خاطرات زندگی من و عشقم...

اگر تنهاترین تن ها شوم باز هم خدا هست...او جانشین همه ی نداشتن هاست

 وبلاگ نازنینم دو سه روز رو در حالت کما به سر برد!

ناراحت و کلافه بودم و به تنها چیزی که زورم میرسید وبلاگم بود و تصمیم گرفتم بزنم داغونش کنم !

خدا پرشین بلاگی هارو خیر بده که حذف موقت رو هم کنار حذف دائم گذاشتند تا اگه تو اون حال ناراحت هنوز یه ذره عقلت  کار میکرد حذف موقتو اانتخاب کنی نه دائم !

نمیدونم اگه حذف دائمش کرده بودم با خودم چیکار میکردم ... احتمالا بعدش میزدم خودمو داغون میکردم... اصلا از حال و هوای این روزهای من بعید نیست همچین کارهای عجیب و غریبی

فکرم به شدت مشغوله و عین یه کارگر داره ٢۴ ساعت کار میکنه ... استراحت هم نداره طفلکی حتی توی خواب !!!!!

داروها بهم نمیسازه و از همین قدم های اول روح و جسممو ریخته به هم... اشتهام در حد یه تازه عروس پر از ناز و افاده کم شده

 و همش میگم میل ندارم!!!! نمیتونم بخورم !!!حالم بد میشه ......

منی که وقتی گرسنه ام میشه دیگه هیشکی نباید از جلوم رد بشه و اگه بلا ملایی سرش اومد دیگه تقصیر خودشه !!!!!!

البته بی اشتهایی و بیخوابی  کوچولوترین عارضه شونه و بقیه شو نمیشه اینجا بگم !!!!البته حالت تهوع و معده درد رو هم میشه بگم

همسری این روزا به شدت سرش گرمه کارهای خودشه و منم سعی میکنم مزاحمش نباشم و هی توی گوشش نق نزنم حوصله ام سر رفته ... دلم گرفته ... دلم اینو میخواد ... دلم اونو میخواد!!!

فقط به خدا میگم دلم چی میخواد ... دلم یه بچه دوست داشتنی و مهربون میخواد مثل پسر داییم ...انقدر دوستش دارم که وقتی میبینمش ضعف میکنم

محکم بغلش میکنم و میگم بوسم کن ... اونم دستشو میندازه دور گردنم و یه بوس محکم از لپم برمیداره بعد میخوابه توی بغلم تا براش قصه بگم  فقط هم قصه هاپو دوست داره ...  اونم نه هاپوی مهربون ! هاپویی که ادم بخوره ... بچه روحیه ش خشنه از حالا ... هر چی  میخوام یه ذره این هاپوی قصه رو مهربونتر کنم نمیگذاره !

دیروز هم تولد خواهرم بود ...از اون تولد هایی که به نام بچه هاست و به کام بزرگترا

من که تلافی چند ماه نرقصیدنو درآوردم ...

 

 

نوشته شده در جمعه ٢۳ امرداد ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ توسط ترانه نظرات () |

Design By : Night Melody