خاطرات زندگی من و عشقم...

اگر تنهاترین تن ها شوم باز هم خدا هست...او جانشین همه ی نداشتن هاست

انقدر مسائل بزرگ دور و برمون هست که نمیدونم درباره کدومش حرف بزنم ... از نماز جمعه امروز که خدا همه رو عاقبت به خیر کنه انشا...!!!!!.... از ١۶٨  هموطنی که توی آسمون تیکه تیکه شدند و تلوزیون خودمون یک دهم اون ایر باس فرانسوی گزارش پخش نمیکنه ازش ....... از مردمی که دارند توی چین قتل عام میشن وسران ...(هر چی دلتون خواست به جاش بگذارین !!) میگن اینا  آشوبگرن ....مثل آشوبگرها و خس و خاشاک های خودمون .......یا از اون زن بیگناه مصری که این چند وقته یک سوم برنامه های صدا و سیمای ما رو تشکیل داده ....تو تاریخ این مملکت فقط از ترس چینی ها خفه نشده بودیم که به لطف آقایون اونم شدیم...
انگار جون آدما بسته به نژادشون با ارزشتره ... هر چی عربتر  با ارزشتر!!! لعنت به این نژاد پرست های امریکایی !!!!
یا از این هوررمون های مسخره خودم بگم که اینجوری منو سر کار گذاشتند ؟؟؟
کلا دنیا رو به بدیه فکر کنم !!!
ولی از هیچکدومشون نمیگم .....از کسی میگم که این روزها یکسال از رفتنش میگذره و به نظر من  واقعا حیف بود ...هر وقت  یکی از فیلم هاشو میبینم یا صدای گرم و دلنشینش رو میشنوم بازم از ته دلم میگم حیف بود ..... این نوشته از زبون خودشه درباره خودش :
خسرو شکیبایی در  مورد تیره بودن رنگ پوست خود با وجودی که تمام اقوام پدری و مادری او دارای پوستی سفید هستند و کسی به غیر از او دارای چنین رنگ تیره ای نیست گفت :
مرحوم پدرم خیلی مذهبی و مومن بود . سرگرد ارتش هم بود ، ولی به خاطر اعتقاداتش مثلآ خواندن نماز شب، در شبی که افسر نگهبان بود و یا گذاشتن ته ریش که در آن زمان ها خلاف مقررات ارتش بود،
هیچگاه درجه اش از سرگردی بالاتر نرفت . چند سالی از ازدواج پدرم با مرحوم مادرم نگذشته بود ، که طبق معمول عازم ماموریت نظامی به شهرستان تبریز می شود . و مادر مرا به اتفاق مستخدمه ای به نام طلعت خانم  در تهران می گذارد .ابتدا قرار بود ماموریتش ۴۰ روزه باشد ، اما به دلایلی که الان خواهم گفت به درازا می کشد .
همان طور که اشاره کردم مرحوم پدرم چون فردی مومن و با تقوا بود ، در زمان ماموریتش در شهر تبریز در نزدیکی پادگان ، اطاقی کوچک در طبقه دوم  اجاره می کند تا بعد از ظهر ها با خیال آسوده به عبادت و تلاوت قرآن مجید بپردازد . در یکی از همین روز ها که فصل تابستان هم بوده ، پدر برای خنک کردن اطاق ، تنها پنجره مشرف به حیاط خانه را می گشاید .... که ناگهان چشمش به قامت زیبای دختری جوان می افتد که به بالای شاخه درخت ، در حال خوردن توت است ... جل الخالق !! خدایا چه می بینم ؟ خدایا حلالم کن ...... و دیگر هرگز آن پنجره را نمی گشاید .
