خاطرات زندگی من و عشقم...

اگر تنهاترین تن ها شوم باز هم خدا هست...او جانشین همه ی نداشتن هاست

اینم چند تا از لباس های پسملی...

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٩ساعت ۳:۱٧ ‎ب.ظ توسط ترانه نظرات () |

 

  

-----------------------------------------------------------------

بالاخره تو آخرین روزهای سال همت کردم و اتاق پسرکوچولوم را کامل کردم ...

چیز زیادی برای گفتن ندارم غیر از اینکه برای همه ی دوستای خوبم آروزی سلامتی و سعادت تو سال جدید دارم و لحظه ی تحویل سال هیچکس را از قلم نمیندازم...

شما هم برای من دعا کنید که این دو سه هفته باقیمونده به سلامت طی بشه و فرشته ای که این همه انتظارش را کشیدم صحیح و سالم بیاد توی بغلم

نوشته شده در شنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٩ساعت ۳:٠٧ ‎ب.ظ توسط ترانه نظرات () |

 اینم کفش ها و جوراب هاش...

 روتختی پسملی را مامان گلم دوخته...آویزهاش هم چون هم خودمون خریده بودیم هم مامانم به هر دو طرف تختش زدیم  

نوشته شده در شنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٩ساعت ٢:۳۳ ‎ب.ظ توسط ترانه نظرات () |

نوشته شده در شنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٩ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ توسط ترانه نظرات () |

نوشته شده در شنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٩ساعت ٢:۱٦ ‎ب.ظ توسط ترانه نظرات () |

بالاخره روزی که این همه انتظارش را کشیدم رسید...

منظورم زایمان و ... نیست

دیروز آخرین روزی بود که اونجا رفتم سر کار...همه ی وسایلم را جمع کردم و کار هام را تحویل دادم و باهاشون برای 6-7 ماه خداحافظی کردم ولی ته دلم از خدا خواستم که توی این 6 ماه یه بار دیگه دستای گره گشای خودشو باز کنه و کمک کنه که دیگه مجبور نشم برگردم اونجا سر کار...بدون همسری و تنهایی

تنهایی ... دیگه تحملش را نداریم...همه ی  هفت سال زندگی مشترکمون همینجوری گذشت و این چند ماه آخر از همیشه سخت تر بود... پر از بالا پایین هایی که هیچی ازشون نگفتم  و فقط روزی هزار بار خدارو شکر میکنم که گذشت.......

 الان تنها آرزوم اینه که بقیه زندگیم با آرامش بگذره...با ثبات ...بدون  شب بخیر های تلفنی که سردیش داشت قلبم را منجمد میکرد...

تازه تازه دارم از خودم ذوق زندگی نشون میدم...که اونم همیشگی نیست ولی همون یه ذره اش هم برام غنیمته ...لذتی که از دم کردن چای هل و دارچین میبرم وقتی منتظرم همسری بیاد خونه وصف کردنی نیست ....برای من همینقدر هم باورکردنی نیست

به دعا نیاز دارم ...

نوشته شده در چهارشنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸٩ساعت ۱:٢٤ ‎ب.ظ توسط ترانه نظرات () |

پسرک نازم...عزیز دلم ...هر روز که میگذره برام ملموس تر میشی...وقتی  میای یه  طرف شکمم گوله میشی دستم را میذارم  همون جا و نازت میکنم،باهات حرف میزنم تا یواش یواش میری پایین...بستنی که میخورم جنب و جوشت دوبرابر میشه خودم که فکر میکنم بستنی خیلی دوست داری ولی همسری میگه ترانه؟؟؟ نکنه وقتی بستنی میخوری سردش میشه که اینجوری میکنه؟!!!

 آره مامانی ؟ سردت میشه عزیز دلم ؟

چند روز پیش رفتیم برای اتاقت پرده خریدیم...به سلیقه بابایی... پرده اش رو که بزنیم دیگه همه چی کامله...وقتی برگشتیم خونه از بنگاه اومدن خونه را ببینند که گذاشتیم برای فروش...دلم نمیخواد الان مشتری براش پیدا شه ...تازه اتاقت را خوشکل کردیم

این روزها که توی خونه تنهام بیشتر وقت ها به این فکر میکنم که چه شکلی شدی ؟ چشمات چه جوریه ؟لبات ؟ موهات بوره یا مشکی ؟صافه یا فر؟

همسری میگه برام قیافه نگیری ها ! ولی دوست دارم چشماش شبیه خودت بشه !

نمیدونم چرا نمیتونم خودم را مامان یه پسر کوچولو تصور کنم...همیشه تصورم از بچه داشتن دختر بود ...اینو نگفتم که بعدااینجا رو بخونی وفکر کنی ما دختر بیشتر دوست داشتیم !فقط تصوراتم را گفتم !

