خاطرات زندگی من و عشقم...

اگر تنهاترین تن ها شوم باز هم خدا هست...او جانشین همه ی نداشتن هاست

  امروز داشتم به گذشته ها فکر میکردم   به اینکه چقدر توی

این یکی دو سال عوض شدم    شدم یه خانوم سنگین رنگین و ساکت و اروم

   که تا چیزی ازش نپرسن حرف نمیزنه   چقدر با گذشته ها فرق کردم

 عشقم میگه   خیلی عوض شدی    میگه من عاشق شیطونی هات بودم

   عشق حاضر جوابی هات  عاشق یکی به دو کردنت با   من  

  میگه دوست ندارم افسرده باشی   دوست دارم  با من کل کل کنی  !

(حالا ببینید   من میخوام زن خوبی باشم و همش بگم چشم اقا  

 اونوقت اون دوست نداره )

 راست میگه من خیلی عوض شدم   بابام بهم میگفت جناب سرهنگ

   از بس که  مثل جناب سرهنگ ها بودم  حرفم یکی بود !!!!

  با همسری قبل از اینکه بیان خواستگاری و ازدواج کنیم 

چنان بحث میکردم که میکشید کنار ! البته بعدا فهمیدم که

همه ی بحث راه انداختن هاش عمدی بوده  تا من بشینم بغل دستش.

 و به خیال خودم  روشو کم کنم  و اونم فیضشو ببره !!!!!! بدجنس 

  وقتی هم که کم می اوردم  دیگه بهش محل نمیگذاشتم و میرفتم

توی اتاقم مثلا درس میخوندم     یه بار که همینطوری شد 

  من رفتم توی اتاقم و با نور مهتابی داشتم هندسه تحلیلی میخوندم  

بعدش گلم اومد توی اتتاق  من هم اصلا تحویلش نگرفتم 

  رفت بقیه لامپ هارو روشن کرد و گفت حیف چشمای عسلیت  نیست

 که با نور کم ضعیفشون کنی ؟؟؟؟ این اولین حرفی بود که

 من از همسری شنیدم و کم کم دوزاریم افتاد که انگار   یه جور دیگه بهم نگاه میکنه

ولی اون موقع هیچ احساسی نسبت بهش نداشتم   تا اینکه از اون موقع

دو سالی گذشت و  دیگه ما شدیم عاشق دلباخته هم   البته من  

   چون اون از خیلی سال پیش  عاشق من بوده   

  من توی فامیل معروف بودم به شر و شور بودن ولی حالا .................

 فکر کنم تا این نینی شیطون بلای ما بیاد دیگه من باید برم

بیمارستان روانی بستری بشم 

 دلم میخواد   دوباره همونی باشم که عشقم دوست داره باشم

ولی نمیتونم  همه ی اون کار ها برام بی معنیه    الان فقط یه چیز برام مهمه

 اونم این که ما هم مثل بقیه  بچه داشته باشیم   خسته شدم از حرفی دیگران

  که خیلی هاشونم منظور بدی ندارندولی  ادمو میرنجونند 

 مثلا چند وقت پیش رفته بودیم خونه دوست همسری که یه پسر ۴ ساله داره 

  پسرش دنبال بچه ما میگشت که باهاش بازی کنه

  بعدش دوست همسری گفت بابایی اینا بلد نیستند بچه درست کنند  

   البته به شوخی گفت ما هم خندیدیم ولی حرفش خیلی معنی بدی داشت       

 نمیدونم شاید هم من خیلی حساس و زودرنج شدم 

 فقط اینو میدونم که  دیگه نمیتونم اون ادم قبلی باشم 

 اصلا چه معنی داره زن شیطون باشه !!!! 

زن فقط باید بگه چشم سرورم   هر چی شما بگی !!!!

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 اگه کسی میدونه چرا من نمیتونم این کارهایی که تو پست

 قبلی گفتم بکنم ممنون میشم راهنمایی کنه   امروز  فقط درگیر این مسئله بودم

 

نوشته شده در دوشنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸٧ساعت ٥:٥٧ ‎ق.ظ توسط ترانه نظرات () |

Design By : Night Melody