خاطرات زندگی من و عشقم...

اگر تنهاترین تن ها شوم باز هم خدا هست...او جانشین همه ی نداشتن هاست

جلوی رستوران توی ماشین نشستم و همسری و پسرک رفتند پایین که غذا بگیرند..

بی حوصله ام...سرمو تکیه دادم به صندلی ماشین و دارم سعی میکنم از چنددقیقه آرامشی که نصیبم شده نهایت استفاده رو ببرم ...

اما...چشمم میفته به یه خانم  که سرتا پا سیاه پوشیده و چادرش زیر نور آفتاب سفید شده...چند جفت جوراب دستشه و به هر کسی که از رستوران میاد بیرون التماس میکنه که ازش جوراب بخره...

پوست سبزه...صورت لاغر و تکیده...دستای چروکیده و خشک ...و یه شکم قلمبه توجه ام را جلب میکنه

زن بیچاره بارداره...حداقل 6-7 ماهیش هست ... شاید هم بیشتر..تو این هوای گرم...

دنبال کیف پولم میگردم ولی یادم میاد چند دقیقه پیش همسری هر چی توش بود  را برداشت ...و به خودم میگم بیخیال حالا که پول نداری ازش جوراب بخری ...

ولی نمیتونم به چیز دیگه ای فکر کنم...چند ثانیه یه بار زیر چشمی نگاهش میکنم تا ببینم بالاخره کسی ازش جوراب میخره یا نه ...

هیچکس ...حتی صورتشونو برمیگردونندکه باهاش چشم تو چشم نشن...همه  غذا به دست میان بیرون و هیچکس فکر نمیکنه این زن بارداره...اگه شکم خودش و بچه هاش سیر بود تو این گرما اینجوری بهشون التماس نمیکرد ...

برای یه لحظه از خودم و همه ادم هایی که بی تفاوت از کنارش میگذرند بدم میاد...دوباره به کیفم نگاه میکنم...هیچی توش نیست...

بالاخره همسری میاد...ازش پول میگیرم و یکی از ظرفای غذارو....غذا رو بهش میدم وشش  جفت جوراب ازش میخرم 10 تومن...

نمیدونم کی قبل از من همینکارو کرده بود ...چون دیدم یه ظرف دیگه هم کنار وسابلش هست...

دلم میگیره...خیلی بیشتر از قبل... درسته که این روزا همه مردم تحت فشارن...درسته که هیچکس به اون بالایی ها اعتماد نداره...درسته که مثل روز روشنه که حق مردم ...حق منو شما و امثال اون زن بیچاره را یکی دیگه میخوره ...و درسته که خیلی از مردم هنوز نفهمیدندو نمیخوان بفهمند که منشا بدبختی هاشون کجاست...ولی خودمون هم خیلی بد شدیم...بی تفاوت...بی معرفت...

حداقل کاری که میتونیم بکنیم اینه که خودمون به خودمون کمک کنیم... نه اینکه یکی دیگه رو مقصر بدونیم و چشممون را روی بدبختی هم نوعمون ببندیم..

...نمیدونم..شاید این مطلب هیچ ربطی به وبلاگ من نداشت ...اما خیلی وقت بود که این حرف روی دلم سنگینی میکرد...

اگه کارهای بزرگ نمیتونیم بکنیم سه جفت جوراب 5 تومن که میتونیم بخریم  نمیتونیم ؟

نوشته شده در دوشنبه ٢٧ شهریور ۱۳٩۱ساعت ۱:۳٧ ‎ق.ظ توسط ترانه نظرات () |

دلم میخواد دو سه ساعت تنها باشم و به همه چیزهایی که تو سرم میگذره فکر کنم و بنویسم ...ولی تا میخوام به یه چیزی مفصل فکر کنم رشته ی افکارم پاره میشه ...توسط کی اش هم که دیگه گفتن نداره!

حوصله توضیح دادن ندارم ...حوصله نصیحت شنیدن هم ندارم ...

دلم خنده میخواد...خوشحالی...تفریح ...گشت و گذار... ولی همزمان حوصله هیچکدومش را هم ندارم!  البته هیچ پیشنهادی را هم رد نکردم !

شاید حق با همسری باشه ...شاید من خیلی سخت شدم...شاید هم حق با اون نباشه و ......

شاید هم زمان که بگذره ،تکلیف کار و انتقالیم که مشخص بشه ،تکلیف خونه ای که نمیدونیم میخوایم بخریم یا بفروشیم که معلومه بشه ،شاید وقتی  از همه ی این فکر و خیال ها آزاد بشم حال منم بهتر بشه ...

نوشته شده در دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳٩۱ساعت ٤:٢٠ ‎ب.ظ توسط ترانه نظرات () |

بعد از چند سال فرصتی پیش اومد که بریم باغ قدیمی پدربزرگم...جایی که یه دنیا خاطره ازش دارم که هر چی بزرگتر شدم بیشتر ازشون فاصله گرفتم ...

 همه چی مثل قبل بود ...جاده باریک و خاکی که از دو طرف درخت های صنوبر روش سایه انداختند...

جوی  آبی که هنوزم آبش به خوشمزگی و خنکی و گوارایی  همون قدیماست...

باغ انگوری که همیشه پزش را به همه میدم و میگم بهترین انگور های این شهر مال باغ پدر بزرگ منه و پدربزرگی که همیشه بهش افتخار میکنم و میگم  من نوه حاج ... ام ...بهترین مردی که خدا آفریده... یه مرد مرد... یه مرد بزرگ با یه دل دریایی ...

دیروز تونستم به پسرکم شادی بدم...اجازه دادم  هر چی دلش خواست آب بازی کنه...نه تو استخر بادی و  یه وجب تراس !

تو یه جوی آب  که همون لحظه از دل زمین میجوشید و میومد بالا ...

از اطراف براش سنگ جمع میکردم و با ذوق پرتاب میکرد توی آب  و هر چی آب بالاتر میپاشید صدای خنده پسرکم بلندتر میشد

اجازه دادم توی باغ قدم بزنه و   خودش با دستای کوچولوش انگور بچینه و همونجا بذاره توی دهنش و با لبخند قشنگش ازم تشکر کنه ...

دیروز برای من روز خوبی بود...خیلی از خاطرات کودکیم را تو وجود پویانم زنده کردم و از شنیدن صدای خنده های از ته دلش منم خندیدم ...

خوشحالم که تونستم یه روز به این شادی و قشنگی براش درست کنم...

 

 آپلود عکس کوچولوهای فارسی

ااینم چند تا عکس از روزمرگی های پسرک و مامان !

 

 

آپلود عکس کوچولوهای فارسی

آپلود عکس کوچولوهای فارسی

آپلود عکس کوچولوهای فارسی

نوشته شده در یکشنبه ٥ شهریور ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ توسط ترانه نظرات () |

Design By : Night Melody