خاطرات زندگی من و عشقم...

اگر تنهاترین تن ها شوم باز هم خدا هست...او جانشین همه ی نداشتن هاست

دچار بیماری شبگردی  شدم!

نیاز دارم مثل دوران بچگی حکم کنند که ساعت 9 شده ...یعنی دیگه  برو بخواب !

به یه بزرگتر احتیاج دارم ...

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه ٢٩ مهر ۱۳٩۱ساعت ۳:٠٧ ‎ق.ظ توسط ترانه نظرات () |

من یک پست اینجا مینویسم و ده تای دیگر توی ذهنم ...اگه همه چیزهایی که توی ذهنم مینوبسم اینجا ثبت کرده بودم حالا  وضعیت دیگری بود..

بیشتر وقت ها مثل اون مدادی هستم که یه سرش قلمه یه سرش پاک کن ... مینویسم و پاک میکنم ...مینویسم و پاک میکنم ...مثل همین حالا ...

 

ا

آپلود عکس کوچولوهای فارسی

نوشته شده در جمعه ٢۸ مهر ۱۳٩۱ساعت ۱:۳۱ ‎ق.ظ توسط ترانه نظرات () |

برای کارم ناراحت نیستم ...قبلا بودم ولی دیگه نیستم ...خسته شدم از دویدن دنبال همه چیز

ولش کردم ...به امید اینکه طبق قانون نمیدونم چی ! خودش بیاد دنبالم...اگه قسمتم باشه میشه و اگر هم نباشه دنیا که به آخر نرسیده ...راه دیگه ای برای سرگرم کردن خودم پیدا میکنم

مثلا پاساژگردی و خرید!  فقط شاید همسری از این راه حل من خوشش نیومده باشه !

میروم داخل یک مغازه خنزر پنزر فروشی و هفت رنگ بدلیجات میخرم ...که مثلا توی هر مهمونی با لباسم ست کنم اما از خودم نمیپرسم آخه کدوم مهمونی ؟ با کدوم دوست و فامیل؟ توی شهر غریب؟  لذت خریدنش برام کافیه ...

توی مغازه های لباس بچه فروشی میچرخم و دلم برای هر کدامشان غش و ضعف میرود !ولع من در خرید کردن برای پسرک تمام ناشدنی است

سه رنگ کراوات و پاپیون برای پسرکم میخرم  به امید عروسی هایی در آینده !خدا لطف کند و ومجردهای فامیل زیر طوق ازدواج بروند تا کراوات های من روی دستم باد نکند !

آپلود عکس کوچولوهای فارسی

نوشته شده در پنجشنبه ٢٧ مهر ۱۳٩۱ساعت ۱:٤٦ ‎ق.ظ توسط ترانه نظرات () |

سکوت فضای خونه رو پر کرده ...شب از نیمه گذشته، همسری و پویان خوابند  و من سرخوشانه برای خودم چای ریختم ...نشستم جلوی لپ تاپ و دوست دارم اتفاقی  به یه وبلاگی بر بخورم که یه آرشیو پر و پیمون داشته باشه پر از دلنوشته ...بخونم و خودمو بسپرم دست خیال ....تا ساعت بگذره ...

حس عجیبی دارم...مثل مسخ شده ها ..نمیدونم باید به چی فکر کنم اصلا باید فکر کنم یا خودمو بسپارم دست روزگار ؟ تلاش کنم یا هرچه پیش آید خوش آید ؟

به روزی که بهم گذشت فکر میکنم...از صبح زود توی راهروهای اداره کل منتظریم...یکماهی بود که دوباره با انتقالم موافق نکردند و منم باز درخواست مرخصی بدون حقوق کردم و از همه خوان ها رد شده بود و فکر میکردم تمام شده  ...دیروز موبایلم زنگ خورد و خانم فلانی گفت آقای دکتر بهمانی میخواد شمارا ببینه !

