خاطرات زندگی من و عشقم...

اگر تنهاترین تن ها شوم باز هم خدا هست...او جانشین همه ی نداشتن هاست

میخوام به یه چیزی اعتراف کنم امروز ........یه واقعیت خیلی تلخ...

................................................

................................................

...............................................

.............................................

...............................................

این نقطه چین ها برای این بود که بهتون زمان بدم ببینم فکرتون تا کجاها پیش میره !

 ...............................................من از رانندگی میترسم !!!!!همین

البته فکر نکنید بلد نیستم و گواهینامه ندارم ...من خیلی هم گواهینامه دارم فقط از سه سال پیش که گرفتم تا الان سه بارم پشت رل ننشستم.......یعنی از روزی که قبول شدم فقط سه بار نشستم پشت ماشین ...اصلا هم فکر نکنید 100 بار امتحان دادم تا قبول بشم دفعه دوم قبول شدم

روز آخر کلاسم هم مربی بهم گفت راننده خیلی خوبی شدی  بهت تبریک میگم

ولی نمیدونم چرا وقتی قبول شدم دیگه هر بار به یه بهانه ای از زیرش در رفتم و انقدر رانندگی نکردم تا الان که برام شده  سخت ترین کار دنیا

شاید چون هیچ وقت احساس نیاز نکردم که رانندگی کنم  میترسم

شاید هم علاقه ندارم

 شاید هم خیلی ترسوام ... که فکر کنم این آخری درست تر باشه !

به هر حال مسئله من اینه که نمیتونم رانندگی کنم و  هیچ کس هم از من نمیپذیره که من علاقه ای به پشت ماشین نشستن ندارم!!!

ترسو هم خودشونند !!!!

------------------------------------------------------------------------------

پ.ن.1شاید این پست رو زود حذف کنم ... ادم معمولا بعد از اعتراف پشیمون میشه از اعتراف کردن !

پ.ن.2  لطفا بهم بگین فکرتون کجاها  رفت ... اگه اصلا جایی رفت البته !

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸۸ساعت ٤:۱۸ ‎ب.ظ توسط ترانه نظرات () |

 وبلاگ نازنینم دو سه روز رو در حالت کما به سر برد!

ناراحت و کلافه بودم و به تنها چیزی که زورم میرسید وبلاگم بود و تصمیم گرفتم بزنم داغونش کنم !

خدا پرشین بلاگی هارو خیر بده که حذف موقت رو هم کنار حذف دائم گذاشتند تا اگه تو اون حال ناراحت هنوز یه ذره عقلت  کار میکرد حذف موقتو اانتخاب کنی نه دائم !

نمیدونم اگه حذف دائمش کرده بودم با خودم چیکار میکردم ... احتمالا بعدش میزدم خودمو داغون میکردم... اصلا از حال و هوای این روزهای من بعید نیست همچین کارهای عجیب و غریبی

فکرم به شدت مشغوله و عین یه کارگر داره ٢۴ ساعت کار میکنه ... استراحت هم نداره طفلکی حتی توی خواب !!!!!

داروها بهم نمیسازه و از همین قدم های اول روح و جسممو ریخته به هم... اشتهام در حد یه تازه عروس پر از ناز و افاده کم شده

 و همش میگم میل ندارم!!!! نمیتونم بخورم !!!حالم بد میشه ......

منی که وقتی گرسنه ام میشه دیگه هیشکی نباید از جلوم رد بشه و اگه بلا ملایی سرش اومد دیگه تقصیر خودشه !!!!!!

البته بی اشتهایی و بیخوابی  کوچولوترین عارضه شونه و بقیه شو نمیشه اینجا بگم !!!!البته حالت تهوع و معده درد رو هم میشه بگم

همسری این روزا به شدت سرش گرمه کارهای خودشه و منم سعی میکنم مزاحمش نباشم و هی توی گوشش نق نزنم حوصله ام سر رفته ... دلم گرفته ... دلم اینو میخواد ... دلم اونو میخواد!!!

فقط به خدا میگم دلم چی میخواد ... دلم یه بچه دوست داشتنی و مهربون میخواد مثل پسر داییم ...انقدر دوستش دارم که وقتی میبینمش ضعف میکنم

محکم بغلش میکنم و میگم بوسم کن ... اونم دستشو میندازه دور گردنم و یه بوس محکم از لپم برمیداره بعد میخوابه توی بغلم تا براش قصه بگم  فقط هم قصه هاپو دوست داره ...  اونم نه هاپوی مهربون ! هاپویی که ادم بخوره ... بچه روحیه ش خشنه از حالا ... هر چی  میخوام یه ذره این هاپوی قصه رو مهربونتر کنم نمیگذاره !

