خاطرات زندگی من و عشقم...

اگر تنهاترین تن ها شوم باز هم خدا هست...او جانشین همه ی نداشتن هاست

دلم برای بچگی هام خیلی تنگ شده ... برای شیطنت هام با اینکه بچه شیطونی نبودم ...برای کتاب های قلمبه سلمبه خوندنم و ادای بزرگتر هارو درآوردن ...

برای مجموعه شعر خاقانی که توی 11 سالگی خوندم و فکر میکردم خیلی ازش فهمیدم !!!

دلم دوباره اون شب های تابستونی رو میخواد که با داداشم و پسر عمه هام میرفتیم دوچرخه سواری!

دلم باغ بابابزرگ رامیخواد ... بوی علف های تازه ...گل های خوشرنگ یونجه ...

قصه هایی که برامون میگفت ...قصه انگشتی که دیگه چیزی غیر از اسمش یادم نیست

قصه پادشاهی که هفت تا پسر داشت و ... 

دلم اون جوی آب  رو میخواد ...همونکه سه  چهار نفری کنار هم مینشستیم و پاهامون تازانو میکردیم توی آب یخ و با پا چلپ چلپ به هم آب میپاشیدیم و میخندیدیم ... از ته دل...چقدر خنده هامون واقعی بود...یادش به خیر

بابا بزرگ هنوز هست ...باغش هم هست ... اون جوی آب هم هست

من نیستم انگار.........

 

 

نوشته شده در دوشنبه ٩ شهریور ۱۳۸۸ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ توسط ترانه نظرات () |

Design By : Night Melody