برخلاف همسری که میگه من همیشه فکر میکردم بچه ی اولم پسره !

من و بابایی دوست داریم تو یه پسر شیطون و بلا باشی! از اونایی که شیطنت از چشماش میباره !!!

انقدر که خودمون از بچگی آروم و بی سر و صدا بودیم دلمون یه پسمل بلا میخواد...وای که چقدر دلم میخواد ببینمت...دیگه چیزی نمونده ...یکماه خیلی زود میگذره   

نوشته شده در یکشنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٩ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ توسط ترانه نظرات () |

روزها داره کندتر از هر وقت دیگه ای میگذره...یه زمانی دوست نداشتم روزهای بارداری ام تموم شه ولی الان فقط دلم میخواد چشمام را ببندم و وقتی باز میکنم یکماه ازبه دنیا اومدن نینیمون گذشته باشه ...

دوست دارم بدونم بعدش چی میشه...وقتی به دنیا اومد زندگیم چه شکلی میشه؟خودم چه جور آدمی میشم؟ یعنی میشه بعد از به دنیا اومدنش من بشم همون ترانه دو سه سال قبل؟یا از اینی که الان هستم هم افسرده تر و پژمرده تر میشم

همه میگن بگذار به دنیا بیاد دیگه برات وقتی نمیگذاره که تو بخوای به چیزهای بد فکر کنی ...نهایت آرزوم همینه...انقدر مشغولم کنه که همه چی را فراموش کنم ...فراموش کنم......

خدایا چه نعمت های پنهان بزرگی داری و ما ازش غافلیم ...

دلم میخواد یکی پیداشه و بهم بگه منم مثل تو بودم ولی حالا خوب خوبم میبینی ؟ تو هم خوب میشی

مدام دارم با خودم کلنجار میرم...بی حوصلگی های افراطیم را توجیه میکنم ...هی با خودم میگم اگه افسرده و بی حوصله ام حق دارم...حامله ام خوب! هورمون هام به هم ریخته...سنگین شدم... از ریخت و قیافه افتادم... دلم واسه خونه قبلیمون تنگ شده ...نور اینجا خوب نیست ...آفتاب نمیزنه توی خونه...اینجا کسی رو نداریم...احساس غربت میکنم ...دلم برای مامان و بابام تنگ شده...نگران سلامتی بچه امم...نگران چند ماه دیگه ام که بعد از مرخصی زایمان چیکار کنم اگه بازم بهم انتقالی ندادند...اگه دادند بچه ام را کجا بگذارم و برم سرکار...و...........................

ولی ته دلم میدونم که اینا همش بهانه است ...دلم فقط آرامش میخواد... سبکی میخواد....خنده های از ته دل میخواد...دوست دارم مثل خیلی های دیگه فقط به این فکر کنم که امسال چه رنگی مده ...واسه عیدم لباس چی بخرم... کدوم وسیله را توی خونه عوض کنم ...یه عالمه طلا به خودم آویزون کنم...

همه چیز تقصیر خودمه...همه چی فقط توی سر خودمه ولی توان عوض کردنش را ندارم...

--------------------------------------------------------

پ.ن.   دیشب سونوی کالرداپلر انجام دادم...همه چی خوب بود ولی هنوز احتمال مسمومیت حاملگی ام بالاست ...پسملی هم دوکیلو و صد گرم وزن داشت...وقتی دکتر گفت دو کیلو و صدگرم وزنشه خیلی کیف کردم  چون انتظار کمتراز این را داشتم

نوشته شده در دوشنبه ٩ اسفند ۱۳۸٩ساعت ٤:٥٧ ‎ب.ظ توسط ترانه نظرات () |

از روز چهار شنبه بیمارستان بودم تا دیروز...چهارشنبه وقت دکتر داشتم و دکتر تا دید 3 کیلو اضافه کردم گفت باید بستری شی و افتادی تو فاز مسمومیت حاملگی

بماند که چه اعصابی از من و همسری داغون شد ...شب با گریه رفتم بیمارستان و همسری  هم تا ساعت یک توی ماشین خوابید تا اخر راضیش کردم بره خونه ...نمیخواستم به مامانم چیزی بگم ولی همسری بهش گفته بود و روز دوم مامانم اومد پیشم ...خیلی بهتر شد....تنهایی توی بیمارستان واقعا سخته

اتاقی که توش بستری بودم مامان هایی بودند که تازه سزارین شده بودندو همش ناله میکردند و داد میزدند از درد ... همسری که میومد پیشم با صدای گریه بچه ها لبخند میزد و میگفت ببین چه خوشگله  کی میشه مال ما به دنیا بیاد

