خاطرات زندگی من و عشقم...

اگر تنهاترین تن ها شوم باز هم خدا هست...او جانشین همه ی نداشتن هاست

خیلی سخت میخندم...سخت خوشحال میشم...سخت گریه میکنم ...سخت حرف میزنم...سخت جواب میدم ...کلا خیلی سخت شدم ...خودم میدونم

انرژیم برای خیلی چیزا کم شده ...دیگه وقتی مامانم دوباره یه مریضی خطرناک جدید تو خودش کشف میکنه ومیشینه زانوی غم بغل میکنه حوصله حرف زدن باهاش رو ندارم...

میگم مامان ...دست بردار تو رو خدا ...هم خودتو از غصه پیر کردی هم مارا ..بسه دیگه و از خونه شون میام بیرون و چندورزی نمیرم ...تحمل  خونه ی غمزده رو ندارم ...اگه بنا به خونه ی غم گرفته است خونه ی خودم چشه ؟

وقتی میگه بابابزرگ سراغتو میگیره ...برو یه سر بهشون بزن ...میگم وقت نمیکنم حوصله اش رو هم ندارم ........

میگه داییت از مشهد اومده نمیری بهشون زیارت قبولی بگی ؟...میگم مگه ما این همه رفتیم مشهد اونا اومدند به ما زیارت قبولی گفتند ؟حالا اگه مثلا من برم بگم زیارتتون قبول ..زیارتشون قبول میشه ؟

خیلی عوض شدم ... همه فهمیدند    حداقل پدر و مادر و خواهر و برادر و همسرم فهمیدند ...شاید هنوز تونستم جلوی بقیه ظاهرمو حفظ کنم ولی جلوی این چند نفر دیگه تظاهر نمیکنم وقتی خونه مامانم هستم وحوصله ام بدجور ته کشیده میرم توی اتاق خواهرم در رو میبندم ...چراغو خاموش میکنم و میخوابم !اونا اون بیرون هر کاری  و هر فکری که  دوست دارند بکنند ...برام مهم نیست

دیگه خیلی چیزها برام مهم نیست ...

دلم تنهایی میخواد ...دوست دارم یه خونه کوچولو داشته باشم که خودم توش تنهای تنها باشم ...تنها زندگی کنم ... فارغ از همه ی این فکر و خیال هایی که تو سرم میگذره ...

دیگه بچه نمیخوام ...واقعا نمیخوام ..از دیدن هیچ  بچه ای ذوق نمیکنم ..برای خریدن لباس بچه هم ذوق ندارم ...خسته ام کرده این دکتر رفتن ها ...ساعت ها تو مطب نشستن و انتظار کشیدن...استرس کشیدن ...مگه آدم چقدر میتونه ذوق و شوق و انگیزه شو برای یه چیز حفظ کنه ؟هر چیزی یه اندازه ای می ارزه ...حتی اگه پاره تن ادم باشه

به همسری میگم من مهریه مو میخوام !میخنده میگه نقد یا قسطی هم قبول میکنی ؟

میگم نقد ...فقط انقدر که بتونم یه خونه برای خودم داشته باشم  بقیه اش رو هم بهت میبخشم !میگه چه خوب !!فردا بریم بهت بدم؟؟؟؟؟میگم آره .......

-------------------------------------------------------------------

پ.ن.١.میگه ترانه داری میای اون چراغم خاموش کن ...خاموش میکنم

روزنامه منم بهم بده ...میدم           یه چایی میاری ؟ اینو نه ها ...یکی دیگه دم کن

من فردا چی بپوشم ؟میخوام برم جلسه ....پیراهن نارنجی ام اتو داره ؟ ...باشه اتو میزنم

میوه هم میاری ؟انگور که داریم آره؟.... آره داریم ..میارم

شارژر موبایلم رو هم بده ...اصلا بیا خودت بزن تو شارژ!!!!!!

دیگه کنترلم رو از دست میدم و میگم عزیزم ! احساس میکنی من تو رو زاییدم ؟؟؟؟؟؟

انقدر بهم دستور میدی ؟؟؟؟؟غش میکنه از خنده و میگه جونننننننننننننننننن !!!!!!!دلم تنگ شده بود برای این سر کشی هات !!!!!!

پ.ن.٢ .یادم رفت اولش بگم هر کی از غرغر خوشش نمیاد این پست رو نخونه !

پ.ن.٣.پست عجیب و غربی بود خودم قبول دارم !

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ توسط ترانه نظرات () |

Design By : Night Melody