خاطرات زندگی من و عشقم...

اگر تنهاترین تن ها شوم باز هم خدا هست...او جانشین همه ی نداشتن هاست

صدای تالاپ تولوپ قلبش را که میشنوم بی اختیار لب هام از هم باز میشه...برخلاف بقیه زندگیم سعی نمیکنم سنگین و متین باشم و مثل صدای قلب نشنیده ها ! یه دفعه نیشم تا بغل گوش باز نشه .....

کیف میکنم از صدای قلب پسرم  که انقدر تند و محکم میزنه ......

--------------------------------------

پ.ن.من وعسلم خوبیم ... ظاهرا اون از من بهتره چون مدام در حال کشتی گرفتنه بچه ام با خودش ! منم که شدم کلکسیونی از انواع بیماری ها ! ولی مهم نیست، اونکه خوب باشه  همسری هم  خوب باشه، منم خوبم ...

نوشته شده در پنجشنبه ۳٠ دی ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ توسط ترانه نظرات () |

توی سرم یه عالمه فکر و خیاله که دلم میخواد بنویسمشون ولی نمیتونم ...انقدر پریشون و درهم و برهمه ذهنم که نمیتونم از هیچ جای خاصی شروع کنم ...حال و هوام مثل بهاره،یه روز خوب خوبم و یه دفعه نگرانی از آینده و فکرهای بد مثل ابرهای سیاه میاد تو آسمون دلم ...یه کم گریه میکنم و دوباره آدم میشم!

خوبیش هم اینه که همه رو ربط میدم به بارداری !و میگم اینا همش مال هورمون های به هم ریخته و زندگی بی سر و سامونمه! انگار که قبلا بمب انر‍ژی بودم

آخریش هم دوروز پیش بود که به اصرار همسری برای کمردرد و پادردم رفتم دکتر و آقای دکتر هم فرمودند هر چی که هست مربوط به سیاتیکه و تا بعد از زایمان کاریش نمیشه کرد و بعدش باید ام آر آی بشی تا دقیقا معلوم بشه که چیه چون یه نقطه توی کمرم برجسته شده و درد از همونجا شروع میشه

وقتی برمیگشتیم به همسری گفتم دیدی هیچی نبود ...فقط دو ساعت وقت تلف کردیم ولی وقتی رسیدیم خونه رفتم تو فکر........و نتیجه اش هم این بود که یکساعت تو بغل همسری زار میردم که اگه من فلج بشم !اگه بمیرم ! کی میخواد بچه ام را بزرگ کنه !!!

هر طرف هم که میچرخم یه چیزی میشنوم که درباره سلامتی بچه ام نگرانم میکنه...به قرص های خواب آور و آرامبخشی که خوردم فکر میکنم و از نگرانی فشارم میره بالا و حالم بد میشه ولی بعدش پسر کوچولوم رو به خدا میسپارم و از خودش میخوام که صحیح و سالم بهم بده و خودش مواظبش باشه

خیلی وقت ها هم به روزهای بعد از به دنیا اومدنش فکر میکنم و ترس برم میداره...ترس از اینکه نتونم مواظبش باشم ...از عهده نگهداریش برنیام ...با خودم میگم اگه گریه کنه و من حوصله اش را نداشته باشم چی ؟

 میترسم که مادر خوبی نباشم.......

 سرکار که هستم از درمانگاه بغلی صدای جیغ بچه هایی که براشون واکسن زدند میاد ...بعضی وقت ها منم میزنم زیر گریه که من چه جوری بعدا بچه ام را ببرم واکسن بزنم ؟مطمئنم که خودم هم پا به پاش گریه میکنم !

یه شب هم یه فیلمی میدیدیم که یه مادری برای پسرش که میخواست بره سربازی گریه میکرد ...منم بغض کرده بودم و زود رفتم خوابیدم و یه عالمه زیر پتو گریه کردم که اگه پسر من بخواد بره سربازی چیکار کنم  !!!!!!

بعضی وقت هام به این فکر میکنم که یعنی چه شکلی میشه پسرم ...اخلاقش چه جوری میشه ...وقتی بزرگ بشه چه جور مردی میشه ...و دوباره نگرانی از اینکه من از عهده خوب تربیت کردنش برمیام ؟

سرکار رفتن برام خیلی سخت شده چون مدام نشستم و با این درد کمرم وقتی میرسم خونه دیگه مثل یه چوب خشک شدم و نمیتونم خم و راست بشم ...وقتی میشینم یا دراز میکشم عزا میگیرم که چه جوری دوباره بلند شم

ولی با تمام این چیزا دلم نمیخواد روزهای بارداریم تموم بشه...وقتی دیگه تو دلم نباشه و باهام بازی نکنه دلتنگش میشم ...حرکاتش از روی شکمم کاملا مشخصه و یه تفریحم شده اینکه زل بزنم به شکمم و وول زدن هاش را تماشا کنم!

دوستت دارم پسر نازم...........  

نوشته شده در جمعه ٢٤ دی ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ توسط ترانه نظرات () |

این هم یه سری از وسایل عسلم قلب،انشا... وقتی اتاقش را چیدم  از همه چی عکس میگذارم....

 

نوشته شده در دوشنبه ۱۳ دی ۱۳۸٩ساعت ٤:٤۸ ‎ب.ظ توسط ترانه نظرات () |

خسته ام و  دل شکسته...

به زمان نیاز دارم تا پاره پاره های دلم را کنار هم بچینم و دوباره بشم یه آدم معمولی با یه دل بندزده که پشت لبخندم فقط لبخند باشه نه هیچ چیز دیگه.....

