خاطرات زندگی من و عشقم...

اگر تنهاترین تن ها شوم باز هم خدا هست...او جانشین همه ی نداشتن هاست

پاییز امسال خودشو متفاوت با سال های قبل نشونم میده .......

اولین بادهای پاییزی وحشتناکند...صدای باد و تیک تیک بارون روی پنجره ها نمیذاره بخوابم ...

بارون رو دوست دارم ولی نه کنار بادی که قصد کرده نصف دنیارو با خودش ببره ...

نفس هاش گرمه و عمیق ...معلومه که تو اون قسمت خواب اصلیه ...همونکه همه ی سلول های بدنت خوابند نه نصفشون خواب ...نصفشون بیدار !!!!!

چند بار بلند میشم و از پنجره بیرون رو نگاه میکنم ...درخت ها توی هوا میرقصند  انگار و چه رقص وحشتناکی ... 

چقدر پرده های صورتی گل دار اتاق خوابم رو دوست دارم... حتی تو تاریکی شب ...

چه سخت میگذره امشب...تا صبح خیلی مونده ...میرم بخوابم ...بالاخره صبح میشه

-------------------------------------------------

پ.ن.دوباره مرض تند آپی م عود کرده !!! تحمل کنید ...درست میشم

نوشته شده در یکشنبه ٢٩ شهریور ۱۳۸۸ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ توسط ترانه نظرات () |

جمعه است و من بازم تنهام ...شکایتی از همسری ندارم چون میدونم کجاست و دلیل نبودنش رو میفهمم ...تازه اگر هم بخوام خودمو لوس کنم و مثلا قهر کنم باهاش که چرا انقدر منو تنها میذاره راه آشتی دادنمو خوب بلده !!

منم خیلی سرسخت نیستم ... غیر ازموارد خاص البته !!!

یه مدته  به این فکر میکنم که یه جوری تنهایی هامو پر کنم ولی نمیدونم چه جوری

وبگردی و زیر و رو کردن آرشیو وبلاگ هایی که تازه کشفشون میکنم و به دلم میشینند یه راهشه !!! ولی گاهی تنوع هم لازمه !

حتی به کلاس خیاطی رفتن هم فکر کردم ...برای اینکه عمق فاجعه رو درک کنید همینقدر بدونید که من بعد از 6 سال زندگی مشترک هنوز بلد نیستم از چرخ خیاطی استفاده کنم و اصلا تا حالا سراغش نرفتم ...این گزینه خیلی زود رد شد چون من واقعا اینکاره نیستم !!!!افکر اینکه یه زمانی بتونم یه تریلی برونم  معقول تر از اینه که خیاطی یاد بگیرم

بعدش به درس خوندن فکر کردم ...تو یه رشته ای غیر از رشته خودم که حداقل تو آینده کاریم تو این مجموعه مزخرفی که کار میکنم به دردم بخوره ...این خیلی زودتر از اون قبلی رد شد !!!!چون واقعا تو این شرایط درس خوندن برام از هر کاری سختتره حتی از بچه دار شدن !

گزینه های دیگه ای هم اومدند و زودتر از این قبلی ها رفتند ....

به خودم گفتم پس تو قبلا چه جوری زندگی میکردی ؟ همه ی عمرت که منتظر یه بچه نبودی ؟ بودی ؟

وقتی مجرد بودی چه جوری زندگی میکردی ؟

یاد کتاب های قدیمیم افتادم ...نمیدونم چرا فراموش کردم کتاب خوندن رو ...من با کتاب بزرگ شدم ...همیشه بهترین تفریحم کتاب خوندن بوده ...چرا انقدر دور شدم الان ازش ؟ میرم سراغ کتابخونه ام ...یه نگاه کوتاه ...و اولین چیزی که نظرمو جلب میکنه یه کتاب زرد رنگه با جلد مقوایی  بدون اینکه روی شیرازه اش چیزی نوشته باشه ... کاملا معلومه که توی چاپخونه های قایمکی چاپ شده .... میشناسمش ....بهترین گزینه ی ممکنه........

