خاطرات زندگی من و عشقم...

اگر تنهاترین تن ها شوم باز هم خدا هست...او جانشین همه ی نداشتن هاست

 یه شب یلدای دیگه هم از راه رسید

فقط میتونم بگم

                         یلدا مبارک

-----------------------------------------------------------

پ.ن. خیلی وقته که حرفی برای گفتن ندارم و  خیلی وقته که فقط برای اینکه یه چیزی نوشته باشم پست میگذاشتم ولی دیگه انقدر نوشته هام  بی محتوا و تهی و بیهوده شدن که خودم هم از خوندنش خسته میشم بنابراین تصمیم گرفتم تا وقتی که یه حرف تازه ندارم چیزی ننویسم یا حداقل از خودم ننویسم  شاید هم یهو زد به کله ام و حذفش کردم !!!

نوشته شده در شنبه ۳٠ آذر ۱۳۸٧ساعت ٥:٥۸ ‎ب.ظ توسط ترانه نظرات () |

                           عیدتون مبارک

انشاا..   همه اونایی که مثل من منتظرن

 امسال از امام علی (ع)که من عاشقشم 

فرشته بهشتیشون رو عیدی بگیرن

اولین برف زمستون هم بارید خیلی خوشمل بود

دوسه روزه که دارم میرم محل کار جدیدم

   بدک نیست ولی قبلی خیلی بهتر بود  همکارام تقزیبا همه مرد هستند

 و من بین این همه مرد معلومه که خیلی راحت نیستم

یکسری مسائلی هم پیش اومد که من مجبورم

خیلی خیلی مواظب رفتارم باشم کلا نظرم راجع به کارکردن داره عوض میشه

شاید هم چون من با این مشکلات درگیربودم و الان هم اول کارکردنمه

این حسو دارم  خیلی استرس دارم شبا خوابم نمیبره

و اگرم ببره مدام خواب رئیس و همکارام رو میبینم !!! 

بعضی وقت ها میگم خدایا اگه زودتر به من یه بچه داده بودی ا

صلا قید کارکردن رو میزدم و میشستم توی خونه بچه مو بزرگ میکردم

ولی الان افتادم توی مسیری که نمیتونم و نباید

 جابزنم حتی اگه برخلاف میلم باشه

خدایا منظورم از این حرفها ناشکری نبودها !!!!!!

اینا حرفاییه که تو دلم قلنبه شده و به کسی هم نمیتونم بگم

چون تا بخوام حرف بزنم همه میگن دیگه ناشکری نکن   دیگه هیچی نگو !

 فقط چون تو خیلی بزرگی اینا رو به تو گفتم !

تازه شم امروز با همسری زدیم به تیپ هم !!!!ا

اول صبح !! کلا  هیچ کدوممون اعصاب معصاب نداریم!

مثلا میخوایم بچه دار هم بشیم  یاد یه جوکی افتادم :

یه بنده خدایی مدام میرفته حرم امام رضا و نذر و نیاز و دعا و گریه زاری

که یا امام رضا من تو قرعه کشی بانک یه ماشین برنده بشم و نمیشده و دوباره  از اول .........

یه شب امام رضا میاد به خواب یکی از خادماش  میگه:

 با این بابا بگین بره اول حساب باز کنه بعد بیاد اینجا گریه و زاری راه بندازه

حالا شده قضیه ما  ما هم نذرو نیاز و.................

 که خدایا بچه بده ولی خودمون سر وقتش میزنیم به تیپ هم و قهر میکنیم

منم اینطوریش کردم          البته ما قهرامون ساعتیه

  یعنی به یه روز نمیرسه مگر اینکه خیلی شدید  باشه 

 انشا..که تا شب اشتی کرده باشیم

------------------------------------------------------------------------------

پ.ن.  دوست جونا  سعی میکنم از امروز به نوزاد چند روزه

و زن حامله و هر چی که مربوط به حاملگیه عشق بورزم 

تا ببینیم این نینی اتیشپاره ما بالاخره میاد یا نه ؟

ولی باور کنید از ته دلم میخوام به خدا فقط خیلی به روم نمیارم !!!! 

 

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢٧ آذر ۱۳۸٧ساعت ٢:٢۱ ‎ب.ظ توسط ترانه نظرات () |

دیشب رفتیم دیدن یه نوزاد ٨ روزه به اتفاق مادرشوهر و خواهر شوهر گرام !

