خاطرات زندگی من و عشقم...

اگر تنهاترین تن ها شوم باز هم خدا هست...او جانشین همه ی نداشتن هاست

حس غریبیه از خودت ترسیدن ...من از خودم میترسم

از اینی که دارم میشم میترسم...

از بی احساسی ...بی تفاوتی ...نامهربونی... شاید هم بی اعتقادی

شاید اگر اون موقعی که همه ی وجودم ابر میشد و میبارید ....

شاید اگر وقتی که سرمو که  بلند میکردم جا نمازم خیس اشک بود...

شاید اگر اون وقتی که همه ی داشته هامو ..مادی و معنوی ...نذر داشتن چیزی که میخواستم کردم

شاید اگه اون موقع خدا جوابمو داده بود الان من اینجوری نبودم

من نمیخوام اینجوری باشم......................................

نوشته شده در جمعه ٢٠ شهریور ۱۳۸۸ساعت ۱:٢۳ ‎ب.ظ توسط ترانه نظرات () |

Design By : Night Melody