خاطرات زندگی من و عشقم...

اگر تنهاترین تن ها شوم باز هم خدا هست...او جانشین همه ی نداشتن هاست

امروز موقع کارت زدن آخر وقت وقتی وارد اتاق شدم یکی از همکارام با یه حالت خاصی گفت خانم ...؟ اصلا حالت خوب نیستا ! گفتم نه خوبم

یکی دیگه گفت اگر خوب هم بود اینجوری که تو گفتی الان پس میفته ! بازم گفتم نه خوبم ...ولی واقعیت این بود که خوب نبودم ...قبلش گریه کرده بودم و چشمام  دیگه یه ذره رنگ نداشت

اومدم خونه لباسای پسملی رو بغل کردم و خوابیدم ..دیگه نمیتونم مثل قبل هر وقت کم میارم هجوم ببرم به قرص...خیلی وقت ها تو دستم هم میگیرم که بخورم ولی پشیمون میشم و میریزمشون دور

برای دردها م رفتم دکتر ...روز قبل از تاسوعا به حدی شدید شد که فکر کردم دیگه از دستش دادم ...امپول و قرص و ...

الان بهترم ولی خوب نشدم ...ظاهرا انقباضات زایمان زودرسه ولی دیگه  زیادی زود رس شده ! تکون هاش هم یه کم ضعیفتر شده ولی میگم شاید مال داروهایی که خوردم  شاید هم زیادی حساس شدم 

حداقل باید دوماه دیگه بگذره که اگر خدایی نکرده زبونم لاللل  زودتر به دنیا اومد بشه تو ان ای سی یو نوزادان نگهش داشت آخر هفته   میرم پیش دکتر خودم احتمالا یه استراحت بلند مدت میگیرم تا بتونم استراحت کنم میخواستم بذارم برای ماه آخر ولی الان واجبتره  

دیگه دارم میفهمم سنگین شدن یعنی چی ...از تنگی نفس که نمیتونم بخوابم خیلی وقتا شب بلند میشم میشینم و نشسته خوابم میبره !  بلند شدن و نشستن هم برام سخت شده  فقط دوست دارم یه گوشه ای دراز بکشم

----------------------------------------------------

پ.ن. ١پسر قشنگم...عزیز دل مامان و بابا ...من خیلی چیزا رو از دست دادم دیگه طاقت از دست دادن تو رو ندارم ..نکنه وسط راه تنهام بذاری...  

پ.ن.2. برای پسملی دنبال اسم میگردیم گزینه اول خودم هومنه همسری هم هیچ اسم خاصی پیشنهاد نداده فقط با هر چی من میگم مخالفت میکنه !  از پیشنهادتون استقبال میکنیم !

 

نوشته شده در یکشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٩ساعت ٩:٢٧ ‎ب.ظ توسط ترانه نظرات () |

بارون که میاد انگار غیر از هوا دل آدم هارو هم صاف میکنه...وسط یه روز کسل کننده وقتی بارون بارید حال منم عوض شد...بغضی که چند ساعت گیر کرده بود توی گلوم با چند تا نفس عمیق از هوای بارون خورده رفت پایین...پنجره رو باز کردم و نفس کشیدم

خدارو شکر کردم که یادشون رفته برای  پنجره های اتاق من توری بزنند

حوصله ام سررفته بود ولی دلم نمیخواست با کسی حرف بزنم...ترجیح میدم تنها باشم تا با آدم هایی حرف بزنم که دوستشون ندارم

اگه میتونستم راه برم میزدم بیرون و زیر بارون تا خونه پیاده میومدم

دلم عاشقونه میخواست...نگاه های شیرین که یه لبخند گرم چسبیده کنارش

به خودم میگم خجالت بکش دختر!تو دیگه داری مادر میشی  دلت باید بازی پسرکت زیر بارون رابخواد نه قدم زدن های عاشقانه!  اما دست خودم نیست

دل من همیشه به عقلم غلبه داشته.........

----------------------------------------------------

پ.ن.چند روزه حالم  خوب نیست...خیلی به خودم مطمئن بودم که هیچ وقت سرما خوردگیم شدید نمیشه اما این دفعه شد شب ها از تنگی نفس نمیتونم بخوابم انقدر بدنم خسته و کوفته است انگار که کوه کنده باشم

اما چیزی که اذیتم میکنه دل درد های همیشگیه یکی میگه حتما سرما دادی خودت را...یکی میگه مال بزرگ شدن بچه است یکی دیگه میگه نباید درد داشته باشی

دکتر هم جواب درستی بهم نداد...اگه تجربه ای داشتین بهم بگین خیلی نگرانم   

نوشته شده در دوشنبه ٢٢ آذر ۱۳۸٩ساعت ٦:٤٤ ‎ب.ظ توسط ترانه نظرات () |

سلام پسرک نازم...دیشب بالاخره فهمیدیم که یه پسر شیطون و بلایی ...عزیز دل مامان ...

