان ۱۳۸٧ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ توسط ترانه نظرات () |

Design By : Night Melody