خاطرات زندگی من و عشقم...

اگر تنهاترین تن ها شوم باز هم خدا هست...او جانشین همه ی نداشتن هاست

جمعه است و من بازم تنهام ...شکایتی از همسری ندارم چون میدونم کجاست و دلیل نبودنش رو میفهمم ...تازه اگر هم بخوام خودمو لوس کنم و مثلا قهر کنم باهاش که چرا انقدر منو تنها میذاره راه آشتی دادنمو خوب بلده !!

منم خیلی سرسخت نیستم ... غیر ازموارد خاص البته !!!

یه مدته  به این فکر میکنم که یه جوری تنهایی هامو پر کنم ولی نمیدونم چه جوری

وبگردی و زیر و رو کردن آرشیو وبلاگ هایی که تازه کشفشون میکنم و به دلم میشینند یه راهشه !!! ولی گاهی تنوع هم لازمه !

حتی به کلاس خیاطی رفتن هم فکر کردم ...برای اینکه عمق فاجعه رو درک کنید همینقدر بدونید که من بعد از 6 سال زندگی مشترک هنوز بلد نیستم از چرخ خیاطی استفاده کنم و اصلا تا حالا سراغش نرفتم ...این گزینه خیلی زود رد شد چون من واقعا اینکاره نیستم !!!!افکر اینکه یه زمانی بتونم یه تریلی برونم  معقول تر از اینه که خیاطی یاد بگیرم

بعدش به درس خوندن فکر کردم ...تو یه رشته ای غیر از رشته خودم که حداقل تو آینده کاریم تو این مجموعه مزخرفی که کار میکنم به دردم بخوره ...این خیلی زودتر از اون قبلی رد شد !!!!چون واقعا تو این شرایط درس خوندن برام از هر کاری سختتره حتی از بچه دار شدن !

گزینه های دیگه ای هم اومدند و زودتر از این قبلی ها رفتند ....

به خودم گفتم پس تو قبلا چه جوری زندگی میکردی ؟ همه ی عمرت که منتظر یه بچه نبودی ؟ بودی ؟

وقتی مجرد بودی چه جوری زندگی میکردی ؟

یاد کتاب های قدیمیم افتادم ...نمیدونم چرا فراموش کردم کتاب خوندن رو ...من با کتاب بزرگ شدم ...همیشه بهترین تفریحم کتاب خوندن بوده ...چرا انقدر دور شدم الان ازش ؟ میرم سراغ کتابخونه ام ...یه نگاه کوتاه ...و اولین چیزی که نظرمو جلب میکنه یه کتاب زرد رنگه با جلد مقوایی  بدون اینکه روی شیرازه اش چیزی نوشته باشه ... کاملا معلومه که توی چاپخونه های قایمکی چاپ شده .... میشناسمش ....بهترین گزینه ی ممکنه........

کویر.....شاهکار دکتر شریعتی ...اولین بار تو 14 سالگی خوندم و چند سال بعد که دوباره خوندم  فهمیدم که اون موقع هیچی ازش نفهمیده بودم !

احتمالا الان هم که بخونم دوباره به همون نتیجه قبلی میرسم ....

--------------------------------

پ.ن. خیلی سخته تا نزدیک افطار گرسنگی رو تحمل کنی و یه ساعت مونده به افطار بفهمی که بله !!!!!!  همه ی گرسنگی اون روزت بی نتیجه بوده ...دلم میخواست گریه کنم .......

نوشته شده در جمعه ٢٧ شهریور ۱۳۸۸ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ توسط ترانه نظرات () |

Design By : Night Melody