خیلی با نفس خود کلنجار می رود . و مرتب با خودش تکرار می کند به یک نگاه حلال است .. و ...
بالآخره طاقت نیاورده و به در منزل همسایه رفته و جریان دیدن دختر خانم آن ها را بیان می کند .
و از ایشان دخترک را خواستگاری می نماید ! ا خانواده دختر چون دیده بودند که پدر انسانی مذهبی و صاحب منصب است ، بلافاصله می پذیرند و بدین سان آن خانم می شود هووی مادر ما .
از طرفی مادر که نگران حال  همسر خویش بود و زمان ماموریت هم به درازا کشیده بود ، مرتب نامه و تلگراف می فرستد . تا این که پدر عاقبت بعد از ماه ها اقامت در تبریز، با زن عقدی خویش  به تهران باز می گردد . بعد از ورود به خانه ، خطاب به طلعت خانم با صدای نیمه بلند می گوید :
طلعت ... طلعت کجایی ...؟ سلام آقا ..خوش آمدید ... برو طبقه دوم .... یکی از اطاق ها را آماده کن . از این به بعد ایشون با ما زندگی می کنه . طلعت هم بلافاصله اطاعت امر می کنه و یکی از اطاق های بزرگ آفتاب گیر را برای این تازه عروس آماده می کند .
مادر به خاطر فضای مرد سالاری ، هرگز جرآت نمی کند از پدر در مورد این تصمیمش بپرسد .
اما در طول سال ها زندگی مشترک ، عروس خانم فرزندی پسر به دنیا می آورد که سرخ و سفید و تپلی است . ولی مادر من در آن زمان هر چه نوزاد به دنیا آورده بود ، یا سر زا رفته بودند و یا در همان کودکی فوت کرده بودند . و از این که هووی تازه وارد صاحب فرزندی سالم و سفید و تپلی است ، غصه می خورد . اما به خاطر اعتقادات خیلی محکمی که داشت ، هرگز حسودی نمی کند .
بله ، همان طور که اشاره کردم ، مادر من واقعآ زنی معتقد و مومن بی ریا بود . به طوری که اکثر اوفات به خاطر یک سنتی که اسمش را بیاد ندارم ، قرآن به سر می گذاشت و با یک پا نماز می خواند .  به اعتقاد مادر ، تنها گناه کبیره ای که انجام داده بود و به خاطر آن مدام رو به درگاه خدا گریه وزاری و توبه می کرد ، این بوده که در کودکی برای عبور از خیابان ، پاسبانی دست او را گرفته و از خیابان عبورش داده بود .
با این طرز تفکر و اعتقاداتش بود ، که یک روز رو به در گاه خداوند می کند و خطاب به او می گوید :
خدایا .... پروردگارا ... خودت شاهدی که هرگز ( جز یک بار ) قصور از فرمان تو نکرده ام. و شب روز به عبادت مشغول بودم . آیا این عدالت است که هووی من نیامده صاحب یک فرزند کاکل زری بشه ، اما من تمام نوزادانم را از دست بدم ؟
خدایا تنها خواهشم از تو این است که تنها یک پسر به من بدی .....  پسری که  :
   
