خاطرات زندگی من و عشقم...

اگر تنهاترین تن ها شوم باز هم خدا هست...او جانشین همه ی نداشتن هاست

اسمت را گذاشته بودم هومن...یا هلیا... با اینکه همسری گفته بود اسمش را نذر ائمه کردم  میخواستم تا اون موقع یک جوری راضیش کنم و حسرت به دل صدازدنت با این اسم ها نمانم

 به همه گفته بودم بهش فکر نمیکنم اما بهت فکر کرده بودم ...خیلی زیاد...همه فکر وخیالم تو این روزهای تنهایی تو بودی و اینکه وقتی بیای زندگی خالی و تنهایی هایم را پر میکنی ...اما نیامدی ...

  بی معرفت .........

 خانه قبلی که بودیم هروقت از پنجره به حیاط نگاه میکردم خودم و تورا میدیم که آمده ایم توی حیاط و تو داری توی باغچه بازی میکنی...وسط گل ها  ...میخواستم بگذارم حسابی خاک بازی کنی و خودت را کثیف کنی

همسری را میدیم که از پنجره تورا میدیدودلش برای تو غنج میرفت و با وجود یک عالمه مشتری همیشگی از درپشتی اداره می آمد توی حیاط ،با همان لباس های خاکی  میپریدی توی بغلش وبوسه بارانت میکرد

بزرگتر که میشدی برایت دوچرخه میخریدیم و توی حیاط به آن بزرگی دوچرخه سواری میکردی و منم توی پله ها مینشستم و تماشایت میکردم

اتاقت را آبی آسمانی رنگ زده بودیم و پرده های عمودی رنگ و رو رفته ی  اون اتاق را  هیچ  عوض نکردیم تا وقتی که  بیایی و برایت پرده عروسکی بزنیم...اما نشد

خانه ی جدید باغچه نداشت اما میتوانستی توی حیاط دوچرخه سواری کنی ...وقتی
آمده بودند اندازه پنجره ها رابگیرند من گفتم :برای این یکی اتاق پرده نمیزنیم !

همسری تعجب کرد و یواشکی گفت بذار یه دفعه همشو بزنیم بره دیگه !و من هم گفتم نه این یکی خیلی تاریک میشه اگه پرده بزنیم ...دروغ گفتم

میخواستم رنگ پرده با وسایلت هماهنگ باشه ...میخواستم همه چیزش را سبز بخرم ...سبزروشن روشن ...میخواستم همه چیز برای آرامش دادن به تو فراهم باشه ...حتی رنگ وسایلت... از وقتی که چندسال پیش  اون تخت مدل دروازه فوتبال را توی خیابان سعادت آباد دیدم عاشق این رنگ شدم و از همون روز تصمیم گرفتم اتاقت را این رنگی ست کنم ... فرقی نمیکرد هومن باشی یا هلیا در هر صورت اتاقت را سبز رنگ میزدم....اون فروشگاه الان دیگه نیست اما من از زیر سنگ هم شده بود  اون تخت دروازه فوتبالی را پیدا میکردم

دلم پر از حسرت ماند ...از اینکه انقدر حقیر شدم که آرزوی پوشیدن لباس بارداری دارم خجالت میکشم

انقدر گریه کردم که خودم هم خسته شدم ولی اختیار چشمهام دست خودم نیست ...دنبال فرشته های کوچولو میره و پر از اشک میشه ...

خودم میدونم که خیلی حقیر و بدبخت شدم ...میخواستم این حرف هارا برای همیشه پیش خودم  نگه دارم  تا کسی نفهمه توی دلم چه خبره ...اما دیگر پیمانه ی دلم سرریز شد

یک عالمه لباس  و کفش های کوچولو  برایت خریده بودم که میخواهم همه شان را بدهم به کسی که یه فرشته توی راه داشته باشه اما نگران لباسشه

فقط ای کاش به پدر و مادرم چیزی نگفته بودم ...اون روز  صبح که مامانم را با چشم های پف کرده دیدم فهمیدم که اون هم تا صبح برای من گریه کرده ...همونجوری که من برای تو گریه کردم هنوزم خودم رو لعنت میکنم که چرا بهشون گفتم ...باید این را هم  توی دلم نگه میداشتم

دیگه حرفی برای گفتن ندارم ....اینها همه آرزوهایی بود که روی دلم سنگینی میکرد ...باید یک جا دفنشون میکردم  به امید اینکه خاک برام سردی بیاره ...چون زندگی لعنتیم هنوز ادامه داره و من دیگه وقتی برای حبس کردن خودم توی اتاق و گریه کردن ندارم

باز هم باید زندگی کنم ...روزگار  خیلی بی رحمه ...کاری نداره که به من چی گذشته...اون داره کار خودش رو میکنه و منم باید به ساز اون برقصم

  

نوشته شده در چهارشنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸٩ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ توسط ترانه نظرات () |

نخواست...

