خاطرات زندگی من و عشقم...

اگر تنهاترین تن ها شوم باز هم خدا هست...او جانشین همه ی نداشتن هاست

دکتر میگه آپنه تنفسی میدونی  چیه دخترم ؟ با سر اشاره میکنم نه

میگه  تنفس نوزاد برای ١۵ تا ٢٠ ثانیه قطع میشه و اکسیژن خونش میاد پایین ... این میتونه باعث تشنج نوزادی بشه که بچه شما از خودش نشون داده البته تشنج نوزادی با اون تصوری که شما از تشنج داری فرق میکنه ...ما به این نمیگیم صرع یا تشنج ...فقط میگیم تشنج نوزادی که خدارو شکر بچه شما به دارو جواب داده  و توی سونوگرافی و عکس سرش هم هیچ مشکلی نبوده ...فعلا داریم فنوباربیتال بهش میدیم ومعمولا نیاز نیست که این بچه ها تا اخر عمرشون دارو بخورند ولی سه چهار ماه اول را حتما باید دارو بخوره تا بعد ببینیم چطور پیش میره..........

با هر یک کلمه ای که از زبون دکتر خارج میشه دنیا دور سرم میچرخه و جلوی چشمام سیاه میشه... تشنج ... فنوباربیتال... احساس خفگی میکنم 

خدایا...نمیدونم با چه کلمه ای صدات کنم که بهم یه نگاه بندازی...من نه توان جنگیدن باهات دارم نه جرئت ناشکری کردن...هر بلایی سرم بیاری باید بگم شکر ...مثل گذشته ها که فقط التماست میکردم حالا هم التماس میکنم به پسرم رحم کنی ...جای پسرم الان فقط تو بغل منه نه تو دستگاه ...دستش باید تو دست من باشه نه پر از سرم و جای امپول و کبودی ...خدایا پسرم مثل برگ گل میمونه...امروز که دیدمش مثل فرشته ها خواب بود ...

نگاهم که به ملافه خونی زیر دستش افتاد .........کل پرسنل یه بیمارستان امروز به من نگاه میکردند و دلداریم میدادند...

بمیرم الهی مامانی ...بمیرم که چشمت اول به بدی های دنیا باز شد عزیز دلم ...

قلبم پاره پاره است...

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ٢٥ فروردین ۱۳٩٠ساعت ٦:٢۸ ‎ب.ظ توسط ترانه نظرات () |

از همه دوستای خوبم به خاطر تبریک های صمیمانه تون متشکرم

ولی هیچی اونجوری که فکر میکردم پیش نرفت ...چند ماه برای اون لحظه ای که با پسرم  روبرو میشم خیالبافی کرده بودم...ولی اولین ملاقات من و پسرم 30 ساعت بعد از تولدش بود ...  از همون اول توی NICU بستریش کردند

اول گفتند باید چند ساعت اکسیژن بگیره و بعد میارنش ولی بعد گفتند توی ریه اش مایع هست و نمیتونه شیر بخوره و باید بمونه تا تخلیه بشه ...نمیتونم توصیف کنم که توی بیمارستان چه حالی داشتم دلم براش پر میکشید ولی نمیتونستم از جام تکون بخورم...یه بار هم سعی کردم که تا بخش نوزادان برم ولی وسط راه از حال رفتم و برم گردوندند روی تخت تا فردا ظهرش که بالاخره رفتم و دیدمش ...

وقتی یادم میاد راه نفسم بسته میشه ...سرم به دست   رفتم توی بخش و با صدای لرزون از پرستار پرسیدم بچه ی من کدومه  اشاره کرد به یکی از اون دستگاه ها

 پاهام میلرزید...بمیرم الهی .....خواب بود ولی همینکه رسیدم نزدیکش بیدار شد و شروع کرد گریه کردن ...اون توی دستگاه گریه میکرد و من بیرون زار میزدم ...

یه دفعه از حال رفتم و ولو شدم روی زمین ...

تا حالا فقط دوبار دیدمش در حد دو دقیقه از پشت شیشه ...

