خاطرات زندگی من و عشقم...

اگر تنهاترین تن ها شوم باز هم خدا هست...او جانشین همه ی نداشتن هاست

گاهی گمان نمیکنی و میشود......

                  گاهی نمیشود که نمیشود..........

گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است .......

           گاهی نگفته قرعه به نام تو میشود .........

---------------------------------

این متن زیبا ازاینجا http://yassspid.blogfa.com/ بود

نوشته شده در دوشنبه ٢۸ دی ۱۳۸۸ساعت ٦:۱٧ ‎ب.ظ توسط ترانه نظرات () |

به همسری میگم بچه مجید(پسرخاله مون!) به دنیا اومد..

میگه ا به سلامتی حالا چی هست ؟میگم بچه است دیگه !

میگه تنت میخاره ها !!!!!

 میخندم و میگم پسره...اسمش هم گذاشتند امیرعلی ...

میگه نهههههههه ما میخواستیم اسم پسرمونو بذاریم امیر علی

میگم ما کی  همچین تصمیمی گرفتیم که من یادم نمیاد ؟

میگه  واقعا یادت نمیاد؟؟؟ همون روز !!!!!

میگم میترسم تا ما بچه دار بشیم همه اسم  های خوشگل تموم شده باشند مجبور باشیم اسمشو بذاریم امیرقلی!!!!!

نوشته شده در یکشنبه ٢٠ دی ۱۳۸۸ساعت ۳:٥۸ ‎ب.ظ توسط ترانه نظرات () |

یکساعته که نشستم جلوی مانیتور و سعی میکنم که یه چیزی بنویسم ...هرچیزی که بتونم به چند تا جمله  برسونمش ولی نمیتونم

ذهنم آشفته نیست ...خسته هم نیست ...انقدر تنها بودم که به اندازه همه ی عمرم استراحت کرده...

امشب دلم میخواست برم یه جایی که چند تا تخت سنتی داشته باشه با گلیم های قرمز ...تو هوای سرد کاپشنمو محکم بپیچم دورم ،یه سینی چای جلوم باشه  و قلیون بکشم ...ولی همسری حتی قلیون کشیدن بلد نیست و اصلا هم از این چیزا لذت نمیبره

من قلیون کشیدن را دوست دارم ...بماند که فقط سه چهار بار تو زندگیم اینکارو کردم

حتی دلم میخواد یه بار هم سیگار برگ بکشم !!!!!!

مامانم برام غذا میکشه و میگه ترانه همین  بسه برات چاق میشی !و من میگم مامان جون !مگه چند تا چیز تو دنیا هست که من ازشون لذت میبرم ؟! منو از این یه دونه لذت زندگیم محروم نکن !

تنهایی باعث میشه به خیلی چیزا فکر کنم ... مثلا به اینکه من فقط یه بار زندگی میکنم و الان دارم بهترین سال های عمرم رو میگذرونم ولی تعداد روزهایی که وقتی ازشون یاد میکنم لبخند روی لبم میشینه از انگشت های دست کمترند...

 شاید اگه یه روزی تونستم مفصلتر نوشتم ...

 

 

نوشته شده در جمعه ۱۸ دی ۱۳۸۸ساعت ٩:٤٠ ‎ب.ظ توسط ترانه نظرات () |

خیلی عصبانی ام ...خیلی سعی کردم سرمو عین کبک بکنم توی برف و وانمود کنم که هیچی  رو نمیبینم ...نمیفهمم ولی آخه تا کی

سعی کردم به مشکلات شخصیم فکر کنم و برام اهمیت نداشته باشه که اطرافم داره چه اتفاقی میفته

دیگه با کسی بحث نکردم ..نه سر کار نه خونه  نه هیچ جای دیگه ...سعی نکردم کسی رو متقاعد کنم که اشتباه میکنه

اخبار گوش نکردم ...نه تلوزیون شرفمند خودمون!!!!نه تلوزیون های بی شرف بیگانه !

به جاش نشستم فیلم های فارسی وان دیدم !و سعی کردم هیچی برام مهم نباشه

ولی تا کی...

چرا اونا از اون بالا مردم رو شکل یه گله گوسفند میینند که میشه با چند تا سگ کنترلشون کرد

چرا فکر میکنندمردم دروغ هاشونو باور میکنند 

چه نفعی ازبازی دادن مردم و وارونه جلوه دادن همه چی میبرند

چرا با اعتقادات مردم بازی میکنند ...چرا از یه رنگ انقدر میترسند ...رنگی که نسل به نسل به خوردمون دادند که مقدسه الان شده رنگ سبز اموی!!!!

از این به بعد پارچه آبی  تبرک شده برامون سوغاتی میارن!

کاش یه کم بزرگتر فکر میکردیم ...

------------------------------------

پ.ن.دلم میخواد بیشتر بنویسم ولی ......فقط برای فروکش کردن عصبانیتم نوشتم

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۸ دی ۱۳۸۸ساعت ٢:٤٧ ‎ب.ظ توسط ترانه نظرات () |

زندگی یه نفره هم برای خودش عالمی داره... تنهایی برای خیلی ها خیلی سخته ولی من تنها بودن رو دوست دارم ... ظهر که میام خونه اگه گرسنه باشم ناهار میخورم و اگه نباشم میرم میخوابم ..تا هر وقت که دلم بخواد     ..

بعد برای خودم چایی میذارم ...یه گوشه میشینم و تو سکوت و آرامش فکر میکنم

انقدر به سکوت عادت کردم که سرو صدای معمولی هم  اذیتم میکنه ...غیر از صبح تا ظهر که سرکارم  نمیتونم بگم بقیه  روزم را چیکار کردم چون تقریبا هیچ کاری نمیکنم

نمیدونم چه جوری شب میشه ووقت خواب میرسه ...اینجا هم  خیلی کمتر میام

دلم میخواد مثل قبل با ذوق بیام و بنویسم ولی نمیتونم ...

فکر کنم زیادی دارم تو لاک خودم فرو میرم ...

 من احتمالا مرتاض خوبی میشدم !

----------------------------------------------

پ.ن.١.چند روز پیش برای دومین بار لاپاروسکوپی کردم پیش دکتر صاحب کشاف ...امیدوارم مشکلمون حل شده باشه چون من دیگه نمیخوام پامو بذارم تو اتاق عمل و اون فضارو تحمل کنم

پ.ن.٢.دیگه مثل قبل نوشته هامو دوست ندارم ...وقتی خودم دوستشون ندارم معلومه که بقیه هم خوششون نمیاد...شاید یه مدت طولانی نیومدم اینجا

پ.ن.٣.این جک و جونور ها رو اون موقع ها که خیلی  ذوق نوشتن داشتم اینجا میگذاشتم ...الان دیگه  حس نوشته هام با اینا جور در نمیاد ولی همینجوری میگذارم شاید به شما احساس بهتری بده

نوشته شده در چهارشنبه ٢ دی ۱۳۸۸ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ توسط ترانه نظرات () |

Design By : Night Melody