البته از وول وول خوردن هات حدس میزدم باید پسر باشی که از حالاانقدر بازیگوشی

تمام مدت سونو گرافی نگاهم به لبای دکتره بود که ببینم چی میگه ولی تا لحظه آخر حرفی نزد دیگه داشتم ناامید میشدم که یه دفعه گفت بچه تون هم پسره !به احتمال 97درصد!!!

نیشم تا بناگوش باز شد ...نمیدونم چرا انقدر ذوق کردم مطمئنا اگه دختر هم بودی همین قدر خوشحال میشدم ...یه دفعه یاد همسری افتادم که انگار ته ته های دلش دختر بیشتر دوست داشت با خودم گفتم میخوره توی ذوقش ...

دم در بااشاره بهش گفتم پسره...خندید...منم خندیدم...هیچ تو ذوق خوردنی در کار نبود 

بعدش دستای منو محکم گرفت و گفت ما خیلی خوشبختیم ...من و تو و پسرمون...

خدای بزرگم ...من از تو معجزه کم ندیدم توی زندگیم ...هیچ وقت تنهام نذار و همه ی عزیزانم را برام حفظ کن ...بذار خوشبختی و خوشحالی همشون را ببینم

نوشته شده در پنجشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ توسط ترانه نظرات () |

روابط بین آدم ها پیچیده ترین چیزیه که تا حالا تجربه کردم ...هیچ قاعده و قانونی نمیشه براش تعریف کرد ...بگذریم

 دوروز دیگه ماه پنجم هم تموم میشه و میرم توی شش ماه...تا اینجا بارداری راحتی نداشتم هنوز حالت تهوع و ضعف دارم و نمیتونم خوب غذا بخورم ظاهرم هم تفاوت زیادی نکرده غیز از شکمم که یه ذره داره پیدا میشه

بارداری واقعا سخته...یه جسم و ذهن قوی میخواد که من هیچکدوم را نداشتم...وجودم پر ازنگرانی و استرس و غم و غصه است...تنها کسی که میتونه بهم آرامش بده همسریه وقتی اینجاست منم حالم خیلی خوبه ولی وقتی میره و تنها میشم دوباره میرم تو خودم ... همین که کنار خودم میبینمش برام کافیه

تحملم خیلی کم شده...هیچ فیلم غصه داری نمیتونم ببینم اگه تو ماشین برسیم به یه آهنگ غمگین همسری زود ازش رد میشه..آهنگ موبایلمو عوض کرده میگه اون خیلی غمناک بود ...

چندشبه خواب های بد میبینم ...خواب میبینم یه بچه توی بغلمه و بعدیه جوری یه بلایی سرش میاد...وقتی بیدار میشم خیس عرقم و گلوم خشک شده  صدقه میدم،از خدا میخوام که بچه ام را برام سالم نگه داره ولی...

خدای بزرگ و مهربونم...به خاطر همه نعمت هایی که به من دادی ازت ممنونم...خودت برام حفظشون کن و بذار برق خوشبختی را توچشمای همسر و فرشته ی کوچولومون ببینم

 

نوشته شده در دوشنبه ۱٥ آذر ۱۳۸٩ساعت ٥:۱٠ ‎ب.ظ توسط ترانه نظرات () |

فرشته ی قشنگ من...فدات بشم که دیگه نمیذاری مامان احساس تنهایی کنه ...به هر حالتی که داشته باشم واکنش نشون میدی اگه خوشحال باشم و باهات حرف بزنم مثل یه ماهی کوچولو تو دلم وول میخوری...اگر هم ناراحت باشم یا گریه کنم حس میکنم داری خودتو به در و دیوار شکمم میکوبی

رفتم برات چند تا کتاب شعر خریدم ...میخوام از این به بعد شب ها برات شعر بخونم

نی نی من قشنگه... نی نی من باهوشه... نی نی من شیطونه.....

نی نی من...همه چیز من...من فقط سلامتی تو رومیخوام... فقط خوشبختی تورو میخوام هر کاری میکنم فقط به خاطر توئه

برام بمون مامانی...بمون تا همه دار و ندارم باشی...بمون تا خنده ی تو خنده به لبم بیاره فرشته ی قشنگ من

نوشته شده در شنبه ٦ آذر ۱۳۸٩ساعت ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ توسط ترانه نظرات () |

Design By : Night Melody