الان اصلا حالم خوب نیست که بخوام همه چی را بنویسم....فقط برای پسرم دعا کنید هنوز توی nicu بستریه و فقط سرم بهش وصله و شیر هم نمیخوره ...هر شب به این امید میخوابم که فردا مرخصش کنند ولی هیچ خبری نیست ... فردا هم میبرنش سونو گرافی

خیلی برامون دعا کنید....خواهش میکنم ...فقط به  امید بغل کردنشه که خودم را سرپا نگه داشتم

اسمش هم گذاشتیم پویان...

نوشته شده در سه‌شنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩٠ساعت ٦:٥٠ ‎ب.ظ توسط ترانه نظرات () |

حال غریبی دارم...هیجانزده...خوشحال...نگران...دلتنگ.....

فکر میکنم فرصتم برای همه چی کمه...برای زندگی دونفری...برای بیخیالی و اسودگی...برای تنها بودن با پسملی ...برای خواب!

همسری میگه تو خسته نشدی انقدر زل زدی به شکمت...میگم نه... میخوام این لحظه ها ...این حرکت هاش را با همه وجودم حفظ کنم ...اینا لحظه های تکرار نشدنی هستند برای من

با هیکل جدیدم که شباهت عجیبی به پنگوئن داره !تند و تند راه میرم و سعی میکنم همه چیز برای اومدن فرشته کوچولوم  وقتی مامانم و مامان همسری میان اینجا آماده باشه...وسایل خودم را چک میکنم  ...وسایل نینی...یخچال ..کابینتها... ولی هر چی آماده میکنم باز یه گوشه اش کمه . یه دفعه یادم میفته که واااااااای !فلان چیز را آماده نکردم

ولی دیگه خسته شدم...بالاخره خودشون یه کاریش میکنند دیگه...همه چیز که نباید با برنامه ریزی باشه!

به همسری میگم وقتی از من جداش کنند و بره تو بغل غریبه ها میترسه بچه ام تو باید زود بغلش کنی و بچسبونیش به خودت تا اروم بشه

میگه :چشم

میگم وقتی دارم به هوش میام تو باید بالای سرم باشی....اگه نباشی حالمن بد میشه و میزنم زیر گریه!

میگه :چشم

میگم ولی حق نداری اول بری اونو ببینی...اول باید بیای منو ببینی بعد نینی را !

میگه:آخه من به کدوم ساز تو برقصم؟ بالاخره اول بیام تو را ببینم یا بچه را؟!

میگم نمیدونم ...فقط میدونم که دلم میخواد همه چی زودتر تموم شه...

-------------------------------

پ.ن.  امروز پنج شنبه است...فردا جمعه و شنبه ..........

خدای بزرگ و خوبم...کمکم کن مثل همیشه... تا  قوی باشم و فرشته کوچولوم را صحیح و و سالم بغل کنم و با خودم بیارمش خونه

نوشته شده در پنجشنبه ۱۸ فروردین ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ توسط ترانه نظرات () |

فقط ۵ روز دیگه تا دیدن روی ماه پسرکم مونده...۵ روز...خیلی کمه ...خیلی کم

این روزها پرم از احساسات  ضد و نقیض...غم و شادی ام پیچیده به هم!گاهی از تصور اینکه پسرکوچولوم کنارم خوابیده و من دارم نگاهش میکنم و دست کوچولوش را محکم دور انگشتم پیچیده تو دلم قند آب میشه ...گاهی هم انقدر حالم بده که های های میزنم زیر گریه

کلا این روزا شبیه اون چیزی نیست که تصورش را داشتم ...تعطیلات عید خوش نگذشت و هرچی من سعی میکردم این روزهای آخر باقیمونده رو با آرامش بگذرونم نمیشد  هر روز با یه استرس و ناراحتی جدید گذشت...الان هم به شدت بی حوصله و دمقم...دیروز آخرین ویزیت قبل از اومدنش را رفتم و یه نفس راحت کشیدم که دیگه مجبور نیستم بیام اینجا ...

خیلی احساس خستگی میکنم ...به پشت سرم که نگاه میکنم میبینم چه روزهای سختی رو گذروندم و خدارو شکر میکنم که بهم توانش را داد...وگرنه من بدون کمک خدا...........

مشکلات جسمی ام به اوج خودش رسیده...اما ناراحتم نمیکنه...آدم تا خودش تجربه نکنه نمیفهمه درد شیرین یعنی چی....

