خاطرات زندگی من و عشقم...

اگر تنهاترین تن ها شوم باز هم خدا هست...او جانشین همه ی نداشتن هاست

همیشه توی دلم باهات حرف زدم ... خجالت میکشیدم چیزی به زبون بیارم یا حتی  اینجا باهات حرف بزنم ...

اما امشب یه چیزی رو دلم سنگینی میکنه ...دلم میخواد باهات حرف بزنم ...شاید بشنوی ...شاید واقعا اشکامو ببینی

تو اولین پستی که اینجا گذاشتم نوشتم هر روز که از زندگیم میگذره خوشحالترم چون حس میکنم یه روز  بهت نزدیکتر میشم ..اگه  امروز باهات ده سال فاصله دارم فردا فاصله مون یه روز از ده سال کمتره ...

اما حالا.......

هر روز که میگذره انگار ازت دورترم ...هر بار که بهت فکر میکنم برام دست نیافتنی تر شدی ...مثل اینه که تو یه جاده ایستادیم ..من میبینمت ولی تو هی ازم دور تر و دورتر میشی ...انقدر دور میشی که دیگه نمیبینمت

من حست میکنم ...وقتی پسر دایی کوچولومو بغل میکنم و براش قصه میگم ..وقتی وسط یه عالمه ماشین و کامیون نشستم و برای ماشین هاش پارکینگ میسازم ...وقتی دختر خواهر همسری روی شونه ام خوابش میبره و من دلم میخواد تا صبح توی اتاق راه برم تا اون همونجوری ناز و معصوم رو شونه های من بخوابه ...

میدونی اون موقع به چی فکر میکنم ؟به اینکه وقتی از خوابیدن غزل تو بغلم انقدر لذت میبرم اگه تو جای اون بودی چه حالی داشتم ...اگه با تو ماشین بازی میکردم چه حالی داشتم ...اگه  برای تو قصه میگفتم ...لباس تنت میکردم...شیرین زبونی هاتو میشنیدم و..........

کاش من یه زن نبودم ... کاش این احساس تو وجودم ذاتی نبود ...کاش میتونستم برای همیشه از خودم جداش کنم

کوچولوی من ... تو کجایی ؟چقدر انتظارتو  بکشم

الان خیلی بهت احتیاج دارم ....

نوشته شده در جمعه ٢٩ آبان ۱۳۸۸ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ توسط ترانه نظرات () |

Design By : Night Melody