خاطرات زندگی من و عشقم...

اگر تنهاترین تن ها شوم باز هم خدا هست...او جانشین همه ی نداشتن هاست

نمیدونم باید چیکار کنم ...بیخیال همه چی بشم و بچسبم به زندگیم یا همینجوری هی سرمو به در بسته بکوبم و بچسبم به زندگیم ...

نمیدونم کدومش درسته ...دیگه فکرم کار نمیکنه..خیلی وقته دلمو به ای وی اف کردن خوش کرده بودم و با اینکه میدونستم احتمالش فقط بیست درصده ولی بازم دلمو به همون بیست درصدخوش کرده بودم ...اما حالا همونم ندارم

بعداز این همه انتظار بالاخره قرار بود این ماه ای وی اف کنم...دو هفته امپول هاشو زدم و حالا به یه دلیل مسخره کنسل شد ...به همین راحتی

نمیدونم بگم مقصر دکتره یا از بدشانسیه خودمه ...

نمیخوام دیگه بهش فکر کنم ...دیگه هیچ وقت هم اینجا درباره اش حرف نمیزنم ...

فقط حس میکنم مادر شدن لیاقت میخواد که من ندارم ...حتی لیاقت تلاش کردن هم براش ندارم

نوشته شده در چهارشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ توسط ترانه نظرات () |

نشسته پای تلوزیون و داره  اخبار ورزشی رو برای هفتمین باری که در روز پخش میشه گوش میکنه !!!!

میگه:ترانه         

  همونجوری که دارم به میوه هایی که تازه شستم ناخنک میزنم میگم :هومممم؟

:هوممممممم چیه ؟ بگو بله !

:دوست دارم بگم هومممممممم...نمیخوام بگم بله !

:اصلا نگو بله ...باید بگی جانم ...عزیز دلم  ....سرورم ... امرتونو بفرمایین!!!!!!!!

:جان؟؟؟؟؟بگم سرورم ؟حتما میگم ...تو منتظر بمون بالاخره یه روز میگم!

:یه کاری نکن بهت بگم ضعیفه !!!!

: جرئت داری یه بار به من بگو ضعیفه ...ببین چه بلایی سرت میارم !

: ضعیفه ....!

-------------------------------------------------------------

پ.ن.١. فکر نکنید در دفاع از حقوق خانوما کوتاهی کردم ها ! یه بلایی سرش آوردم که دیگه این کلمه برای همیشه از ذهنش پاک بشه !

پ.ن.٢. بمیرم واسه شوهرم !   فقط یه لیوان آب میخواست و مجبور شد باز شدن فیزیکی  عقده های ناگشوده منو  تو دفاع از حقوق خانوما تحمل کنه  ! 

 

نوشته شده در جمعه ٢٤ مهر ۱۳۸۸ساعت ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ توسط ترانه نظرات () |

بگذار تا شیطنت عشق چشمان تو را بر عریانی خویشتن بگشاید ...هرچند معنای آن جز رنج و پریشانی نباشد

اما کوری را هرگز به خاطر آرامش تحمل نکن ........

                                                                                کویر

-----------------------------------------------------------

پ.ن. انقدر قشنگ بود که حیفم اومد اینجا ننویسم... خط آخرش همیشه به من جسارت میده ...بسته به  حس و حال آدم هر جور برداشتی میشه ازش کرد...از عمیقترین برداشت های فلسفی تا حسی که همون لحظه توی قلبته ...هنر بزرگیه اینجوری نوشتن ...

نوشته شده در شنبه ۱۸ مهر ۱۳۸۸ساعت ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ توسط ترانه نظرات () |

نمیدونم چه حکمتیه که زندگی اونجور که ما دلمون میخوادپیش نمیره...میدونم که حتما یه حکمتی داره مثلا اینکه شایدچیزی که دل ما میخواد به صلاحمون نیست

ولی میشد اینجوری نباشه یعنی دل ما همون چیزی رو بخواد که به صلاحمونه و اینجوری زندگی با دلمون هماهنگ میشد ...به نظرتون این بهتر نیست؟

بیخیال..........