دیروز هم تولد خواهرم بود ...از اون تولد هایی که به نام بچه هاست و به کام بزرگترا

من که تلافی چند ماه نرقصیدنو درآوردم ...

 

 

نوشته شده در جمعه ٢۳ امرداد ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ توسط ترانه نظرات () |

این روزا برای همسری یه چالش کاری به وجود اومده  که تا حدودی اون آرامش رو ازمون گرفته

ولی ما پوستمون کلفتتر شده و زدیم به بیخیالی و میگیم هر چه بادا باد!!!

حس کردم همسرم به دلگرمی من احتیاج داره

بهش گفتم عزیزم میدونستی من چقدر به توانایی های تو ایمان دارم ؟؟؟؟

گفتم مطمئنم که تو از عهده هر کاری بر میای و بهت ایمان دارم

برق خوشحالی رو توی چشماش دیدم ...واقعا دیدم ...

 حس کردم الان اون حالی رو داره که وقتی بهم میگه ترانه من تو زندگیم غیر از تو هیچی ندارم و با هیچ چیزی عوضت نمیکنم من دارم ....

-----------------------------------------------------------------------------

پ.ن.١- اون حرف هارو از ته دلم زدم ........

پ.ن.٢- وبلاگم امروز یکساله شد ....خیلی زود گذشت ...

نوشته شده در جمعه ۱٦ امرداد ۱۳۸۸ساعت ٤:٠۳ ‎ب.ظ توسط ترانه نظرات () |

 قبلا میگفتم از دروغ بدم میاد....... از دروغگوها بدم میاد

ولی حالا میگم بعضی ها وقتی دروغ میگن دوست داشتنی تر میشن ....مثل ابطحی

وقتی فکر میکنم ابطحی باید چی کشیده باشه ..... چی دیده باشه....چی شنیده باشه ..... که دروغ بگه دلم برای اون....برای خودم...برای همه اونایی که تو زندان هستند میسوزه ....

برای همه  کسایی که جرمشون فقط فهمیدنه میسوزه.......

----------------------------------------------------------------------------------

 بعدا ااضافه شد!:

١-از دیدن افشین جونم (همون افشین قطبی خودمون !) تو مراسم دیروز جا خوردم

حتی یه چیزی بیشتر از جا خوردن !!!.... فعلا در مرحله بحران به سر میبرم که چرا افشین اونجا بود ؟ نمیدونم چرا رفته ؟

اگه بفهمم با میل خودش رفته میام همینجا رسما تموم جون هایی که جلوی همسری و شماها بهش گفتم پس میگیرم و برای همیشه از قلبم پرتش میکنم بیرون !!!!

هیچ عذر و بهونه ای هم ازش پذیرفته نیست !!!!!

٢- یه عینک آفتابیه جدید خریدم  مارک کریستال میخواستم این دفعه زولا باشه و  دودی  ولی بازم قهوه ای شد  الان دچار این احساس شدم که من اراده ام ضعیفه !!! وقتی فروشنده یه چیزی رو بهم تلقین میکنه  مسخ میشم !!!!!!!

 

نوشته شده در یکشنبه ۱۱ امرداد ۱۳۸۸ساعت ٧:٤٩ ‎ب.ظ توسط ترانه نظرات () |

 حالت غالب این روزهای خونه مون سکوته .... خیلی ساکته خونه..... وقتی هر دوتامون هستیم:

من توی آشپزخونه ام ....... همسری  توی نت

 من توی نتم ......اون داره روزنامه میخونه

من کتاب میخونم ....... اون اخبار میبینه

اون میخوابه من تو نت میچرخم ....... من میخوابم اون میره دوش بگیره

خیلی تفاهم داریم با هم !!!

ولی من معتقدم درست میشیم !!! فکر کنم یه مدت هر دومون به آرامش نیاز داریم بدون اینکه لازم باشه درباره یه چیزی نگران باشیم ...... کار من که دیگه درست شد و خیالمون راحت شد

بچه هم که هنوز نداریم !!!ولی چون دیگه دودل نیستیم وتصمیمونو گرفتیم راحت شدیم

دیگه تصمیم گرفتیم آی وی اف کنیم .... شروع کردم داروهارو... این ماه فقط ال دی

ماه بعد ال دی و امپول های سوپر فکت ....و ماه سوم امپول های اصلی ......

چیزی نمونده !!!! فقط سه ماه باید منتظر باشیم !!! احساس ارامش میکنم از اینکه حداقل دو ماه آینده  انتظار نمیکشم برای اخر ماه شدن

میخوام این دوماه رو واسه خودمون  زندگی کنیم نه بچه

برام دعا کنید

نوشته شده در پنجشنبه ۸ امرداد ۱۳۸۸ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ توسط ترانه نظرات () |

Design By : Night Melody