خاطرات زندگی من و عشقم...

اگر تنهاترین تن ها شوم باز هم خدا هست...او جانشین همه ی نداشتن هاست

نمیدونم باید چیکار کنم ...بیخیال همه چی بشم و بچسبم به زندگیم یا همینجوری هی سرمو به در بسته بکوبم و بچسبم به زندگیم ...

نمیدونم کدومش درسته ...دیگه فکرم کار نمیکنه..خیلی وقته دلمو به ای وی اف کردن خوش کرده بودم و با اینکه میدونستم احتمالش فقط بیست درصده ولی بازم دلمو به همون بیست درصدخوش کرده بودم ...اما حالا همونم ندارم

بعداز این همه انتظار بالاخره قرار بود این ماه ای وی اف کنم...دو هفته امپول هاشو زدم و حالا به یه دلیل مسخره کنسل شد ...به همین راحتی

نمیدونم بگم مقصر دکتره یا از بدشانسیه خودمه ...

نمیخوام دیگه بهش فکر کنم ...دیگه هیچ وقت هم اینجا درباره اش حرف نمیزنم ...

فقط حس میکنم مادر شدن لیاقت میخواد که من ندارم ...حتی لیاقت تلاش کردن هم براش ندارم

نوشته شده در چهارشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ توسط ترانه نظرات () |

Design By : Night Melody