خاطرات زندگی من و عشقم...

اگر تنهاترین تن ها شوم باز هم خدا هست...او جانشین همه ی نداشتن هاست

خیلی عصبانی ام ...خیلی سعی کردم سرمو عین کبک بکنم توی برف و وانمود کنم که هیچی  رو نمیبینم ...نمیفهمم ولی آخه تا کی

سعی کردم به مشکلات شخصیم فکر کنم و برام اهمیت نداشته باشه که اطرافم داره چه اتفاقی میفته

دیگه با کسی بحث نکردم ..نه سر کار نه خونه  نه هیچ جای دیگه ...سعی نکردم کسی رو متقاعد کنم که اشتباه میکنه

اخبار گوش نکردم ...نه تلوزیون شرفمند خودمون!!!!نه تلوزیون های بی شرف بیگانه !

به جاش نشستم فیلم های فارسی وان دیدم !و سعی کردم هیچی برام مهم نباشه

ولی تا کی...

چرا اونا از اون بالا مردم رو شکل یه گله گوسفند میینند که میشه با چند تا سگ کنترلشون کرد

چرا فکر میکنندمردم دروغ هاشونو باور میکنند 

چه نفعی ازبازی دادن مردم و وارونه جلوه دادن همه چی میبرند

چرا با اعتقادات مردم بازی میکنند ...چرا از یه رنگ انقدر میترسند ...رنگی که نسل به نسل به خوردمون دادند که مقدسه الان شده رنگ سبز اموی!!!!

از این به بعد پارچه آبی  تبرک شده برامون سوغاتی میارن!

کاش یه کم بزرگتر فکر میکردیم ...

------------------------------------

پ.ن.دلم میخواد بیشتر بنویسم ولی ......فقط برای فروکش کردن عصبانیتم نوشتم

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۸ دی ۱۳۸۸ساعت ٢:٤٧ ‎ب.ظ توسط ترانه نظرات () |

Design By : Night Melody