کویر.....شاهکار دکتر شریعتی ...اولین بار تو 14 سالگی خوندم و چند سال بعد که دوباره خوندم  فهمیدم که اون موقع هیچی ازش نفهمیده بودم !

احتمالا الان هم که بخونم دوباره به همون نتیجه قبلی میرسم ....

--------------------------------

پ.ن. خیلی سخته تا نزدیک افطار گرسنگی رو تحمل کنی و یه ساعت مونده به افطار بفهمی که بله !!!!!!  همه ی گرسنگی اون روزت بی نتیجه بوده ...دلم میخواست گریه کنم .......

نوشته شده در جمعه ٢٧ شهریور ۱۳۸۸ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ توسط ترانه نظرات () |

خیلی سخت میخندم...سخت خوشحال میشم...سخت گریه میکنم ...سخت حرف میزنم...سخت جواب میدم ...کلا خیلی سخت شدم ...خودم میدونم

انرژیم برای خیلی چیزا کم شده ...دیگه وقتی مامانم دوباره یه مریضی خطرناک جدید تو خودش کشف میکنه ومیشینه زانوی غم بغل میکنه حوصله حرف زدن باهاش رو ندارم...

میگم مامان ...دست بردار تو رو خدا ...هم خودتو از غصه پیر کردی هم مارا ..بسه دیگه و از خونه شون میام بیرون و چندورزی نمیرم ...تحمل  خونه ی غمزده رو ندارم ...اگه بنا به خونه ی غم گرفته است خونه ی خودم چشه ؟

وقتی میگه بابابزرگ سراغتو میگیره ...برو یه سر بهشون بزن ...میگم وقت نمیکنم حوصله اش رو هم ندارم ........

میگه داییت از مشهد اومده نمیری بهشون زیارت قبولی بگی ؟...میگم مگه ما این همه رفتیم مشهد اونا اومدند به ما زیارت قبولی گفتند ؟حالا اگه مثلا من برم بگم زیارتتون قبول ..زیارتشون قبول میشه ؟

خیلی عوض شدم ... همه فهمیدند    حداقل پدر و مادر و خواهر و برادر و همسرم فهمیدند ...شاید هنوز تونستم جلوی بقیه ظاهرمو حفظ کنم ولی جلوی این چند نفر دیگه تظاهر نمیکنم وقتی خونه مامانم هستم وحوصله ام بدجور ته کشیده میرم توی اتاق خواهرم در رو میبندم ...چراغو خاموش میکنم و میخوابم !اونا اون بیرون هر کاری  و هر فکری که  دوست دارند بکنند ...برام مهم نیست

دیگه خیلی چیزها برام مهم نیست ...

دلم تنهایی میخواد ...دوست دارم یه خونه کوچولو داشته باشم که خودم توش تنهای تنها باشم ...تنها زندگی کنم ... فارغ از همه ی این فکر و خیال هایی که تو سرم میگذره ...

دیگه بچه نمیخوام ...واقعا نمیخوام ..از دیدن هیچ  بچه ای ذوق نمیکنم ..برای خریدن لباس بچه هم ذوق ندارم ...خسته ام کرده این دکتر رفتن ها ...ساعت ها تو مطب نشستن و انتظار کشیدن...استرس کشیدن ...مگه آدم چقدر میتونه ذوق و شوق و انگیزه شو برای یه چیز حفظ کنه ؟هر چیزی یه اندازه ای می ارزه ...حتی اگه پاره تن ادم باشه

به همسری میگم من مهریه مو میخوام !میخنده میگه نقد یا قسطی هم قبول میکنی ؟

میگم نقد ...فقط انقدر که بتونم یه خونه برای خودم داشته باشم  بقیه اش رو هم بهت میبخشم !میگه چه خوب !!فردا بریم بهت بدم؟؟؟؟؟میگم آره .......

