خاطرات زندگی من و عشقم...

اگر تنهاترین تن ها شوم باز هم خدا هست...او جانشین همه ی نداشتن هاست

به پنجره های بدون پرده و  خونه  خالی  که نگاه میکنم یاد اون شبی میفتم که اولین بار اومدم اینجا ... تازه به  خواستگاریش بله گفته بودم و اون اینجا تنها زندگی میکرد ...دوسه شب قبل از عید ٨٢ بود ...با مامان و بابام اومدیم و بابای اونم بود

بعد اون هارو به بهونه اینکه بقیه خونه رو نشونم بده  قال گذاشتیم و رفتیم طبقه پایین ....بقیه اش هم که دیگه گفتن نداره چشمک

یادش به خیر ...چقدر بچه  بودم  

وقتی هم عروسی کردیم اومدیم همینجا ...الان تقریبا ٧ ساله که  من اینجا زندگی میکنم ...قبلا فکر میکردم دوستش ندارم ولی الان میدونم که دارم، وقتی فکر میکنم فقط یه شب  دیگه اینجام دلم میگیره ...عمیق...

٧ سال  خیلی زیاده ... هر گوشه اش برام پره از خاطره  ...هم خوب هم بد

این چند ماه آخر هم که  تنها بودم بیشتر بهش  خو گرفتم ...احساس آدمی رو دارم که داره یه چیز با ارزش از دست میده  ولی هیچ کاری نمیتونه بکنه

از  اینکه دوباره قراره هرروز با هم زندگی کنیم میترسم ...من اینجا خیلی آرامش داشتم وقتی این چیزارو بهش میگم میگه  انقدر تنها موندی که ...و بقیه حرفشو میخوره نمیدونم چی میخواست بگه ، اصلا نپرسیدم ،برام مهم نیست

مگه به میل خودم تنها بودم ؟اون موقعی که قلبم پر از احساس بود و بهش احتیاج داشتم که کنارم باشه ،با هم بریم بیرون قدم بزنیم ،یه گوشه ای بشینیم و حرف بزنیم  و دلمون برای هم غنج بره تنها بودم و فقط احساساتم رو توی  خودم سرکوب کردم و منتظر تموم شدنش موندم

من مردی رو داشتم که منو میپرستید ولی حتی به اندازه یه قدم زدن توی خیابون کنارم نبود...الان دیگه من اون آدم قبلی نیستم ...هیچ گرمایی تو قلبم حس نمیکنم ... دلم قدم زدن دست تو دست نمیخواد...  دلم حرف زدن نمیخواد...

دلم تنهایی میخواد که دارم از دستش میدم

----------------------------------------------

نیومده بودم این چیزارو بگم ،نمیدونم از کجا به اینجا رسیدم  ....میخواستم بگم واااااااااااااییییییییییی چقدر اثاث کشی سخته   یه عالمه چیزای اضافی دارم که نمیدونم باید چیکارشون کنم  ...تختخوابمون تو هیچ کدوم از اتاق خواب ها جا نمیشه  و سمساری ها هم  مفت میخرن و منم خیلی دوستش دارم

کامپیوتر هم چندروزی قطعه ...تازه اونجا هنوز  تلفن هم نداره  و معلوم نیست کی وصل بشه ....داریم میریم توی غار زندگی کنیم زبان

 

 

نوشته شده در دوشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ٩:٢۱ ‎ب.ظ توسط ترانه نظرات () |

 از این  روزهای زندگیم که دارند از راه میرسند متنفرم ... کاش میتونستم یه جوری جلوی اومدنشونو بگیرم....اسباب کشی ...آمپول زدن ها..  دکتر رفتن ...ول کردن کاری که دوستش ندارم و رفتن به جایی که بازم دوستش ندارم  ... اصلا از همه چی زندگیم متنفرم...زندگیم پره از کارهایی که دوست ندارم  انجامشون بدم ولی میدم

بایه حساب سرانگشتی اگه قرار باشه  یه عمر طبیعی داشته باشم کمتر از نصف زندگیم رفته و هنوز خیلی تا تموم شدنش مونده ...بیچاره من....

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ٦:٠۱ ‎ب.ظ توسط ترانه نظرات () |

هیچ گاه

            فاصله ها حریف خاطره ها  نیستند........

نوشته شده در دوشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ توسط ترانه نظرات () |

Design By : Night Melody