               سیاه باشه .... زشت باشه ..... اما سالم باشه .....
و بدین سان خدا دعای این زن مومن را پذیرفت و بعد از سال ها عاقبت فرزندی سیاه ، زشت و سالم به نام خسرو به او اعطاء کرد .. پسری که در فامیل شکیبایی ، تنها اوست که پوستی تیره دارد .
فرزند آن بانوی تبریزی ، که برادر ناتنی خسرو است ، و دارای پوستی روشن وسفید است ، هم اکنون مهندس است و در تبریز زندگی می کند. رابطه اش هم با خسرو خیلی خوب است .
نوشته شده در جمعه ٢٦ تیر ۱۳۸۸ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ توسط ترانه نظرات () |

.................................................................................

......................................................................................

...........................................................................

....................................................

...............................

نوشته شده در دوشنبه ٢٢ تیر ۱۳۸۸ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ توسط ترانه نظرات () |

خیلی قاطی پاتی ام این روزا ...... احساس موشی رو دارم که توی یه کلاف گنده ی به هم ریخته ی سر در گم! گیر افتاده (خنده داره؟! خوب وقتی احساس همچین موشی رو دارم نمیتونم بگم احساس یه قناری دارم !!!!)

نمیدونم چه جوری باید بگم چه جوری ام ؟ ذهنم پره از چراها........ چرا من ؟

چرا ما ؟.... چرا خدا به ما بچه نمیده؟  منظورم اصلا گله گذاری از خدا  و ناشکری نیست

میگن هر مشکل و ناراحتی ای که انسان تو دنیا میکشه کفاره گناهانشه

همش از خودم میپرسم یعنی ما یا من ...دارم کفاره گناهانم رو  میدم ؟ کدوم گناه ؟

یعنی من گناه به این بزرگی کردم ؟گناهی که کفاره به این سنگینی داره ؟

نمیتونم غمی رو که رو دلم سنگینی میکنه برای کسی توصیف کنم....بچه نداشتن وعشقی که خدا تو وجود یه زن برای مادر شدن گذاشته که من خیلی وقت ها حس میکنم هرگز تجربه اش نمیکنم وخیلی چیزای دیگه یه طرف .......این حس تلخ که که خدا منو نمیبینه .....یه طرف دیگه

من خیلی دعا کنم ...... خیلی گریه میکنم ....خیلی با خدا حرف میزنم ولی جوابمو نمیده ....چرا ؟

پریشب خواب دیدم بیبی چکم مثبت شده بود.... همسری داشت به من نشون میداد  میگفت ببین ترانه ! دوتا خط قرمز داره ....ببین    خط هاش به قرمزی خون بود...

نمیدونم چرا بیدار شدم  شاید از خوشحالی زیاد .....تا چند دقیقه تو خلسه بودم ..انقدر خوشحال بودم که میتونم بگم چند سالی هست طعم خوشحالی رو اینجوری نچشیده بودم .....باورم نمیشد خواب بوده .......تا صبح نخوابیدم  

با اینکه این ماه به خودم قبولونده بودم که نباید منتظر باشم ولی بازم انتظارم شدت گرفت اگه بگم ساعت ها رو میشمرم تا وقتش برسه شاید باورتون نشه

 خدایا ...ببین آرزوهام چقدر کوچیکن ....من فقط با دیدن خواب یه بیبی چک مثبت دو سه روز یه حال دیگه ام ...

امشب دیگه دلم طاقتش تموم شد و یه بیبی چک گذاشتم .... فقط یه خط ...فقط یه خط

نمیدونم چرا این امید لعنتی دست از سرم بر نمیداره ...

میگم چرا ..چرا خدا من تشنه رو تشنه تر میکنه ......چرالذتشو تو خواب و بیداری بهم میچشونه .......من حکم تشنه ای رو دارم که تو بیابون یه لیوان آب نشونش بدی و بریزیش رو زمین .......

انصاف نیست به آدم تشنه آب نشون بدی و تشنه ترش کنی ........آدمی که سعی میکنه لذت آب خوردن رو فراموش کنه ........

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸۸ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ توسط ترانه نظرات () |

عشق من

دلم میخواست امشب یه پدر بودی و من بهت تبریک میگفتم

میدونم چقدر دلت پدر بودن میخواد

منو ببخش اگه نتونستم تا حالا .........

روزت مبارک باشه ......

عشق من ... هستی من ...مرد من...

نوشته شده در یکشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ توسط ترانه نظرات () |

به عشقم میگم:

علی .....دلم یه اتفاق خوب میخواد

یه ذره فکر میکنه و میگه :اتفاق خوب بهتر از اینکه من و تو الان کنار هم نشستیم و داریم میوه میخوریم ؟؟؟

یه ذره هم من فکر میکنم و میبینم که راست میگه .........

خودمونیم ...دل منم چه چیزهایی میخوادها !!اون طفلک از کجا اتفاق خوب برای من بیاره ؟

نوشته شده در شنبه ۱۳ تیر ۱۳۸۸ساعت ٥:٤٢ ‎ب.ظ توسط ترانه نظرات () |

 این روزا یه جور خاصی ام .... نمیدونم خوبم .....بدم...... بی حوصله ام ...با حوصله ام ...بی تفاوتم....... با تفاوتم!!!!