-------------------------------------------------------------------

پ.ن.١.میگه ترانه داری میای اون چراغم خاموش کن ...خاموش میکنم

روزنامه منم بهم بده ...میدم           یه چایی میاری ؟ اینو نه ها ...یکی دیگه دم کن

من فردا چی بپوشم ؟میخوام برم جلسه ....پیراهن نارنجی ام اتو داره ؟ ...باشه اتو میزنم

میوه هم میاری ؟انگور که داریم آره؟.... آره داریم ..میارم

شارژر موبایلم رو هم بده ...اصلا بیا خودت بزن تو شارژ!!!!!!

دیگه کنترلم رو از دست میدم و میگم عزیزم ! احساس میکنی من تو رو زاییدم ؟؟؟؟؟؟

انقدر بهم دستور میدی ؟؟؟؟؟غش میکنه از خنده و میگه جونننننننننننننننننن !!!!!!!دلم تنگ شده بود برای این سر کشی هات !!!!!!

پ.ن.٢ .یادم رفت اولش بگم هر کی از غرغر خوشش نمیاد این پست رو نخونه !

پ.ن.٣.پست عجیب و غربی بود خودم قبول دارم !

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ توسط ترانه نظرات () |

حس غریبیه از خودت ترسیدن ...من از خودم میترسم

از اینی که دارم میشم میترسم...

از بی احساسی ...بی تفاوتی ...نامهربونی... شاید هم بی اعتقادی

شاید اگر اون موقعی که همه ی وجودم ابر میشد و میبارید ....

شاید اگر وقتی که سرمو که  بلند میکردم جا نمازم خیس اشک بود...

شاید اگر اون وقتی که همه ی داشته هامو ..مادی و معنوی ...نذر داشتن چیزی که میخواستم کردم

شاید اگه اون موقع خدا جوابمو داده بود الان من اینجوری نبودم

من نمیخوام اینجوری باشم......................................

نوشته شده در جمعه ٢٠ شهریور ۱۳۸۸ساعت ۱:٢۳ ‎ب.ظ توسط ترانه نظرات () |

دلم برای بچگی هام خیلی تنگ شده ... برای شیطنت هام با اینکه بچه شیطونی نبودم ...برای کتاب های قلمبه سلمبه خوندنم و ادای بزرگتر هارو درآوردن ...

برای مجموعه شعر خاقانی که توی 11 سالگی خوندم و فکر میکردم خیلی ازش فهمیدم !!!

دلم دوباره اون شب های تابستونی رو میخواد که با داداشم و پسر عمه هام میرفتیم دوچرخه سواری!

دلم باغ بابابزرگ رامیخواد ... بوی علف های تازه ...گل های خوشرنگ یونجه ...

قصه هایی که برامون میگفت ...قصه انگشتی که دیگه چیزی غیر از اسمش یادم نیست

قصه پادشاهی که هفت تا پسر داشت و ... 

دلم اون جوی آب  رو میخواد ...همونکه سه  چهار نفری کنار هم مینشستیم و پاهامون تازانو میکردیم توی آب یخ و با پا چلپ چلپ به هم آب میپاشیدیم و میخندیدیم ... از ته دل...چقدر خنده هامون واقعی بود...یادش به خیر

بابا بزرگ هنوز هست ...باغش هم هست ... اون جوی آب هم هست

من نیستم انگار.........

 

 

نوشته شده در دوشنبه ٩ شهریور ۱۳۸۸ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ توسط ترانه نظرات () |

 دنبال یه جایی برای غرق شدن میگردم....... یه جایی که فکر و روحمو توش غرق کنم

 درست مثل  وقتی که جسمت رو   توی آب رها میکنی و حس بیحسی همه ی تنت رو میگیره دوست دارم فکر و روحم هم بیحس بشه ......

چند روزه یه بغض مبهم توی گلوم گیر کرده که نه  میتونم قورتش بدم و نه میتونم اشک ش کنم و خودمو راحت کنم

گریه کردن نعمت بزرگیه که تا حالا قدرش رو نمیدونستم......

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۳ شهریور ۱۳۸۸ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ توسط ترانه نظرات () |

Design By : Night Melody