خاطرات زندگی من و عشقم...

اگر تنهاترین تن ها شوم باز هم خدا هست...او جانشین همه ی نداشتن هاست

همسری هیجانزده میگه ترانه نمیدونم چرا با اینکه سه تا روزه گرفتم اصلا گرسنه ام نمیشه !!!با خونسردی جواب میدم:برای اینکه هنوز داری از کوهانت استفاده میکنی عزیزم !

اولش نگرفت چی گفتم ولی بعدش منفجر شد از خنده و گفت امان از دست این زبون تو و کلمات قصارت!

کلا آدمیه که خیلی زود هیجانزده میشه حتی برای چیزهای کوچیک و من کاملا برعکس ...

چندروز پیش همینجوری بی هدف رفتیم بیرون و یه دفعه دیدیم جلوی یه بوتیک لباس مردونه ایم و یادمون افتاد که یکسال و نیمه  قراره یه روز! بریم واسه همسری لباس بخریم و هنوزاون یه روز نرسیده!

رفتیم تو و همسری چند تا شلوار پوشید و چند تا پیرهن هم  باهاشون تست کردیم (فروشنده تست کرد ما کی حوصله این چیزارو داشتیم!)و وقتی قرار شد انتخاب کنه گفت همشونو میخوام!

البته من میدونستم اینجوری میشه...دیگه بعد از 7 سال اخلاق شوهرم را شناختم...دقیقا مثل یه بچه میمونه که وقتی باهاش بری خرید هر چی توی مغازه ببینه میگه میخوام!سه تا شلوار و سه تا پیرهن خرید...بماند که من اونجا خودمو کشتم که حداقل یه چیزی بخرکه رنگ هاشون با هم متفارت باشه! اینایی که تو میگی میخوام همه شون یه رنگند!یاسی کمرنگ!یاسی پررنگ!یاسی راه راه!

اونم پاشو کرده تو یه کفش که نه من فقط همین هارو میخوام !

اصلا به من چه بذار هرچی دوست داره بخره... فکر نکنم هیچ مادری موقع خرید رفتن با بچه اش انقدر حرص بخوره که من میخورم...

 کی گفته من بچه ندارم!دارم یه دونه 35 ساله اش هم دارم

 خدا پیغام داده تواین یکی رو بزرگ کن ببینم چند مرده حلاجی!بعدا بیا یکی دیگه از من بخواه

بعدش هم دوباره جلوی یه مانتو سرا سردراوردیم و من رفتم دو تا مانتو پرو کردم که یکیش رو خریدم !وقتی فکر میکنم میبینم من با ترانه ی دوسه سال پیش که تمام مغازه های نظر و دروازه شیراز و انقلاب را زیر ورو میکرد و یه مانتوی دلخواه پیدا نمیکرد خیلی فرق دارم...اصلا حوصله گشتن ندارم و از اون سخت گیری ها موقع خریدکردن اصلا خبری نیست ...مستقیم میرم توی یه مغازه و نهایتش دو سه تا مانتو پرو میکنم و یکیش هم میخرم ...حداقل این تغییر رویه  همسری رو خیلی خوشحال کرده که مجبور نیست با من دنبال لباس بگرده!

بعدش هم وقتی برگشتیم نگاهش که به سینما میفتاد میگفت دیدی نیومدیم این افراطی هارو ببینیم!انقدر نیا تا از روی پرده برش دارند!

منم که حاضر نیستم برم دو ساعت تو سینما بشینم که افراطی هارو ببینم...وقتی میرم همچین فیلمهایی میبینم احساس میکنم به شعور خودم توهین کردم! 

ولی اون فقط دلش میخواد بخنده...حالا به هرچی و هربهونه ای ...حتی اگه یه فیلمی مثل پسر تهرونی را سه بار ببینه و عین هر سه بار ریسه بره از خنده و منم فقط ته دلم حرص بخورم  ...

--------------------------------------------------------------------

پ.ن.1.شوهر آهو خانم را خوندم...خیلی خوشم اومد از قصه اش...با اینکه آهوشخصیت مثبت داستانه و باید ازش خوشم بیاد ولی برعکس من از شخصیت های منفی داستان خوشم اومد...از رابطه ی که نه میشه اسمش رو عشق خالص گذاشت نه هوس مطلق...یه ترکیب قشنگی از عشق و هوس

احتمالا من یه آنرمالی هایی توی شخصیتم دارم!

