خاطرات زندگی من و عشقم...

اگر تنهاترین تن ها شوم باز هم خدا هست...او جانشین همه ی نداشتن هاست

از وقتی تنها شدم غیر از شیر دادن پویان و تر و خشک کردنش هیچ کار دیگه ای نمیتونم بکنم... صبحانه ام را ساعت دو  سه بعد از ظهر میخورم و اگه یه وقت اضافه ای لابلاش گیر بیارم میرم دستشویی !

شب ها  هم  تا صبح توی بغل من و همسری تابش میدیم و هر وقت هم که گرسنه اش میشه و وقت شیر خوردنش میشه باید بغلش کنم و دور اتاق بچرخم و باهاش سر و کله بزنم و نازش را بکشم تا شیر بخوره...اگر هم که یه وقت خودم را دو دقیقه دیر بهش برسونم که دیگه هیچی...ابدا دیگه حاضر نمیشه شیر بخوره و باید شیشه بهش بدم

اینه که از حالا شدم دست به سینه آقا پویان ...

هنوزم به خاطر اینکه مجبورم شیر خشک بهش بدم عذاب وجدان دارم و هر چی هم که هر کس گفته خوردم ولی فایده نداشته...

چند شب هم هست که دل دردهاش شروع شده و عصر که میشه شروع میکنه به گریه کردن و به خودش پیچیدن تا صبح ...انقدر سوزناک گریه میکنه که خودم هم گریه ام میگیره

ولی وقتی آروم و سرحاله بهترین لذت دنیا را میبرم...هی بوسش میکنم ...سرم را میذارم روی صورتش و بو میکشم...وقتی میخوام آروغش را بگیرم لم میدم روی مبل و میخوابونمش روی سینه ام ...اونم کیف میکنه و همونجوری خوابش میبره ...لب هاشو که یواشکی میبوسم میخنده برام

بقیه وقت ها هم کنارش میخوابم و نگاهش میکنم...گاهی توی خواب لب هاشو جمع میکنه و بغض میکنه ...یا یه دفعه ریسه میره از خنده ...بعضی وقت ها هم میترسه توی خواب و هک هک صدا میده که زود دستم را میذارم روی صورتش و نازش میکنم تا آروم میگیره

همسری میگه خیلی عوض شدی و از همه ی کارهام تعجب میکنه ...میگه هیچ وقت تصور نمیکردم مادر که بشی اینجوری بشی...

اما فقط من نیستم که عوض شدم...همه چی عوض شده...تو هر موقعیتی که قرار میگیریم تازه میفهمیم چقدر با قبل فرق میکنه اوضاع ...و کنار اومدن با هر تغییری همیشه سخت بوده ولی به خودم امیدواری میدم که صبور باش دو سه ماه دیگه همه چی عادی میشه و دوباره زندگی روال همیشگی اش را سر میگیره

فقط دعا میکنم از آزمون مادر شدن  سربلند بیرون بیام ...

نوشته شده در دوشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ٤:٢٢ ‎ب.ظ توسط ترانه نظرات () |

این گل پسرمنه...روزی که برای اولین بار اومد خونه...جایی که یه دنیا عشق و محبت انتظارش را میکشید ...

نوشته شده در یکشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ۱:۱۳ ‎ب.ظ توسط ترانه نظرات () |

فکر نمیکنم هیچ وقت روزی برسه که من روزهای بعد از زایمانم را فراموش کنم...لحظه لحظه اش برای همیشه تو ذهنم ثبت شده ...خوب یا بد