سعی میکنم ارامش داشته باشم .....انقدر به مشکلات شخصی ام که الان در اوج خودشون هستند فکر میکنم تا دیگه فکرم یادش بره مسائل بزرگتری هم شاید باشه !!

البته نیست ها!!!!خدارو شکر توی کشور به این خوبی زندگی میکنیم ......همیشه یه چیزی برای خوردن هست ... کافیه یه بار بریم افریقا تا بفهمیم که چقدر خوشبختیم !!

تازه تلوزیونمون هم انقدر فیلم های خوب خوب میذاره ! جومونگ رو هفته ای 8 بار پخش میکنند تا یه وقت خدایی نکرده یکی از 70 ملیون ادم از دست نده این سریال اموزنده رو !!!

ارباب حلقه ها ...وچند تا دیگه از فیلم های روز دنیا !!! که من الان اسمشونو یادم نیست هم میذارن.....

گاهی هم برای اینکه مردم ازخورده خبر های مملکت بی اطلاع نمونندیه گزارش هایی پخش میکنند ... تا مردم بدونند که هنوز خطر آمریکا و انگلیس و منافقان از سرمون نگذشته و باید هوشیارباشیم (اگه صدا و سیما یه آدم بود من خودم شخصا خفه اش میکردم ...حیف که نیست.....اینو کاملا جدی  گفتم )

دیدین که وزیر امور خارجه مون گفت تعدا د پرواز های بین ایران و انگلیس زیاد شده !فکر کنم انگلیسی ها دارند ارتششون رو خوردخورد میارن اینجا .. خدا بهمون رحم کنه .فقط نمیدونم اونایی که از اینجا میرن انگلیس کیا هستند ...احتمالا کارگر های فصلی اند !!!!

تازه بنزین هم انقدر میدن که عصر ها که دلت گرفته و دوست نداری تو خونه باشی بتونی سوارماشین بشی و خیابونای شهرت رو 7 دور بچرخی تا دلت باز بشه!!!

حالا اگه بازم دلت گرفته بود اون دیگه تقصیر کسی نیست مقصر دل خودته که مشکلاتت خیلی زیاده وگرنه 70-80 درصد مردم اینجوری دلشونو باز میکنند !

خداروشکر میکنم به خاطر اینکه  همچین جایی زندگی میکنم ...چقدر ناشکرن اون چند نفری که نسبتشون به اقیانوس ملت مثل خس و خاشاکه ....البته سرو صدای اونا هم دیگه خوابید و خودشون فهمیدند که چقدر اشتباه میکردند  به بهترین شکل ممکن توجیهشون کردند که دارند اشتباه میکنند دقیقا اونجوری که شایسته یه کشور اسلامیه !!!

حالا دیگه مردم چسبیدن به مشکلات خودشون ....... یکی دنبال نون میدوه ....یکی دنبال آب...یکی هم مثل ما دنبال بچه!!!

آرامش همه جا حکمفرما شده ....هر کی جرئت داره بیاد بگه نه !!!!!

----------------------------------------------------------------------------------

پ.ن1..پریروز رفتم سونوگرافی برای اینکه سایز فولیکول دستم بیاد و برنامه ریزیمون دقیقتر  باشه !آقای دکتر فرمودندسایز فولیکولت حداکثر 8 و هیچ شانسی برای حاملگی نیست ...شوکه شدم همه جور مشکلی تا حالا داشتم غیر از این یکی ...بعد از نصف روز گریه کردن به این نتیجه رسیدم که شاید دکتره اشتباه کرده باشه ... همه میگن این جایی که رفتم کارش خوب نیست... و ما نباید فرصتو از دست بدیم و البته از دست ندادیم !!!!!

پ.ن.2. خیلی گرفتارم این چندروزه ....دعا کنید مشکلم حل بشه

پ.ن.3.دوستای نینی سایتی! دیدین نی نی سایت هم تو زرد از آب دراومد !

 

نوشته شده در پنجشنبه ٤ تیر ۱۳۸۸ساعت ۸:٥۳ ‎ب.ظ توسط ترانه نظرات () |

Design By : Night Melody