خاطرات زندگی من و عشقم...

اگر تنهاترین تن ها شوم باز هم خدا هست...او جانشین همه ی نداشتن هاست

خودم هم از این سکوتی که روی لبهامه تعجب میکنم .. هیچ وقت آدم شلوغی نبودم  ولی این سکوت به نظرم طبیعی نیست ...سکوت، در حالی که ذهنم آشفته است.

حتی نوشتن این پست هم برام خیلی سخته ...همسری به خاطر کارش رفته یه شهر دیگه و چند روزی هست که تنهام ،خودم هم باید دنبال انتقالی باشم

واقعیت اینه که خیلی هم از این تنهایی ناراضی نیستم ...انگار احتیاج داشتم به تنها بودن ...البته اگه بگذارن از این فرصت  استفاده کنم،حوصله شلوغی و سر و صدا و مهمونی ندارم ...فعلا بحث اصلی این جمع های خانوادگی ما هستیم و زندگیمون ...همه وقتی میشنوند همسری رفته تا جایی که عضلات صورتشون اجازه بده تعجب میکنند !!!بعد شروع میکنند به نظر دادن ...که چقدر حیف شد که رفت،البته برای خودش بهتره ،پس تو چیکار میکنی؟بهت انتقالی میدن؟اگه ندن چی میشه؟

هر کسی یه چیزی میگه ...از حرف هایی که بوی امید میده  گرفته تا حرف هایی که حس بدبختی رو تزریق میکنه تو مغز استخون آدم ...ولی من مثل یه تیکه سنگ شدم ..هیچ کدوم از این حرفا رو تاثیر نداره ...جوابم هم فقط سکوته ...هیچی ندارم که بهشون بگم ...چی بگم به آدمایی که بی خبر از دل من اظهار نظر میکنند...یکی میگه مامانت چیکار کنه با تنهایی؟مامانم میزنه زیر گریه و من فقط نگاش میکنم و میخندم ، میگم مامان اگه قرار بود تو بری من گریه نمیکردم ها ! حالا خودت میدونی ! وسط گریه میخنده ...همینو میخواستم

اون یکی میگه چه دختر بی رحم و سنگدلی ...نمیدونند که چه زجری کشیدم تا اون لبخند را نشوندم رو لبام .....تا های های نزنم زیر گریه ...نمیدونند نصف نگرانی من به خاطر اونه ...یکی دیگه میگه دلت برای شوهرت تنگ نمیشه؟وقتی میخواد بره گریه نمیکنی؟ میگم نه ...میگه وای چه بی رحم شدی ترانه ...چی بهش بگم ؟

حوصله ندارم توضیح بدم که چهار سال اول زندگیم که فقط آخر هفته ها با هم بودیم از جمعه ظهر چشمای من پر از اشک بود تا  وقتی که برمیگشتم خونه ...

دوست ندارم بگم حالا دلیل بزرگتری دارم برای گریه کردن ...نمیخوام بگم همیشه وقتی ظاهر زندگیم اوج خوشبختی رو نشون میداد  روزهای بدون گریه کم گذروندم ...وقتی شما به خوشبختی من حسادت میکردین من داشتم از درون داغون میشدم و میشکستم تا حالا که  شدم این ...یه آدم سرد،ساکت،بی هدف،بی آرزو.......

------------------------------------

پ.ن.١.نمیدونم با این چشمه ی جوشان اشک طبیعی چرا دکتر بهم قطره اشک مصنوعی داده !!!!!

پ.ن.٢.وقتی دوباره خوندمش دیدم چه درد و دل مبسوطی کردم !

پ.ن.٣.هیچی تو این دنیا موندنی نیست...حتی این حال من ...خوب میشم انشا...!!!!!!!

 

نوشته شده در شنبه ۱٦ آبان ۱۳۸۸ساعت ۳:٢٩ ‎ب.ظ توسط ترانه نظرات () |

Design By : Night Melody