ولی حتی اگه همه چیز را فراموش کنم یه چیزی هست که برای همیشه تو ذهنم حک شد و اون صبوری و همراهی همسرم بود...الان که اوضاع آرومتر شده و فرصت دارم که به اون موقع فکر کنم میبینم اگه همسری کنارم نبود یا اگه هر جور دیگه رفتار میکرد من نابود میشدم...نمیخوام توضیح بدم شرایط اون موقع چه جوری بود فقط میتونم بگم خیلی خیلی سخت بود...یه دفعه از همه طرف مشکلات ریخت سرمون ...من که نمیتونستم به چیزی غیر از پسرم که ازم دور بود فکر کنم وو بار همه ی مشکلات روی دوش همسری بود ...با اینکه میدیدم چه جوری این طرف اون طرف میدوه و میفهمیدم چقدر از درون داغونه اما به من که میرسید لبخند میزد..در اتاق را میبست که تنها باشیم دستم را میگرفت و آرومم میکرد اشک هام را پاک میکرد برام از پسرمون میگفت که چقدر قشنگه... از روزهای  خوبی که در انتظارمون بود... ازاینکه ما چقدر خوشبختیم ..

بعد از خدا منبع آرامشم بود همسرم تو اون روزهای سخت....

الان هم همدلیه اونه که قوت قلبمه ...وقتی بقیه بهم کنایه میزنند که چرا شیر خشک میدی به بچه...این آنتی بیوتیک ها که میخوری داره شیرت را خشک میکنه...یواشکی بهم اشاره میکنه که تو اهمیت نده...وقتی تنها میشیم بهم میگه به حرف هیچکس گوش نکن...سلامتی خودت الان مهمه بچه با شیر خشک هم بزرگ میشه ...وقتی نگاه های حسادت آمیز بقیه رو میبینم که چه جوری از توجه همسری به من تعجب میکنند ...وقتی میبینم شب ها با اینکه میتونه بره تو یه اتاق دیگه  راحت بخوابه کنارم میخوابه و پا به پای من تا صبح بیدار میشه میفهمم که خدا چه نعمت بزرگی بهم داده...

روزهای سخت باعث شد تا من همسرم را خیلی خیلی بهتر بشناسم ...

 

 

نوشته شده در یکشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ توسط ترانه نظرات () |

دو روزه که پویانم را آوردیم خونه...11 روز بستری بود  5 روز اول فقط سرم داشت و بعدش کم کم شیر خورد تا وقتی که مطمئن شدند که اکسیژنش افت نمیکنه و بالاخره مرخص شد که اون روز شد بهترین روز زندگی من...

فقط خدا میدونه ما توی اون 11 روز چی کشیدیم... الان هم حالش خوبه  و توی بغلم خوابیده...فقط به خاطر دارویی که میخوره خیلی بیحاله و خوابالو...منم شیر خیلی کم دارم ومجبوریم با شیرخشک سیرش کنیم

دکتر گفت به مرور داروش کم میشه و چون دیگه تشنجش تکرار نشده و هیچ دلیلی هم براش پیدا نکردند احتمال میدند که فقط  یه اتفاق بوده باشه

خودم هم خوبم ...فقط جای سه تا لاپاروسکوپی و میکرویی که قبلا انجام دادم آپسه خیلی بدی کرده  فقط با مسکن میتونم تحمل کنم و امیدوارم که با دارو خوب بشه وگرنه بازم جراحی نیاز داره

روزهای خیلی خیلی سختی گذروندم و هنوزم سختی هاش ادامه داره...ولی تمامممممممممم اون سختی ها به یه نگاه و یه خنده پسرم می ارزه...اصلا خواب توی چشمام نیست و تمام مدت نشستم و نگاهش میکنم  و باهاش حرف میزنم ...اصلا دلم نمیخواد از بغلم بذارمش روی زمین...بقیه دعوام میکنند که تو این بچه رو بغلی میکنی ولی برام مهم نیست مگه من کاری مهمتر از بغل کردن ونوازش کردن پسرم هم دارم ؟

--------------------------------

خیلی زود میام عکسش را هم میذارم...

نوشته شده در پنجشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ٥:٥٧ ‎ب.ظ توسط ترانه نظرات () |

Design By : Night Melody