حسم و عقلم بهم میگفت نیاز به نیرو پیدا کردند و میخوان موافقت کنند...کلی با این جمله دکتر میخواد ببینتت! سر به سر همسری گذاشتم !یعنی دکتر چیکارم داره که میخواد ببینتم ؟ میخو.اد ببینه پسند میشم یا نه ؟ اگه زیادی بپسنده چی ؟

و امروز ...بعد از ساعت ها معطلی و چند بار سین جیم شدن و توهین شنیدن که نمیدونم به کدوم جرم این حرف هارو شنیدم...نتیجه اش این شد که یا میری شهر ...که 90کیلومتر با اینجا راهه یا ...هیچی ...راه دیگه ای نداری ...

گفتم تحت هیچ شرایطی نمیرم اونجا ...بمیرم هم بچه ام را 5 صبح از خواب بیدار نمیکنم و با خودم نمیکشونم اینور و اونور ...

ونتیجه اش این شد که با همون مرخصی بدون حقوق هم موافقت نکردند و من الان یه کارمندم که یک هفته است  بدون هیچ مجوزی سرکارش حاضر نشده ...

سرم درد میکنه...هنوز شوکه ام...باورم نمیشه به همین سادگی دارم کارم را از دست میدم ...آش دهنسوزی نیست ولی من برای همونم خیلی زحمت کشیدم..از خیلی چیز ها گذشتم....

تمام شب منتظر بودم همسری یه حرفی بزنه ولی هیچ حرفی که حس کنم به وضعیت من فکر میکنه نزد...یه بار گفت تو میدونی این برنامه  را از کجا میتونم پیدا کنم ؟ میخوام اطلاعات شرکت راطبقه بندی کنم  خیلی وضعشون به هم ریخته است...منم اسم شرکتی که سازنده اون برنامه است بهش گفتم و سکوت کردم

یه ساعت بعدش گفت آخ دیدی یادم رفت.. امروز باید میرفتم آمادگاه کتاب بخرم  ..یادت باشه فردا حتما بریم...

سرم درد میکنه ...بغض داره خفه ام میکنه ...به تمام سالهایی فکر میکنم که به تنهایی گذروندم...همه شب هایی که با یاد اون خوابیدم و همه غروب هایی که دلم میخواست کنارم بود تا با هم میرفتیم بیرون...همه روزهایی که با اشک ازش جدا شدم و بهترین سالهای عمرم و زندگی مشترکم که با تنهایی گذشت ...

حالا همسری آقای رئیسه...کارشناس رسمی رشته ی فلان...بازرس قانونی اون شرکت...مدیر مالی این شرکت ..

وفکرش فقط دور کارهای خودش میچرخه ... شرکتشون.. پایان نامه اش ...حتی نمیتونم دلم را خوش کنم که برای من ناراحته...

همیشه با این فکر خودم را تسلی میدادم که اگه حالا داری سختی میکشی در آینده نتیجه اش را میبینی ...مدرک فلان میگیری ...سرکار میری ...یه زندگی ایده آل داری ...

و حالا  فقط یه قدم تا فنا شدن همه چیز مونده...نمیدونم شاید حتی همون یه قدم هم نمونده باشه و من همین الان هم یه زنم که غیر از پسرکم ...پاره ی تنم...و یک مشت خاطرات تلخ و دردناک و یه گذشته پر از زحمات بیهوده که قربانی تصمیم های دیگران شده  چیزی براش نمونده...

سرم درد میکنه...چیزی به صبح نمونده...خدا کنه خواب امشب با من مهربونتر باشه و زودتر بیاد سراغم...خیلی بهش احتیاج دارم.....

 

نوشته شده در دوشنبه ٢٤ مهر ۱۳٩۱ساعت ۳:٢٥ ‎ق.ظ توسط ترانه نظرات () |

کم سرمایه ای نیست داشتن آدم هایی که حالت را پرسند...

از آن بهتر داشتن آدم هایی است که  بتوانی در جواب احوالپرسیهایشان بگویی :

خوب نیستم.......