ولی من برعکس همیشه که در چنین مواقعی دپرس بودم

سعی کردم خیلی سرحال باشم تا فکر نکنند حسودیم میشه

واقعا هم هیچ احساس خاصی نداشتم

اتاقشون بوی بچه میداد !!!!! داشت حالم به هم میخورد

اخه من کلا از بچه تازه به دنیا اومده بدم میاد تا حداقل ٣-۴ ماهش بشه 

 هیچ بچه ای رو تا یه کم بزرگتر نشه بغل نمیکنم !

خوب چیکار کنم دست خودم نیست   بدم میاد دیگه

بعدش شروع کردند حرف از  زایمان زدن

که واااااااااااااااای فلان .........واااااااای بهمان !!

اینجور وقت ها هم که همه خاطرات زایمانشون براشون زنده میشه

 و دوست دارن درباره اش حرف بزنند

من اصولا در چنین مواقعی  اصلا حرف نمیزنم

یا اگه راه داشته باشه میرم بیرون که نشنوم چی میگن  

 از این موردهم خیلی چندشم میشه !

ولی بنده خدا مامانه خیلی بدبختی کشیده بود 

دلم براش سوخت  برای همه مامان ها که با این بدبختی بچه به دنیا میارن سوخت

نمیدونم خودم چرا با این توصیفات دربدر یه بچه ام ؟؟؟؟

 من که هم از بچه نوزاد بدم میاد وهم از شکم گنده زن حامله  بیزارم

چرا انقدر غصه میخورم ؟؟؟ دیوونه ام خداییش !!!! 

 بعد بدترین قسمتش شروع شد یعنی دعا کردن برای من

هیچ چی به اندازه این دعا کردن ها ازارم نمیده........ 

 انشاا...قسمت عروس شما 

انشاا.. بیایم دیدن بچه خودت ........

.تو هم بغلش کن دیگه کم کم باید یاد بگیری .......

کی میشه بچه تورو بغل کنیم .............

اه اه اه.......................... مادرشوهر محترم بچه رو اورده داده به من

و با چنان ذوقی نگاهم میکنه که انگار بچه خودمو بغل کردم

 خیلی لحظات بدی بود  اصلا از بچه دارشدن پشیمون شدم 

کاش میشد  بدون حاملگی و زایمان ادم بچه دار شه   چقدر خوب میشد !!!!

کاش میشد یکسالی بریم یه جایی که هیچ کس نبینتمون

 بعد میرفتیم از پرورشگاه بچه میاوردیم و به همه میگفتیم مال خودمونه

چقدر خوب بود  حیف که نمیشه !!!!!!

 

 

 

نوشته شده در شنبه ٢۳ آذر ۱۳۸٧ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ توسط ترانه نظرات () |

 سه روز پیش اولین حقوق زندگیمو گرفتم ! 

هر چند که خیلی کم بود ولی چون برای ٣ ماه بود اییییییییییییی بد نبود  

 خیلی مزه داد

 دقیقا شب عید قربان بود و همسری اومد پیش من 

 منم زودتر از سر کار اومدم و حسابی خودمو خوشکل کردم تا اقا بیان دنبالم !

یه حس عجیبی داشتم   انگار اولین بار بود که با هم بیرون میرفتیم !

هر چند که ترافیک وحشتناک  اون شب سرویمون کرد

 ولی من عزممو جزم ! کرده بودم که بهمون خوش بگذره

و نگذارم هیچ چیزی شبمون رو خراب کنه   نه به خاطر خودم 

به خاطر همسریم که حس میکنم داره افسرده  میشه 

واقعا هم شده شبا زود میخوابه و وکلا  خیلی کسله  

البته هرکس دیگه هم جای اون بود همینطور میشد 

 ٣-۴ ماه تنها بودن تو شرایطی که مشکلات از هر طرف به ادم فشار بیاره

و  منی که   تنها سنگ صبور همسرم هستم کنارش نبودم 

 تا حداقل به حرفاش گوش بدم  اصلا اسون نیست

 رفتیم فرحزاد .........  یه تخت دنج .....کنار یه شومینه گرم تو اون هوای سرد 

 خیلی عالی بود........... عالی  

 یه دنیا حرف داشتیم برای گفتن مثل اون موقع ها

 انگار حرفامون برای هم تمومی نداشتند   و منی که خیلی وقت بود

لبخندهام  کمرنگ شده بود  از ته دل میخندیدم

(البته فکر نکنید از اون خنده های بد بودها  خیلی هم خانمانه بود !)

