خاطرات زندگی من و عشقم...

اگر تنهاترین تن ها شوم باز هم خدا هست...او جانشین همه ی نداشتن هاست

به همسری میگم بچه مجید(پسرخاله مون!) به دنیا اومد..

میگه ا به سلامتی حالا چی هست ؟میگم بچه است دیگه !

میگه تنت میخاره ها !!!!!

 میخندم و میگم پسره...اسمش هم گذاشتند امیرعلی ...

میگه نهههههههه ما میخواستیم اسم پسرمونو بذاریم امیر علی

میگم ما کی  همچین تصمیمی گرفتیم که من یادم نمیاد ؟

میگه  واقعا یادت نمیاد؟؟؟ همون روز !!!!!

میگم میترسم تا ما بچه دار بشیم همه اسم  های خوشگل تموم شده باشند مجبور باشیم اسمشو بذاریم امیرقلی!!!!!

نوشته شده در یکشنبه ٢٠ دی ۱۳۸۸ساعت ۳:٥۸ ‎ب.ظ توسط ترانه نظرات () |

Design By : Night Melody