نوشته شده در جمعه ٢۱ مهر ۱۳٩۱ساعت ٢:۱۳ ‎ق.ظ توسط ترانه نظرات () |

بیشتر غروب های تابستان وقتی حالت خفه آوری هوا کمتر میشد دست پسرکم را میگرفتم و تا پارک نزدیک خونه میرفتم گاهی با همسری و گاهی بدون اون...

نزدیک که میشدیم پسرک بال در می آورد و دستش را از دست من میکشید و دوان دوان خودش را به محوطه بازی میرسوند...نه به ذوق تاب و سرسره...به ذوق بچه ها... بیشتر از اونکه برای اسباب بازی ها ذوق کنه دنبال بقیه بچه ها که تقریبا همه از خودش بزرگتر بودند میدوید و با زبان خودش ازشون میخوست باهاش بازی کنند ..با خنده های زورکی ... با هر روشی که میتونست سعی میکرد توجهشون را به خودش جلب کنه ..گاهی موفق میشد و گاهی هم نمیشد و من سعی میکردم خودم جای بچه هارو پر کنم تا پسرکم احساس دلتنگی نکنه 

موقع برگشتن هم فقط به وعده به به !حاضر بود برگرده ...تا میگفتم بریم به به بخریم خودش بدو بدو میرفت روبروی مرد نسبتا مسنی که دیگه اسمش را هم یاد گرفته بود می ایستاد و میگفته به به به به به....

اونم یه مشت ذرت از توی کیسه بغل دستش برمیداشت و میریخت روی الک و میگرفت روی آتیش و با پویان حرف میزد اسمت چیه عموجون ؟ چشم، الان به به ها اماده میشن ......و پسرک زل میزد به ذرت های در حال بالا و پایین پریدن ...نمیدونم ...شاید بیشتر ازاونکه خود به به را دوست داشته باشه اون مرحله ترق تروق و بالا پایین پریدن ذرت هارو دوست داشت...

من اما تمام مدت پیش خودم حساب کتاب میکردم اگه این آقا روزی چند تا از این  بسته ها بفروشه با این اوضاع اخیر میتونه خرج یه خانواده را بده ...

همسری هم هر وقت بود ازش تشکر میکرد که اینجا نشسته و تنقلات سالم میده دست بچه های مردم ...

چند بار خواستم بسته ذرت را که گرفتم زود بروم و باقی پول پیشش بماند اما بلافاصله صدا میزد بقیه پول یادتون رفت خانم...و من شرمنده میشدم از این  که غرور این مرد را با باقیمونده پول یکی دونسته بودم

دیروز دوباره رفتیم همون پارک...نه از هیاهوی بچه ها خبری بود و نه از مرد ذرت فروش... و من با خودم فکر کردم یعنی الان چیکار میکنه و از کجا خرج خانواده اش را درمیاره ....

خدای خوبم...خودت بهتر میدانی ...کم نیستند این دسته بنده ها...که محتاجند اما شرافتشون را با هیچی عوض نمیکنند...

اگه تو هم نرفتی تو کار خرید و فروش دلار و سکه و هنوز وقتی برای موجوداتی که تبعیدشون کردی رو این جهنم خاکی داری لطفا رسیدگی کن...همه چی به حالت فورس ماژور رسیده خدا !

نوشته شده در یکشنبه ۱٦ مهر ۱۳٩۱ساعت ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ توسط ترانه نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳ مهر ۱۳٩۱ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ توسط ترانه نظرات () |

آپلود عکس کوچولوهای فارسی آپلود عکس کوچولوهای فارسی

 


کیک ؟ چی هست ؟  خوردنیه یا پوشیدنی ؟ امتحان میکنیم !

آپلود عکس کوچولوهای فارسی

آپلود عکس کوچولوهای فارسی

نوشته شده در چهارشنبه ٥ مهر ۱۳٩۱ساعت ٤:۱٠ ‎ب.ظ توسط ترانه نظرات () |

Design By : Night Melody