ولی من...اگه بگم احساس خوبی داشتم دروغ گفتم ...خیلی حس بدی داشتم ...صدای گریه شون میرفت روی اعصابم دلم میخواست برم زیر پتو و هیچ صدایی نشنوم و هیچکس باهام حرف نزنه ...به نظرم اصلا خوشگل نبودند ...حتی چند بار به خودم گفتم بچه میخواستی چیکار! زندگیت مگه چی کم داشت که این همه خودت را به آب و آتیش زدی برای بچه

هنوزهم کسلی و  حس بد بیمارستان توی تنم هست ...دو هفته بهم استراحت داده و بعیده که دیگه برگردم سرکار...چون با اوضاعی که پیش اومده هرچیزی ممکنه پیش بیاد و باید به دکترخودم دسترسی داشته باشم هر چند که اگه یه دکتر خوب دیگه پیدا کنم که آخر راهی قبولم کنه عوضش میکنم چون خیلی خیلی روی اعصابمه این دکتره و حتی بهم گفته باید تا ویزیت بعدی وزن کم کرده باشی!

خیلی هم توی دلم را خالی میکنه...انقدر دیروز ترسوندم که فکر کردم دیگه بچه ام را از دست دادم ولی بعدش با خودم فکر کردم این بچه هنوزم پیش خودمه و مثل ماهی توی شکمم تکون میخوره چرا الکی خودم را نگران کنم

برام دعا کنید که این چند هفته باقیمونده به خیر بگذره...

نوشته شده در شنبه ٧ اسفند ۱۳۸٩ساعت ۸:٥۳ ‎ق.ظ توسط ترانه نظرات () |

آویز بالای تختش را کوک میکنم و به صداش گوش میدم...خیلی لطیفه ...پسرم را تصور میکنم که اونجا خوابیده و دستاشو بلند کرده و میخواد عروسکای بالای سرشو بگیره ........ جاننننننننننننن.. قربونت برم مامانی ...بیشتر از هر وقتی دلم میخواد ببینمش

به  دیوار اتاق نگاه میکنم ...پر از عروسک و رنگ ....همش فکر میکنم یه روزی این دیوار ها پر میشه از نقاشی های پسملی ...شاید هم همبازی هاش بشن و چند ساعت سرش گرم این عروسک ها بشه ...

نگاهم ناخودآگاه دور اتاق میچرخه...عوض شده ...همه چی عوض شده

اینجا واقعا اتاق یه بچه است که دیگه چیزی به اومدنش نمونده ...شاید یکماه و نیم دیگه ...یکماه و نیم برای خیلی ها خیلی زیاده ولی برای من که این همه انتظار  کشیدم اصلا زیاد نیست

نمیدونم کی میخوام همه چی را باور کنم...باور کنم این منم که دارم مادر میشم ...این بچه منه که با لگداش شکمم را اینور اونور میکنه ...این اتاق، این لباس ها، این اسباب بازی ها  واقعیه...نه خوابه نه توهم  

-----------------------------------------------------

پ.ن.1. بعد از یکماه و نیم اومدم خونه خودمون... انقدر توی این مدت که خودم هم نمیدونم اول و آخرش را کی باید حساب کنم  احساسم بالا و پایین شده که گاهی فکر میکنم از من،یه آدم  احساساتی، دیگه هیچی باقی نمونده

ولی خوب خونه خودم هنوزم یه حس خوب بهم میده ...نه به اون شدت که انتظار دارم ولی همینکه خوبه برام کافیه ،اتاق پسملی را نیمه کاره چیدیم ،با کمک مامان اینا که اینجا بودند و دیشب رفتند...ریزه کاری هاش مونده برای خودم که وقتی نت گردی ام تموم بشه میرم سراغشون وقتی همه چی آماده شد عکس میگذارم

از شنبه برمیگردم سر کار تا هفته آخر اسفند ...بعدش دیگه میام توی خونه میشینم و منتظر اومدنش میشم ...فقط خدا کنه عجله نداشته باشه و تا نو شدن سال صبر کنه تا به قول باباش مدل بالا باشه !

 پ.ن.2.پسملیمون هنوز اسم نداره ...الان بین فراز و کیاراد دودلیم ...فامیلیش با ف شروع میشه و یه کم طولانیه! و فراز با فامیلییش خیلی متناسبه ولی معنی با مسمایی نداره

کیاراد خیلی معنی خوبی داره ولی هم طولانیه و هم همسری میگه دوست ندارم بعدا فقط کیا صداش کنند و اسمش را کامل صدا نزنند

اسم انتخاب کردن واقعا مسئولیت بزرگیه...دوست ندارم وقتی بزرگ شد از اسمش ناراضی باشه

نوشته شده در چهارشنبه ٤ اسفند ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ توسط ترانه نظرات () |

Design By : Night Melody