خاطرات زندگی من و عشقم...

اگر تنهاترین تن ها شوم باز هم خدا هست...او جانشین همه ی نداشتن هاست

فرشته  کوچولوی من...مامانی روزهای عجیب و سختی گذروند...روزهایی که هیچ وقت  تصورش را هم نمیکرد برای خودش اتفاق بیفته...زندگی روزهای عجیب و غریبی تو سرنوشت آدم ها قرار میده

ببخش اگه تا حالا نتونستم اونجوری که نیاز داری بهت آرامش بدم ...از این به بعد همه ی تلاشم  برای  آرامش توئه...

خدای خوبم...تو از همه ی حرف های دل من باخبری...خودم همسر خوبم و فرشته ای که بهم هدیه دادی را به خودت میسپارم

روزهای سخت را پشت سر گذاشتم و چشم دوختم به آینده...به وقتی که پاره ی تنم رو بغل کردم و دلم با خنده هاش میلرزه و با گریه هاش آتیش میگیره

به وقتی توی بغلم شیرش میدم و با چشمای معصومش چشم دوخته به من ...

ای کاش این چند ماه هم زودتر بگذره...الان فقط دلم میخواد چشمامو ببندم و وقتی باز میکنم یه عالمه وقت گذشته باشه و تو توی بغلم باشی همه ی هستی من....

نوشته شده در شنبه ٢٩ آبان ۱۳۸٩ساعت ٤:٤٧ ‎ب.ظ توسط ترانه نظرات () |

بازم از اداره با عجله اومدم اینجا ...بازم وقتم خیلی کمه ولی  از هیچی خیلی بهتره

امروز بدجوری هوای وبلاگم  را کرده بودم ...خیلی وقتا خیلی حرفا هست که دوست دارم بنویسمشون ولی...

کارم درست شدنی نیست ظاهرا...احتمال خیلی خیلی زیاد باید تا اخر بارداری خونه مامانم بمونم ..یه چیزاییش خوبه ولی خونه خودم خیلی بهتره

ناشکری نیست اینایی که میگم ولی زندگی من هیچ وقت شبیه آدمیزاد نبود به جای ماه عسل رفتم دانشگاه چون امتحانات  اخر ترمم بود بقیه اش هم همینجوری جدا جدا از هم اززندگی کردیم تا الان

الان هم که خیلی به وجود همسری نیاز دارم اخر هفته به اخر هفته میبینمش ... تازه احساس میکنم هر چی بگذره بیشتر به وجودش احتیاج داشته باشم  ولی  چاره ای ندارم ... اینم یه مرحله دیگه از زندگیمه که متفاوت با بقیه میگذره ...

چند شبه یه چیزهایی شبیه قلقلک  ضعیف سمت چب شکمم  حس میکنم ...نمیدونم مال نینیمه یا نه ...به کسی چیزی نگفتم  ولی حس میکنم خودشه... شب ها که موقع خواب کلافه ام شروع میشه و منم تو تاریکی  واسه خودم لبخند میزنم 

یک هفته دیگه ماه چهارم تموم میشه ...نمیگم زود گذشت ولی باورم نمیشه که چیزی به نصف شدنش نمونده ...هنوز از ته دل باور نکردم ... 

یه عالمه حرف توی گلومه ولی دیگه باید برم ...

 

 

نوشته شده در شنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ توسط ترانه نظرات () |

واقعا شرمنده ام که اینقدر تاخیر داشتم ولی باور کنید که عذرم موجه شرایط طوری بود که اصلا دسترسی به اینترنت نداشتم از خونه هم که نمیگذارند تنها بیرون بیام که بخوام بیام کافی نت غیر از همسری هم کسی از وجود وبلاگم خبر نداره که بخوام بهشون بگم بابا! من باید وبلاگم را اپ کنم بی زحمت این اینترنت را وصل کنید!

الان هم از سر کار اومدم کافی نت، هرچند که جو اینجا یه جوریه و اصلا حس خوبی ندارم امیدوارم همین روزا اینترنت خونه وصل بشه و بتونم از خونه بیام

حال نی نی ظاهرا که خوبه هفته پیش سونوی سه بعدی رفتم و دیدمش

فدای دونه دونه اعضای بدنش بشم که قشنگ معلوم بود

یه سر بزرگ و دماغ شبیه پینوکیو! شکم گنده و دست و پاهای لاغر و کشیده یه پاش هم خم کرده بود و نذاشت بفهمیم دختره یا پسر 

بچه ام بیشتر شبیه بچه آفریقایی ها بود که سوء تغذیه گرفتند سر وشکم بزرگ با دست و پای لاغر ولی قول داده بچه خوبی باشه و تپل شه

خودم هم همونجوریام تفاوت چندانی نکردم صبح ها حالم خیلی بده ولی طول روز بهتر میشم تا طرفای عصر که انگار غم عالم میریزه توی دلم و تا شام میخورم میرم میخوابم دلم میگیره و دوست دارم یه جا تنها بشم و گریه کنم ،همسری میگه مال اینه که داروهاتو قطع کردی ولی خودم نمیخوام دیگه بخورم حداقل این چند ماه ،وقتی به دنیا اومد دوباره میخورم

بعضی وقت ها دلم میخواد از اداره بزنم بیرون و برای خودم زیر آفتاب دلچسب این فصل قدم بزنم و خرید کنم ولی نمیشه،همه بهم سفارش میکنند این امانته دست تو !مواظبش باش ...وقتی اینجوری میگن دیگه میترسم از جام  تکون بخورم

گفتم تکون یاد تکونای نینی افتادم ...هنوز هیچ تکون واضحی احساس نکردم ...بعضی وقت ها سمت چپ دلم مثل یه نبض ضعیف تند تند میزنه ولی فکر نکنم اینا تکونای بچه باشه...هر روز بیشتر منتظرم که یه تکون محکم و واضح بخوره تا مطمئن بشم که خودشه

دیگه باید برم ...امیدوارم اینرنت خونه مامانم زودتر وصل شه و راحت بتونم سربزنم  

نوشته شده در سه‌شنبه ٤ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ توسط ترانه نظرات () |

Design By : Night Melody