فقط دلم میخواست این روزهای باقیمونده رو شادتر بگذرونم ...همسری هم مثل منه ...اونم بی حوصله است ...خودم که دیگه آخرشم ...تکلیفم با هیچی معلوم نیست ...بعضی وقتا گریه میکنم که دیگه خسته شدم !دیگه نمیتونم! کاش زودتر به دنیا می اومد!

گاهی هم مثل دیشب هق هق گریه میکنم که نمیخوام ازم جداش کنند...وقتی دیگه تو دلم نباشه چیکار کنم !

همسری میگه خوب وقتی تو دلت نیست یعنی تو بغلته ...این همه سختی کشیدی حالا نمیخوای صورت خوشگلش را ببینی ؟میگم چرا

دوباره با هق هق گریه میگم دیگه تو دلم نیست که لگد بزنه!

میگه تو بگو الان روزی چندبار لگد میزنه ...میگم بعدا هم همونقدر لگد بزنه !

فعلا که زنگی  اینجوری داره میگذره...مگر اینکه خدا یه بار دیگه یه انرژی مضاعف بهم بده که بتونم یه ذره از جام بلند شم وسرحال باشم  ...اگه به خاطر پسرکوچولوم نبود از بی حوصلگی غذا هم نمیخوردم !

 

نوشته شده در دوشنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩٠ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ توسط ترانه نظرات () |

هر چقدر من عجله دارم برای دیدن این پسر کوچولو،اون صبرش زیاده و میخواد تا روز های اخر پیش خودم بمونه

دو تا ویزیت آخری که رفتم پیش دکتر ته دلم دعا میکردم زودتر بهم نوبت بده ولی اونم میگه 20-21 فروردین و سزارین هم باید بشم ...با اینکه از اول هم تصمیم خودم سزارین بود ولی یه مدتی بود که وسوسه شده بودم برای زایمان طبیعی بهش فکر میکردم و سعی میکردم خودم را براش آماده کنم فقط و فقط به خاطر اون احساس خوبی که بعد از به دنیا آمدن بچه  همه ازش تعریف میکنند و میگن به همه ی اون سختی ها می ارزه

دلم میخواست بعد از تمام مشکلاتی که پشت سر گذاشتم یه کار بزرگ انجام بدم و از خودم راضی باشم اما نشد ...دکتر برام مفصل توضیح داد که ما به بچه های مثل نینی من میگیم بچه های طلایی و این بچه ها باید با سزارین به دنیا بیان به خاطر اینکه سلامتیشون به خطر نیفته...منم قبول کردم و مرتب به خودم میگم بهتر! من اصلا توانش را نداشتم 

روزهای عید هم گذشت و من هیچ جا عید دیدنی نرفتم...حوصله ام سر میرفت ولی به خاطر سلامتی پسملی مجبور بودم و قابل تحمل بود  هرچند  اگه میرفتم بهتر بود چون تنهایی میرم توی فکر و هر چی بیشتر فکر میکنم بیشتر استرس میگیرم برای همه چی...

همش فکر میکنم نکنه الان که روش خوابیدم خفه اش کنم! نکنه دستش یا پاش تاشده باشه و من اینجوری روش خوابیده باشم ...نکنه بند ناف پیچیده باشه دور گردنش ! و..........

دکتر تاکید میکنه که مواظب خودت باش که مورد اورژانسی برات پیش نیاد ولی من بدم هم نمیاد که مورد اورژانسی پیش بیاد و زودتر این انتظار طولانی به آخر برسه !

دلم میخواد زودتر اون روز برسه...از اتاق عمل نمیترسم ولی بدم میاد...هی با خودم میگم این بار فرق میکنه این دفعه وقتی به هوش بیای پسرت را میبینی و اینجوری به خودم آرامش میدم

--------------------------------------------------------

پ.ن.  اسم آقا پسرمون هم قطعی شد ...کیاراد....یعنی جوانمرد ...پادشاه بزرگ و بخشنده و سرور...امیدوارم وقتی بزرگ شد از اسمی که براش انتخاب کردیم راضی باشه

نوشته شده در یکشنبه ٧ فروردین ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ توسط ترانه نظرات () |

Design By : Night Melody