نوشته شده در چهارشنبه ۸ دی ۱۳۸٩ساعت ٩:٤٤ ‎ق.ظ توسط ترانه نظرات () |

1- این ورووجک من یا خیلی شیطونه یا خیلی لجباز! شب ها که میخوابم میره دقیقا تو همون پهلویی که روش خوابیدم شروع میکنه لگد زدن  لگداش هنوز درد نداره ولی دلم نمیاد بی اعتنا باشم میگم نکنه یه وقت جاش بد باشه که اینجوری مشت و لگد میکوبه با هزار سختی بلند میشم میشینم و میچرخم روی اون یکی پهلو...30 ثانیه طول نمیکشه که دوباره میاد همون طرف! بهش میگم آخه عزیزم ...مامانی ..فدات بشم ...این همه جا!تو چرا میای همین نقطه که من روش خوابیدم شیطونی میکنی؟

2- این چند روز  که خونه ام رفتیم دنبال اینکه خونه را عوض کنیم و بریم یه خونه بزرگتر که بتونیم برای پسملی یه اتاق خوشگل درست کنیم ...نتیجه اش فقط این بود که وقتی میرسیدیم خونه انقدر خسته بودم که بدون شام خوابم میبرد و دیشب هم توی بنگاه آخری گوشی همسری را دزدیدند...قیمت گوشی مهم نیست ولی یه سری فیلم و عکس از من توش بوده که به خاطر اونا ناراحته ...منم بهش میگم فکرش را نکن من هیچ تحفه ای نیستم که عکسم به درد کسی بخوره!

3-  چند وقته توی خواب یا وقتی دراز کشیدم عضلات پام خود به خود میگیره و چه درد وحشتناکی هم داره ...بیخود نیست این فوتبالیست ها میفتند روی زمین و از درد به خودشون میپیچند!پریشب بدتر از همیشه گرفت وداد و بیداد من باحالت گریه ی بدون اشک رفت به آسمون همسری دستپاچه شده بود و تند تند میگفت بمیرم من الان یه مو ازش میکنم خوب میشه!و روی پای من دنبال مو میگشت منم با همون حالت گریه گفتم پام که مو نداره ! یک دقیقه بعدش خوب شد ولی بعدش کلی به کار خودمون خندیدیم ...من به اون که هول هولکی دنبال مو میگشت و اون به من که با گریه میگفتم پام که مو نداره !!!! بعضی وقت ها کارامون شبیه پت و مت میشه!

4-  اوایل بارداری یه بار خوردم زمین و یه نقطه توی کمرم ضربه خورد...الان اون یه نقطه چنان درد وحشتناکی داره که از دراز کشیدن و خوابیدن میترسم چون وقتی دراز میکشم دردش شروع میشه و تا نوک انگشت پام میگیره و کلا پای راستم بی حس میشه ..نمیدونم دکتر رفتن براش فایده ای داره یا نه چون الان که نه میتونم عکس یگیرم نه ام ار آی نه حتی دارو ...هر روز هم که میگذره بدتر میشه

5- برای پسملی یه عالمه خرید کردیم کالسکه.. روروئک..پتو...اسباب بازی ..لباس..کفش جوراب و...... از همه بیشتر کفش هاش را دوست دارم شب ها میذارمشون بغل دستم و میخوابم روز هم هر جای خونه باشم میذارمشون همونجا که مدام چشمم بهشون باشه  میخواستم عکسشون را بذارم ولی نشد

نوشته شده در دوشنبه ٦ دی ۱۳۸٩ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ توسط ترانه نظرات () |

دیشب وقت دکتر داشتم کلی براش حرف زدم که دلم درد میکنه کمرم درد میکنه موقع نشستن توی شکمم فشار میاد و نمیتونم صاف بشینم و...

اونم همه جای شکمم را بادست فشار داد و گفت من که هیچ مشکلی نمیبینم هیچ اثری از انقباض زایمان زودرس نیست !حالا هر چی من قسم و ایه میارم که به خدا تا همین چند دقیقه پیش درد میکرد قبول نمیکرد

بهش گفتم که حرکتاش کمتر شده ،وقتی داشت با اون گوشی روی شکم من دنبال صدای قلب و صدایی که ناشی از انقباض احتمالی باشه میگشت این فسقلی  چند بار چنان محکم زد زیر گوشی که بومبببب صدا داد  دکتر هم خنده اش گرفت و گفت حرکت از این محکمتر میخوای ؟

بعد هم برام سخنرانی کرد که تو داری با بارداری به خودت آسیب میرسونی خودت را توی خونه زندانی نکن و از بارداریت لذت ببر

خلاصه اش اینکه دارو داد با یک هفته استراحت ...من برای یک ماه نقشه کشیده بودم

خدارو شکر کردیم که مشکلی نبود ولی این دردهای لعنتی نمیذارن خیال من راحت باشه  

------------------------------------------------------------------

پ.ن.1 زندگی بدون حالت تهوع خیلی قشنگه! یک هفته ای هست صبح ها که بیدار میشم ازتهوع خبری نیست و سرراحت از بالش برمیدارم !

پ.ن.2.این دوروز که تو خونه ام میشینم پای خبرهای خودمون و شبکه های مزدور خارجی !عجب خاله زنک بازاری شده مملکت! پدر شوهرم اگه آدم داره باید مثل مستر پرزیدنت باشه  ببین به خاطر پدر عروسش چه کارهایی که نمیکنه!  نمیدونم دیگه پسر نداره برم عروسش بشم ؟ شاید بابای بنده خدام بعد از 29 سال معلمی  به یه وزارتی چیزی رسید!

نوشته شده در پنجشنبه ٢ دی ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ توسط ترانه نظرات () |

Design By : Night Melody