پ.ن.2.مرخصی بدون حقوقم رو یکماهه دیگه تمیدی کردمیعنی تا اول مهر ...یعنی یکماه دیگه خوردن و خوابیدن توی خونه که تازه تازه داره بهم مزه میده...

نوشته شده در یکشنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ توسط ترانه نظرات () |

بهترین دوستم داره ازدواج میکنه...با اینکه چند ساله از هم دورشدیم و من سرم گرم زندگی و مشکلات خودم بوده تو این دو سه سال گذشته و رابطه مون خیلی کمتر از قبل شده ولی از عمقش کمتر که نشده هیچ اضافه تر هم شده

میتونم بگم از بهترین روزهای زندگیم اون موقعی بود که با اون بودم ...کلا دوست خوب نعمتیه که خدا به همه نمیده و به من شکرخدا داده هر چند که تعداشون خیلی خیلی کم بوده ولی وجودشون خیلی با ارزشه

الان هم براش خوشحالم هم ناراحت...خوشحال برای اینکه بالاخره داره ازدواج میکنه و بعد از چندسال خاطره تلخ مرگ  کسی رو که تا حد مرگ دوستش داشت و قرار بود چند روز بعد بیان خواستگاریش  کم کم فراموش میکنه و از لاک تنهایی خودش بیرون میاد و هم ناراحت برای اینکه یه چیزی رو از خانواده اش پنهان کرده و اونم اینه که خواستگارش  قبلا ازدواج کرده و جدا شده و اینو فقط من میدونم

وقتی از من پرسید به نظر تو چیکار کنم بهشون بگم یا نه عقلم میگفت که باید بگه ولی اینو بهش نگفتم چون میدونم که اگه خانواده اش بویی ببرند دیگه همه چی تموم میشه  دوست منم  بدجوری دلش رو به اون باخته و کار دل تنها چیزیه که قانون نداره ...

اون موقع -هاکه تنها بودم بعد از مدت ها اومد پیشم و  یه دل سیر همدیگرو دیدیم و حرف زدیم و حرف زدیم و حرف زدیم ...همه اش حرفای اون بود و سوالی که مدام از من میپرسید: ترانه.. تو چرا اینجوری شدی ...

 منم بالاخره خیلی چیزهارو براش گفتم...اونقدر دلش پاکه که گفت به خدا تا  برسم شیراز میرم شاهچراغ برات نذر میکنم...منم بهش گفتم عزیزم کار من از این حرفا گذشته خودتو اذیت نکن ...ولی مطمئنم که رفته و نذر هم کرده

نمیدونم چرا امشب انقدر بهش فکر میکنم...خیلی براش نگرانم ...خیلی از طرف مقابلش تعریف کرده ...میدونم که بدجوری هم دلباخته اشه ولی من براش نگرانم ...وقتی ازدواج کنه میاد همینجا پیش خودم و دوباره به هم نزدیک میشیم اما فکر نکنم دیگه مثل اون موقع ها بتونیم با هم خوش باشیم

کار روزگار رو ببین...بخت یکی در حال بازشدنه و اون یکی داره با گره های کوری که خوشبختی رو ازش گرفته  نه که بجنگه...میسازه

نوشته شده در شنبه ۱٦ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ توسط ترانه نظرات () |

 غمی که توی دلم چمبره زده خیلی از دلم بزرگتره ...انقدر که داره نابودم میکنه ...

 تا زیر گلوم اومده بالا و راه نفسمو گرفته....داره خفه ام میکنه

حوصله توضیح دادن ندارم  که اصلا گفتنی نیست ....

حوصله گلایه کردن هم ندارم که  اهل گلایه نیستم ...

نمیدونم کی اسم این قرص هارو گذاشته آرامبخش ...چرا هر چی دو سه برابر میخورم به من آرامش نمیبخشه

تشنه ی  یه ذره آرامشم...تشنه ی یه  جایی،یه چیزی،یه کسی، که یادم ببره کی ام ...چی ام...کجام و چقدر غم توی دلمه ...

نوشته شده در جمعه ۱ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ توسط ترانه نظرات () |

Design By : Night Melody