خاطرات زندگی من و عشقم...

اگر تنهاترین تن ها شوم باز هم خدا هست...او جانشین همه ی نداشتن هاست

همسری توت فرنگی خریده که مربا درست کنم...خیلی اهل مربا نیستیم ولی توت فرنگی یه چیز دیگه است ...هر چند که دیگه عطر و طعم قدیم ها  رو ندارن

یه هفته از عملم گذشته و همه چی روبراهه...به چیزای بد فکر نمیکنم و سعی میکنم روزها تو خونه تنهایی خوش بگذرونم با حداقل امکانات...از هرچی پارازیت و پارازیت اندازه متنفرم !

 ولی یه جایی... یه چیزی...کمه انگار 

خودم هم نمیدونم چیه ...فقط دیگه مثل گذشته از زندگی لذت نمیبرم ...منظورم از گذشته دو سه سال پیشه مثلا...

زندگی به  روال همون موقع هااست...من روزها توی خونه تنهام ... خونه رو مرتب میکنم ...ناهار میذارم...منتظر همسری میشم ...عصر که میشه میریم بیرون ...یه چیزی میخوریم و شب که شد برمیگردیم خونه ولی احساسم مثل اون وقتا نیست ...از هیچکدوم این کارا لذت نمیبرم ...زندگی همین چیزاست دیگه ...باید با همین ها خوش باشم... ولی نیستم ... سعی میکنم  که خوش باشم ولی نمیشه

همسری میگه بدجنس شدی...چون سالگرد ازدواجمون را یادش رفته بود و منم بهش چیزی گفتم ...میگه باید به من میگفتی ..تو که میدونی من چقدر فکرم مشغوله

ولی من...اصلا برام مهم نیست که یادش رفت ...خوب یادش رفته دیگه ...مثل تولد پارسال...مثل سالگرد پارسال ...

گاهی هم سر یه چیزی عصبانی میشم و جوش میارم ولی زود تمومش میکنم و دوباره میرم تو لاک خودم

دارم پیشرفت میکنم چون هرروز نسبت به روز قبل آرومترم  ...کمتر عصبانی میشم و کمتر دخالت میکنم و کمتر حرف میزنم

زندگی همینه دیگه...باید دوستش داشته باشی

نوشته شده در دوشنبه ۱٠ خرداد ۱۳۸٩ساعت ٩:٥۱ ‎ق.ظ توسط ترانه نظرات () |

Design By : Night Melody