خاطرات زندگی من و عشقم...

اگر تنهاترین تن ها شوم باز هم خدا هست...او جانشین همه ی نداشتن هاست

پسرکم چهار ماه و نیمه شده...دیگه داره مردی  میشه برای خودش!

هرروز صبح باباش را با خنده و چند تا بوس آبدار بدرقه میکنه...بابایی هم هی تا دم در میره و دوباره برمیگرده یه بوس و یه بغل دیگه ...برو دیگه بابایی دیرت میشه ها!

 یادگرفته شیشه شیرش را خودش نگه داره...هرچند که زودخسته میشه وازدستش ول میشه ولی سرشیشه را با لثه هاش تو دهنش نگه میداره و نمیذاره شیشه بیفته زمین

به عروسک هایی که براش آویزون میکنم چنگ میزنه و میکشه پایین تا برسه توی دهنش و اگه یه وقت عروسکه بدقلقی  کنه و نیاد پایین جیغ پسرک میره به آسمون...دوست داره تند وتند بغلته ولی بعضی وقتا دستش زیرش  گیر میکنه و اگه مامان به دادش نرسه  خونه را میذاره روی سرش!

وقتی به شکم میخوابونمش خیز برمیداره که بره جلو ولی هرچی بیشتر تلاش میکنه کمتر نتیجه میگیره و یه دفعه میبینه جلو که نرفته هیچ  یک متر هم اومده عقب و کلا بدنش تو یه جهت دیگه چرخیده!....عیب نداره عزیز دلم....کم کم یادمیگیری مامانی ... 

تا ازش غافل بشم هرچی که دم دستش بیاد میکنه توی دهنش ...ازاسباب بازی و جغجغه هاش گرفته تا ملافه تشک و بالشش...وقتی تو بغلمون باشه و دیگه دستش به هیچ جا نرسه شروع میکنه به خوردن شونه های من و همسری... 

عاشق دالی بازیه و بغلش که میکنم  تند تند سرش را زیر سینه ام قایم میکنه و دوباره میاره بیرون و به من نگاه میکنه و میخنده ...ولی امان از وقتی که بخواد توی بغلم شیر بخوره ...تمام هیکلش را بلند میکنه که خودش را از بغل من بندازه بیرون...آخه چرا از  من انقدر کارهای سخت سخت میخواین... خوب مامان بدوشه با شیشه بهم بده که راحتتره.. نیست ؟

هرروز صبح با مامان برنامه گردش در منزل داره!...مامان پویان را بغل میکنه و تمام خونه را با جزئیات نشون پسرک میده ...اونم با کنجکاوی به همه چی نگاه میکنه... نگاه سرسری نه ها! نگاه با تامل !

میدونه که مامان عاشقققققققق  جذبه مردونه اشه...بعضی وقتا بعد از اینکه حسابی با مامان بازی کرد و خندید اخم هاش را میکشه تو هم و قیافه میگیره...دیگه هر چقدر مامان نازش کنه و باهاش حرف بزنه تحویل نمیگیره ! میدونه که مرد باید جذبه داشته باشه ...

عاشقتم مرد کوچولوی مامان.....

مولتی هاستر

مولتی هاستر

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٥ امرداد ۱۳٩٠ساعت ٩:٤٢ ‎ق.ظ توسط ترانه نظرات () |

تو این عکس پویان خیلی شبیه خودم شده ومن یه عالمه ذوق کردم! افسرده شدم بس که هر کی دیدش گفت وااااااااااااااااییییییییی چقدر شبیه باباشه!

 

مولتی هاستر

 

 این هم ننو! انقدرخوبه که اگه یه پرستار شبانه روزی هم گرفته بودیم به اندازه این تاثیر نداشت...واقعا معجزه میکنه

مولتی هاسترا

پیشنهاد بابا و مامانم بود ومن و همسری تا آخرعمر ازشون ممنونیم!

 

مولتی هاستر

این یکی هم آقاپسر درحالیکه داره غلت میزنه و دستاش هم تا ته کرده توی حلقش ...انگشتش را کامل میکنه توی گلوش و حالش بد میشه ...میترسم یه روز که دستش را ازدهنش دراورد ببینم دوتا از انگشتهاش نیست!

 مولتی هاستر

نوشته شده در یکشنبه ۱٦ امرداد ۱۳٩٠ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ توسط ترانه نظرات () |

حبابی که دور خودم ساخته بودم ترکید...دست پسرکم برای 7-8 ثانیه لرزید و به تن من و همسری یه زلزله 10ریشتری انداخت...وقتی داشت تو بغل همسری بازی میکرد یه دستش شروع کرد به لرزیدن... حالت خودش هیچ تغییری نکرد و همونجوری به حرف زدن همراه با نق نقش ادامه داد اما من و همسری رنگ از صورتمون پرید و یه ربع بعدش پیش دکتر بودیم و نتیجه اش هم این بود که نمیشه تشخیص قطعی  داد که تشنج بوده یا یه لرزش معمولی اما به احتمال زیاد لرزش بوده که قضیه اش از تشنج جداست

خدارو هزاران هزار بار شکر...اما دوباره این مشکل برام زنده شد...درحالی که به کل داشتم فراموش میکردم که چه اتفاق هایی افتاد و پسرکم برای چی 11 روز از من دور بود...

این روزها زیاد  سرحال نیستم... بی حوصله و خسته ام   ...نه از بچه داری..که با هر صدایی که از گلوی پسرکم درمیاد و هر خنده ای که رو لب های خوشگلش میشینه تا آسمون  ها میرم بالا...

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۱ امرداد ۱۳٩٠ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ توسط ترانه نظرات () |

پسرک قشنگم...غلت زدنت مبارک مامانی

کی میشه دستت را بگیرم و با پاهای کوچولوت قدم برداری عزیز دلم...

-------------------------------

پ.ن.خیلی ذوق کردم ...بغلش کردم ...بوسیدمش...خودش هم انگار میدونست یه کار بزرگ انجام داده ...مثل من و همسری ذوق زده بود و میخندید

نوشته شده در شنبه ۱ امرداد ۱۳٩٠ساعت ۱:۳٩ ‎ب.ظ توسط ترانه نظرات () |

Design By : Night Melody