خاطرات زندگی من و عشقم...

اگر تنهاترین تن ها شوم باز هم خدا هست...او جانشین همه ی نداشتن هاست

جوونتر که بودم !سعی میکردم در مورد هر چیزی اعتقاداتم روشن و شفاف و محکممممم باشه ...به همین محکمی که نوشتم! یکی از چیزهایی که هم خیلی درباره اش بحث میکردیم بحث جبر و اختیار بود...میدونم که بحث سنگینی بود برای ما ! ولی خوب درحد بضاعت خودمون استدلال میکردیم و من به اختیار اعتقاد داشتم یعنی معتقد بودم زندگی و خوشبختی  هر کسی به اختیار  خودشه ...ماخودمون با انتخاب هامون میفتیم تو مسیر خوشبختی یا بدبختی ...خودمون تصمیم میگیریم که چی باشیم...کی باشیم و چه جوری زندگی کنیم ...

اما حالا که چند سال به عمرم اضافه شده اعتقاداتم هم خیلی عوض شده ...یعنی کلا با بحث اعتقاد داشتن یا نداشتن مشکل پیدا کردم ...یعنی چی که ما به یه چیز به عنوان عقیده محکم بچسبیم در حالی که زندگی لحظه به لحظه داره عوض میشه ؟

الان که خیلی از واقعیت ها  رو تجربه کردم فهمیدم که زندگی یه جبر بزرگه...هیچ چی تو زندگی اختیاری نیست ...حتی اگه فکر کنیم داریم به اختیار خودمون یه کاری رو انجام میدیم بازم  اشتباه کردیم...ما مجبوریم اون چیزی را انتخاب کنیم که سرنوشت سرراهمون قرار داده ...درسته که ظاهرا انتخاب کردیم ولی مجبور بودیم اونو انتخاب کنیم !

یه مدت فکر اینکه همه ی انتخاب های زندگیم اشتباه بوده خیلی آزارم میداد...اما درست که فکر میکنم میبینم هیچ انتخابی در کار نبود ...من یه سرنوشتی داشتم و دارم که از قبل همه چی توش مشخص شده ...من فقط باید گذر زمان رو تماشا کنم تا به ته زندگی برسم ...

شاید یه کمی پیچیده شد ...ولی خلاصه اش اینه که فکر میکنم (نه اینکه اعتقاد دارم ) ثبات عقیده از بیخ و بن اشتباهه...ما لحظه به لحظه داریم عوض میشیم و بعضی وقتا این تغییرات خیلی اساسی اند...نمیشه ما عوض بشیم ولی اعتقاداتمون عوض نشه

شاید چند سال دیگه دوباره فکر کنم زندگی جبری نیست و من خودم خواستم که زندگیم اینجوری باشه ...ولی الان کاملا برعکس فکر میکنم  

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٩ تیر ۱۳۸٩ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ توسط ترانه نظرات () |

Design By : Night Melody