خاطرات زندگی من و عشقم...

اگر تنهاترین تن ها شوم باز هم خدا هست...او جانشین همه ی نداشتن هاست

احساس غریبی دارم...نه از اون حس های غریبی که ته دلم را گرم کند...حس غریب و ترسناک ..حتی دردناک

از اینکه همیشه نوشته هایم بوی گلایه از روزگار بدهد حسته شدم...اما جایی برای حرف زدن ندارم در حالی که قلبم از شدت فشار به مرز از هم پاشیدن رسیده ...

تصمیم سختی گرفتم که به درست یا غلطش اطمینان ندارم ...فقط میدانم تنها کاریه که در حال حاضر میتونم انجام بدم...

نه حاضرم پسرک عزیزتر از جانم را به غریبه ی دیگری بسپارم نه طاقت دیدن اشک هایش را موقع رفتن به مهد کودک دارم و نه میتونم از کارم دست بکشم ...تنها راهی که برام مونده اینه که دوباره بارم را به دوش بگیرم و برم یه شهر دیگه تا بتونم بسپارمش به کسایی که میدونم دوستش دارند ...جایی که خودش هم  نه فقط راحت بلکه خوشحال باشه ...خوشحال....حالی که هیچوقت مادرش نداشت...

 توی تردید و دودلی دست و پا میزنم ...درست مثل اینه که توی باتلاق دست و پا بزنی ...هر چی تلاش کنی بالاتر که نمیای هیچ،بیشتر فرو میری

از صبح که چشمامو باز میکنم تا شب که پلکم بیفته روی هم صد جور تصمیم میگیرم...وقتی میبینم مثل یه گل آروم خوابیده خدارو شکر میکنم که مجبور نیستم از خواب ناز بیدارش کنم و با گریه و اشک تحویل مربی مهد کودک بدمش...

وقتی میرم سرکارو محیط گرم و دوستانه محل کارم را میبینم یاد آدم های قبلی میفتم و دلم یخ میکند...وقتی به ساعت نگاه میکنم و میبینم اونقدر مشغول کار ،نه کارهای مرده و خسته کننده ،بلکه کار مفید شدم که نفهمیدم چطور زمان گذشته باز هم یاد قبل میفتم و اینکه چقدر اونجا عذاب کشیدم ...وحالا همه چی برمیگرده سر خونه ی اول...

برمیگردم همونجا...آدم های تکراری...رفتارهای تکراری... همه چی را از حفظم...نسخه ی فشرده ای از جهنم ...

یک لحظه از ذهنم میگذره که یه مهد کودک دیگه را هم امتحان کنم...یه پرستار دیگه را هم امتحان کنم و همینجا بمونم...سر خونه و زندگی ای که دوستش دارم...توی محل کاری که احساس مفید بودن میکنم...اما فقط چند لحظه است ...خیلی زود میفهمم که نمیشه ...یعنی من نمیتونم ...اگه همه ی دنیا بهم بگن که زیادی حساسم نمیتونم روی مسئولیتی که نسیت به پسرکم  دارم چشم یپوشم

ناراحتم...از زندگی ... که تا میخواستم مزه آرامش و احساس خوب داشتن را بچشم همه چی را روی سرم خراب کرد...

یاد حرف مشاوری که چند روز پیش رفتم افتادم ...وقتی همه ی چند سال گذشته ام را براش مرور کردم و بعد از همه حرف هایی که زد بهم گفت احساس میکنم از خودت ناراحتی چرا ؟ و من هیچ جوابی نداشتم که بهش بدم ...

هر روز این حرف هارو میشنوم که خودت هم خیلی سخت میگیری ...این همه بچه که میرن مهد کودک...این همه بچه پرستار دارند...چهار روز دیگه بزرگ میشه چیزی یادش نمیمونه ... اما مگه میشه ؟ مگه میشه بچه بی دفاع و بی زبونی ای که هر روز صبح مربی مهد باید به زور از بغل مادر جداش کنه و پشت سر مادرش اشک بریزه و رفتنش را تماشا کنه چیزی یادش نمونه و تاثیری توی روحیه اش نذاره ؟همه ی اینا نقطه های سیاهی میشه رو لوح سفید و پاک قلبش...

تنها دفاعی که میتونم از تصمیم بکنم اینه که همه چی به خاطر راحتی و خوشحالی پسرکمه...من یه آدم بالغم و راحتتر میتونم با مشکلات کنار بیام اما اون داره سال های طلایی عمرش را میگذرونه و دیگه قابل برگشت نیست...

آینده ی کاری...رضایت شغلی...فدای آسایش پسرک...

خدایا... حالا که انقدرزندگی من را توی دست انداز میندازی...حالا که مزه ی آرامش را بهم میچشونی و بعد ازم میگیری...حالا که همیشه مجبورم میکنی بین بد و بدتر یکی را انتخاب کنم،خودت بهم صبر بده...خودت دلم را محکم کن...میبینی که دارم میشکنم...دستم را بگیر...نذار بیفتم روی خاک...

نوشته شده در چهارشنبه ٢٠ دی ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ توسط ترانه نظرات () |

از دست خودم ناراحتم ...ده ها دلیل براش دارم ...

امروز روز خیلی بدی بود ...برای بار دوم تو زندگیم با کسی دعوا کردم یه دعوای واقعی ..البته بدون گیس و گیس کشی!  پرستاری که با اعتماد کامل پسرک عزیزتر از جونم  را بهش سپرده بودم بیرون کردم و بهش گفتم از حق خودم میتونم بگذرم ولی از حق بچه ام نه ...ماجرا از یه وویس رکوردر امانتی شروع شد ... در حالی که اصلا فکرش را نمیکردم چیزهایی را شنیدم که نباید میشنیدم ...چیزهایی که تا مغز استخونم را سوزونده ..

درباره جزئیاتش نمیخوام حرفی بزنم چون بیشتر عذابم میده ...

الان من یه زن28 ساله ام  که با خودش به اندازه تمام جنگ های جهانی درگیری داره،دیگه رانیتیدین جوابگوی معده دردش نیست و با دو تا کلونازپام هم خوابش نمیبره ، قفسه سینه اش درد میکنه و قلبش تیر میکشه ...رگ های پشت گردنش درد میکنندو فشار خونش رسیده به 14  و با خودش میگه یعنی اینا نشونه های سکته است ؟

چند روز مرخصی گرفتم و میخوام از این چند روز نهایت استفاده را ببرم ...پسرکم را ببرم بیرون و با هم بازی کنیم و بخندیم ...بخندم تا اونم بخنده ...

از خودم به خاطر تمام اشک هایی که در مقابل صورت معصوم و نگاه معصومترش ریختم متنفرم ...از اینکه انقدر روی خودم کنترل ندارم که بتونم برای یک روز همه این درگیری ها و مشکلات شخصی و غیرشخصی ام را کنار بذارم و   از این فرصت  خوب استفاده کنم بیزارم ...

از اینکه همیشه تو زندگی بلاتکلیفم خسته شدم...از اینکه همیشه باید دنبال آرامش بدو ام و تا بهش رسیدم تموم بشه خسته شدم ...

هفته دیگه باید برم سرکار...با وجود پسرکی که با ارزشترین دارایی توی زندگیمه و شنیدن صدای بغض آلودهش باعث میشه دست به هر کاری بزنم و نمیدونم باید چیکار کنم ...واقعا نمیدونم باید چیکار کنم ...

شاید وقتشه امشب با خودم تکرار کنم :

امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء...

امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء....

امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء...

 

نوشته شده در دوشنبه ٤ دی ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ توسط ترانه نظرات () |

Design By : Night Melody