خاطرات زندگی من و عشقم...

اگر تنهاترین تن ها شوم باز هم خدا هست...او جانشین همه ی نداشتن هاست

از دیروز اومدم خونه و با خودم کلنجار میرم که بیام پای کامپیوتر و یه چیزی اینجا بنویسم ولی انگارکه  انرژیم  به صفر رسیده بشه واقعا توانشو نداشتم  

تقریبا از همون روزای اولی که حالت تهوعم شروع شد کشف کردم که از خونه خودمون بیزارم و به محض اینکه پام به خونه میرسه انقدر حالم بد میشه که دلم میخواد هرجایی باشم غیر از اینجا...این شد که کوچ کردم خونه مامانم تا وقتی که بهتر بشم

دیروز وقت دکتر داشتم و همسری اومد دنبالم و اومدم خونه ...از لحظه ای که نگاهم به در خونه افتاد حالم بد شد تا همین الان که اینجا نشستم و منتظرم زودتر بیاد دنبالم و فقط منو از اینجا ببره

همسری همیشه میگفت من خیلی خوشم میاد تو از اونایی نیستی که دوست دارند مدام خونه مادرشون باشند...حتی اون چند ماهی که تنها بودم مثل یه مهمون میرفتم اونجا و اخرشب برمیگشتم خونه ولی الان به خونه حتی فکر که میکنم حالم بد میشه

مرخصی بدون حقوقم هم تموم شده و همونجا میرم سرکار...الان باید خدارو شکر کنم که انتقالیم هنوز درست نشده و میتونم بیشتر اونجا بمونم

دیروز اومدم دکتر...حدود ده دقیقه دکتره با داپلر روی شکم من میگشت تا صدای قلبشو بشنوه ولی معلوم نبود...رنگم پریده بود و زبونم بند اومده بود حتی نمیتونستم توی دلم دعا کنم که صداش دربیاد فقط مات و مبهوت خیره شده بود به دستاش همه ساکت شده بودندو منتظر بودن ببینند چی میشه...تا اخرش که یه صدای خیلی ضعیف شنید دکترو منشی هاش که بالای سر من بودند لبخند زدند و گفت این هم از صدای قلب خدادات! باید اسمشو بذاری خداداد!  ژ

من که خودم هیچ صدایی که شبیه صدای قلب باشه نشنیدم ولی دکتر گفت هنوز خیلی کوچولوئه و صداش به سختی شنیده میشه

بهم یک هفته استراحت داد که فکر نکنم استفاده کنم چون به دردسر تامین اجتماعی رفتنش نمی ارزه و قرار شد دو سه هفته دیگه برم سونوی سه بعدی وبه احتمال خیلی زیاد نیاز به سرکلاژ داشته باشم ...ولی مهم نیست من شرایط از این سختتر را تحمل کردم و الان هر کاری لازم باشه میکنم

برای حالت تهوعم هم همه کار  کردم ولی فایده نداشته...فقط باید چند هفته دیگه تحمل کنم تا بگذره

--------------------------------------------------------------------

پ.ن.دوستای گلم شرمنده ام که نتونستم به کسی سر بزنم ...دعا کنید این روزای سخت زودتر بگذره و من بتونم برگردم خونه خودم و مثل سابق روزی ده بار اینجا سر بزنم...آروز میکنم خدابه انتظار  همه اونایی که منتظر یه فرشته کوچولو هستند زودتر پایان بده ولی امیدوارم که شما حالتون مثل من نشه ...انقدر این چند وقت حالم بد بوده که اصلا نتونستم به فرشته ی کوچولویی که تو وجودمه فکر کنم و براش خیالبافی کنم

  

 

نوشته شده در پنجشنبه ۸ مهر ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ توسط ترانه نظرات () |

Design By : Night Melody