 شام همسری رو مهمون کردم  بازم خیلی مزه داد !!!!!!!!!

تا فرداشبش با هم بودیم و واقعا به هر دومون خیلی خوش گذشت 

  خیلی وقت بود که اینطوری از زندگی لذت نبرده بودیم  خدایا شکرت...........

ودیروز بالاخره اون چیزی رو که چندماه به خاطرش  زجر کشیدم  بدست اوردم !

بالاخره تونستم انتقالی بگیرم و اینطوری هم 

پیش خانواده ام هستم و هم کارمو از دست ندادم   

توی این مدت خیلی پایین و بالا شدم   خیلی روزهای سختی گذروندم 

خیلی چیزارو به خاطرش تحمل کردم ولی خدا روشکر که نتیجه گرفتم

این اتفاقی که برای من افتاد بیشتر به یه معجزه شبیهه

دیروز یه کسی که فقط با هم سلام علیک داریم بهم گفت 

 میدونستی پیش خدا خیلی عزیزی که کارت اینطوری درست شد ؟

 قدر خودتو بدون  خدا خیلی دوستت داره 

یه لحظه موهای تنم سیخ شد........ یخ کردم !

خدا جونم تو واقعا منو انقدر دوست داری ؟

چرا من احمق بعضی وقتها فکر میکردم به حال خودم رهام کردی ؟

خدایا منو ببخش 

 به خاطر تمام اون لحظه  هایی که فکر میکردم دوستم نداری

به خاطر تمام گلایه هایی که ازت کردم

به خاطر همه ناشکری هام

 خدایا بازم شکرت  به خاطر اینکه میدونم دوستم داری

به خاطر لطفی که به من داری

به خاطر نعمت های بیکرانی که بهم بخشیدی  

به خاطر خانواده خوبی که بهم دادی  پدر و مادری که حمایتم میکنند

 و  و برادری که از اون سر دنیا هم جویای حال منه و

 خواهری که با اون دل کوچولوش برای من دعا میکنه

به خاطر فرشته اسمونی که بهم دادی 

  مردی که نمیدونم چه جوری باید صبوری و زحماتشو جبران کنم  

 خودت کمکم کن تا بتونم لایق  محبتهاش   باشم

خدایا بازم به امید  همون رحمت بیکرانت  ازت میخوام از این به بعد هم

 منو تنها نگذاری  و کمک کنی تا راهمو درست انتخاب کنم

خدایا من بدونه تو هیچی نیستم.....   خودم خوب میدونم که اگه لطف تو نبود

کم میاوردم ولی   من همیشه بهت احتیاج دارم هیچ وقت منو تنها نگذار  هیچ وقت..............

              خدایا خیلی دوستت دارم ......

نوشته شده در پنجشنبه ٢۱ آذر ۱۳۸٧ساعت ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ توسط ترانه نظرات () |

   دلم مسافرت میخواد    یه سفر دو نفره ی عشقولانه !

 همسری میگه در اولین فرصت  شاید تعطیلات هفته اینده  ولی من دوست ندارم

نمیدونم چه مرگمه   همزمان هم یه چیزو میخوام  هم نمیخوام !

انقدر که این چند ماه از هم دور بودیم انگار با هم بودنو یادمون رفته   خیلی وقته که غروب نرفتیم بیرون قدم بزنیم

خیلی وقته با هم نرفتیم خرید  و............  شاید  به نظرتون دارم چرت و پرت میگم

ولی همین کارهای کوچولو و ساده خیلی رو زندگیمون تاثیر مثبت داشت

 چند روزه حس میکنم همسریم داره افسرده میشه

علتش همین چیزایی که گفتم  این  تنهایی هر دونفرمونو خیلی اذیت کرد  ولی انگارروی  اون بیشتر از من تاثیر گذاشته

 ولی این مشکلات یه روزی تموم میشه     مطمئنم

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱٤ آذر ۱۳۸٧ساعت ٩:٤٥ ‎ق.ظ توسط ترانه نظرات () |

  چقدر جای همسریم اینجا خالیه

  توی این هوا ادم بدجور حال و هوای عاشقی میزنه به کله اش !

اگه اینجا بود با هم زیر بارون قدم میزدیم بدون چتر !

