خاطرات زندگی من و عشقم...

اگر تنهاترین تن ها شوم باز هم خدا هست...او جانشین همه ی نداشتن هاست

ای کاش هنوز همون  دختر کوچولو بودم که از یکماه قبل از عید شروع میکرد به نوشتن خریدها و کارهای عیدش روی کاغذ و روزی ده بار به نوشته هاش نگاه میکرد و شوق زندگی لبریزش میکرد ...

هر چند که اون موقع ها نمیدونست  اون احساس خوبش چه معنی داره   ....وقتی از دستش داد فهمید...

نه خونه تکونی کردم نه خرید، ونه هیچ کار دیگه ای ... عید باید توی دل آدم باشه ...

 هر وقت احساس کردم زندگیم بوی عید میده خونه رو تمیز میکنم ...پرده ها رو میشورم...گل  و گلدون های تازه میخرم ...لباس نو میپوشم و به خودم میگم عیدت مبارک

 

 

نوشته شده در دوشنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ توسط ترانه نظرات () |

حرفی برای گفتن ندارم...نه که زندگیم خالی از اتفاق باشه ...

نمیدونم از چی و از کجا بگم

چشم دوختم به روزگار  تا ببینم برام چه تصمیمی گرفته

خسته شدم از تلاش کردن و نتیجه نگرفتن ... 

نوشته شده در شنبه ۸ اسفند ۱۳۸۸ساعت ٧:۳۱ ‎ب.ظ توسط ترانه نظرات () |

Design By : Night Melody