امروز سر کار روز خیلی خلوتی داشتم...البته هیچ وقت سرم خیلی شلوغ نیست ولی بعضی روزها زیادی خلوته ...نه کاری برای انجام دادن نه کسی برای حرف زدن 

از صبح بی حوصله ام و وقتی اینجوری ام دلم میخواد انقدر کار داشته باشم که نتونم به هیچی فکر کنم ولی ندارم ...به ساعتم نگاه میکنم... خیلی مونده تا ٢ بشه

 میرم برای خودم چایی میریزم...اول یه ذره عطرشو بومیکشم و بعد میخورم !!!عادتمه... همیشه اول بخارهای عطر دار چایی رو بو میکنم بعد میخورم....

 کارهای کوچیک کوچیکمو با حوصله انجام میدم ...با موبایلم ور میرم ...دوباره به ساعت نگاه میکنم به ذهنم میرسه زنگ بزنم به همسری... میزنم مثل همیشه انقدر سرش شلوغه که بیشتر از ۴-۵  کلمه نمیتونه حرف بزنه و میگه خودم بعدا زنگ میزنم...

 میدونم که دیگه زنگ نمیزنه .....مثل همیشه ...

نگاهم میفته به تقویم رو میزی...برش میدارم و از اول فروردین ورق میزنم و خیلی چیزا برام مرور میشه ...عید و دوران نقاهت بعد از عمل که با پنهان کاری گذشت ...اردیبهشت و خرداد و اون همه استرس و نگرانی و رفت و آمد و بیچارگی که برای انتقالی کشیدم ..یادش که میفتم حالم بد میشه

حوصله ورق زدن بقیه شو ندارم...تصمیم میگیرم به دلخوشی های کوچولوم فکر کنم ...به قورمه سبزی که برای ناهار گذاشتم ....به لحظه های خوبی که شاید وقتی بیام خونه داشته باشم...حرف های قشنگی که شاید بزنم و حرف های قشنگتری که شاید بشنوم ....

زندگی خیلی سخت تر بود بدون این دلخوشی ها.......خدایا شکرت به خاطرشون

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٤ مهر ۱۳۸۸ساعت ۳:٠٤ ‎ب.ظ توسط ترانه نظرات () |

فرصت نشد قبل از سفر بگم که دارم میرم ...چند روزی با آقای همسر خونه ی ساکت و بی سر و صدامون رو تنها گذاشتیم و رفتیم سفر ... کرمانشاه

یکسالی بود که قصد داشتیم بریم اونجا ولی نشده بود ...تا اینکه انگیزه اش پیدا شد و بهم انرژی داد برای رفتن ...

سفر  خوبی بود و خیلی خوش گذشت ...جای دیدنی خیلی داره و به قول همسری اگه  توی همه ی سفرمون فقط طاق بستان را دیده بودیم بهش می ارزید ...  منم باهاش موافقم ......

مردم مهربون و و خونگرمی هم داره و بازم به قول همسری بامعرفت ....

توصیه میکنم اگه تا حالا اون طرف نرفتین  حتما یه برنامه سفر براش بگذارید....به من انقدر خوش گذشته که الان پشیمون باشم که چرا خودم خواستم  یه روز زودتر از برنامه مون برگردیم .......دیگه حرف خاصی ندارم...  تا ببینم کی حس اپ بعدی میاد سراغم !!!

نوشته شده در شنبه ۱۱ مهر ۱۳۸۸ساعت ٥:٢۳ ‎ب.ظ توسط ترانه نظرات () |

از بزرگ شدن نمیترسم ... خیلی هم خوشحالم که دارم بزرگ میشم 

 فقط نمیدونم چرانمیتونم احساس بزرگ بودن داشته باشم ...

همیشه درست وقتی که فکر میکنم دیگه بزرگ شدم میفهمم که هنوز بچه ام و نمیتونم به خودم به چشم یه آدم  بزرگ  نگاه کنم

هر سال که به پشت سرم نگاه میکنم به خودم میگم وای دختر ! تو چقدر بچه بودی و فکر میکنم که امسال دیگه فرق میکنه و بزرگ میشم ولی سال بعد بازم همون حس و حال را دارم

 همه ی اینارو گفتم که بگم امروز تولدمه ........

--------------------------------------------------

پ.ن. دوستای عزیزی که از قبل تولد منو یادتون بود ... میبوسمتون و خیلی دوستتون دارم

نوشته شده در شنبه ٤ مهر ۱۳۸۸ساعت ٤:٤٢ ‎ب.ظ توسط ترانه نظرات () |

Design By : Night Melody