نمیدونم چه طور بعضی از ادما بارونو دوست ندارن و از هوای ابری بدشون میاد

من بعد از همسری !!!! عاشق بارونم  

اگه همه غصه های عالمو داشته باشم بازم زیر بارون حالم جا میاد

چه برسه به الان که حالم خیلی خوبه !!!!!

 تازه دارم میفهمم زندگی فراز و نشیب داره یعنی چی ؟

 یه روز در اوج ناامیدی با  یه معجزه امیدوار میشم و دوباره در اوج امیدواری 

 همه چیز خراب میشه و دوباره نا امید میشم ودوباره در اووووووووووج نا امیدی

 بازم خدا مثل یه معجزه به دادم میرسه

 و نمیدونم این سیکل تا کی قراره ادامه پیدا کنه ؟

 البته فکر نکنید من خیلی ادم ضعیفی هستم که انقدر زود امیدوار و نا امید میشم

خیلی هم قوی ام  !!!

اطرافیانم به جای من خسته شدند و بهم میگن

 اگه ما جای تو بودیم کم می اوردیم ولی ما اینیم دیگه !!!!

 کم اوردن تو کارمون نیست !!!!!!!!!!!

-----------------------------------------------------------------------------------

پ.ن.    اقایی دلم برات یه ذره شده   ولی یه ذره دیگه تحمل کن   روزای دوری داره تموم میشه اگه خدا بازم لطفشو شامل حالمون کنه

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸٧ساعت ٤:٤٢ ‎ب.ظ توسط ترانه نظرات () |

نمدونم این چه  مرضی که من دارم؟

 دوست دارم پامو محکم بذارم روی برگ های پاییزیو صدای خش خششو بشنوم 

  عمدا ازون جاهایی راه میرم  که پر برگه !  کاش همیشه پاییز بود 

 راستی اهنگ وبلاگم قشنگه؟ خیلی دوستش دارم 

  اسپیکراتونو روشن کنید !!  حالا لذت ببرید !

 روزای خیلی بدی رو میگذرونم  انقدر بد که نمیتونم توضیح بدم    البته نا شکری نمیکنم  از این بدتر هم میتونست باشه   ولی اصلا ناراحت نیستم  

 زدم به طبل بیعاری !!!!!!!!

 وقتی میبینم هیچ کاری ازم بر نمیاد     دیگه غصه نمیخورم  همه چی به جهنم !

 به جهنم که خدا سر کارم گذاشته

به  جهنم که اون چیزایی که میخوامو بهم نمیده

 به جهنم که کارم درست نمیشه و باید برم استعفا بدم

به جهنم که عین عروسک خیمه شب بازی باهام بازی میکنند

 به جهنم که این مدت تمام غرورم زیر پای این و اون له شده

 به جهنم که هر جا دکتر میرم  میگه باید عمل کنی

 به جهنم که هر جا میرم ازم میپرسند چرا بچه نداری

همه چی به جهنم

دوست دارم بی ادب باشم   دوست دارم به زمین و زمان فحش بدم     مهم اینه که بعدش سبک میشم  

 دوست دارم زودتر از این وضعیت  به قول بعضی ها لنگ در هوا!!! در بیام

 دوست دارم بشینم  بازم درس بخونم

اصلا دوست دارم برم دنبال بزرگترین ارزوی زندگیم   یعنی نویسنده شدن

این تنها ارزویی که از بچگی برام باقی مونده و هنوزم بزرگترین ارزومه

 تا حالا هر وقت خواستم جدی شروع کنم  حس کردم کم اوردم   حس کردم هنوز تجربه کافی ندارم 

نمیدونم الان تو چه وضعی ام ولی یکبار دیگه امتحان میکنم  شاید الان به اندازه کافی پخته باشم !!!

------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن 1-  خسته شدین از بس اینجا غرغر کردم ؟

من جای دیگه ای برای غر زدن ندارم  پس لطفا خسته نشین و بیاین منو دلداری بدین   باور کنید که خیلی موثره!!

پ.ن2- یادتونه یه بار گفتم دارم دیوونه میشم ؟؟؟ قضیه داره جدی میشه !!!

  پ.ن3-  ادرس بدین اولین کتابم که چاپ شد براتون بفرستم !!!(نشونه های همون دیوونگی است ها !!! )

   

 

 

نوشته شده در یکشنبه ۳ آذر ۱۳۸٧ساعت ٥:٢٠ ‎ب.ظ توسط ترانه نظرات () |

Design By : Night Melody