نشد....نبود...

نوشته شده در شنبه ۱٥ خرداد ۱۳۸٩ساعت ٩:٠۸ ‎ب.ظ توسط ترانه نظرات () |

امروز به اندازه تمام دنیا دلتنگم...

احساس سنگینی میکنم ...رو دلم...رو قلبم

چه لحظه های کشداری  دارم من...

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٩ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ توسط ترانه نظرات () |

همسری توت فرنگی خریده که مربا درست کنم...خیلی اهل مربا نیستیم ولی توت فرنگی یه چیز دیگه است ...هر چند که دیگه عطر و طعم قدیم ها  رو ندارن

یه هفته از عملم گذشته و همه چی روبراهه...به چیزای بد فکر نمیکنم و سعی میکنم روزها تو خونه تنهایی خوش بگذرونم با حداقل امکانات...از هرچی پارازیت و پارازیت اندازه متنفرم !

 ولی یه جایی... یه چیزی...کمه انگار 

خودم هم نمیدونم چیه ...فقط دیگه مثل گذشته از زندگی لذت نمیبرم ...منظورم از گذشته دو سه سال پیشه مثلا...

زندگی به  روال همون موقع هااست...من روزها توی خونه تنهام ... خونه رو مرتب میکنم ...ناهار میذارم...منتظر همسری میشم ...عصر که میشه میریم بیرون ...یه چیزی میخوریم و شب که شد برمیگردیم خونه ولی احساسم مثل اون وقتا نیست ...از هیچکدوم این کارا لذت نمیبرم ...زندگی همین چیزاست دیگه ...باید با همین ها خوش باشم... ولی نیستم ... سعی میکنم  که خوش باشم ولی نمیشه

همسری میگه بدجنس شدی...چون سالگرد ازدواجمون را یادش رفته بود و منم بهش چیزی گفتم ...میگه باید به من میگفتی ..تو که میدونی من چقدر فکرم مشغوله

ولی من...اصلا برام مهم نیست که یادش رفت ...خوب یادش رفته دیگه ...مثل تولد پارسال...مثل سالگرد پارسال ...

گاهی هم سر یه چیزی عصبانی میشم و جوش میارم ولی زود تمومش میکنم و دوباره میرم تو لاک خودم

دارم پیشرفت میکنم چون هرروز نسبت به روز قبل آرومترم  ...کمتر عصبانی میشم و کمتر دخالت میکنم و کمتر حرف میزنم

زندگی همینه دیگه...باید دوستش داشته باشی

نوشته شده در دوشنبه ۱٠ خرداد ۱۳۸٩ساعت ٩:٥۱ ‎ق.ظ توسط ترانه نظرات () |

دو هفته پر اتفاق و پراسترس را گذرووندم .. جا به جایی از این شهر به اون شهر ...دور شدن از خانواده ...بغض هایی که جلوی پدر و مادرم قورت دادم تا چیزی از ناراحتیم نفهمند و فکر کنند خوشحالم از اینکه دارم میرم که با همسرم زندگی کنم...خستگی ... رفت وآمد ...از صبح تا عصر توی کلینیک  نشستن که کارای قبل از عمل انجام بشه

از شنبه تهران موندم و سعی کردم آرامش داشته باشم  قبل از عمل و دوشنبه هم که میکرو زیفت شدم ... از 7 صبح لباس اتاق عمل پوشیدم  وتا 5 بعد از ظهر منتظر بودم ...عمل همه یکی یکی تموم میشد و من صدای ناله هاشونو موقع به هوش اومدم میشنیدم و دعا میکردم که زودتر نوبت خودم بشه ولی از شانسم اخرین نفر بودم ... یادمه وقتی به هوش اومدم داشتم گریه میکردم و یکی اومد بالای سرم و بهم گفت خانومی چته عزیزم ؟چرا گریه میکنی برای جنین هات خوب نیستا و منم دیگه ساکت شدم ! شب اول خیلی سخت گذشت ولی از فرداش دیگه بهتر شدم

این سومین بار بود که من این عمل را انجام میدادم ولی انگار هر بار سختتر از دفعه قبل میشه...شاید بدنم ضعیفتر از قبل بود ...شاید هم روحیه ام 

اما دیگه هر چی که بود تموم شد و دیگه نمیخوام بهش فکر کنم ...16 روز دیگه باید برم آزمایش بدم ..فعلا که تصمیم گرفتم تا وقتی از مثبت بودنش مطمئن نشدم آزمایش ندم چون تحمل اون چند ساعت انتظار و استرش رو ندارم

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ٥ خرداد ۱۳۸٩ساعت ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ توسط ترانه نظرات () |

Design By : Night Melody