خاطرات زندگی من و عشقم...

اگر تنهاترین تن ها شوم باز هم خدا هست...او جانشین همه ی نداشتن هاست

یکساعته که نشستم جلوی مانیتور و سعی میکنم که یه چیزی بنویسم ...هرچیزی که بتونم به چند تا جمله  برسونمش ولی نمیتونم

ذهنم آشفته نیست ...خسته هم نیست ...انقدر تنها بودم که به اندازه همه ی عمرم استراحت کرده...

امشب دلم میخواست برم یه جایی که چند تا تخت سنتی داشته باشه با گلیم های قرمز ...تو هوای سرد کاپشنمو محکم بپیچم دورم ،یه سینی چای جلوم باشه  و قلیون بکشم ...ولی همسری حتی قلیون کشیدن بلد نیست و اصلا هم از این چیزا لذت نمیبره

من قلیون کشیدن را دوست دارم ...بماند که فقط سه چهار بار تو زندگیم اینکارو کردم

حتی دلم میخواد یه بار هم سیگار برگ بکشم !!!!!!

مامانم برام غذا میکشه و میگه ترانه همین  بسه برات چاق میشی !و من میگم مامان جون !مگه چند تا چیز تو دنیا هست که من ازشون لذت میبرم ؟! منو از این یه دونه لذت زندگیم محروم نکن !

تنهایی باعث میشه به خیلی چیزا فکر کنم ... مثلا به اینکه من فقط یه بار زندگی میکنم و الان دارم بهترین سال های عمرم رو میگذرونم ولی تعداد روزهایی که وقتی ازشون یاد میکنم لبخند روی لبم میشینه از انگشت های دست کمترند...

 شاید اگه یه روزی تونستم مفصلتر نوشتم ...

 

 

نوشته شده در جمعه ۱۸ دی ۱۳۸۸ساعت ٩:٤٠ ‎ب.ظ توسط ترانه نظرات () |

Design By : Night Melody