خاطرات زندگی من و عشقم...

اگر تنهاترین تن ها شوم باز هم خدا هست...او جانشین همه ی نداشتن هاست

نمیدونم چی بنویسم

 قبل از اینکه بیام یه عالمه حرف داشتم که بزنم ولی الان هیچی نمیتونم بنویسم

دیروز از بدترین روزهای زندگیم بود

بالخره ساعت ١١.۵ شد و من زنگ زدم ازمایشگاه

بعد از کلی انتظار گفت یه ربع دیگه زنگ بزن

 خدایا   چطوری این یه ربع رو تحمل کنم ؟

 چرا عقربه های ساعت جلو نمیرند؟

عین روانی ها تو خونه راه میرفتم و دستام میلرزید

 به بیبیچک های دوخطه نگاه میکردم  و به خودم میگفتم مطمئن باش که مثبته

به ذهنم رسید که برم قران بخونم تا اروم بشم

همین که لای قرانو باز کردم این ایه اومد:

 ((انچه به تو ارزانی شده از رحمت بیکران الهی است

 و فضل پروردگار بر تو فراوان است ))

نمیدونید چه حالی شدم مطمئن شدم که مثبته 

 از خوشحالی نمیدونستم چیکار کنم  دوباره زنگ زدم ازمایشگاه  خانموی که همیشه سریع میگفت منفیه 

  این بار یه کم مکث کرد و پرسید

خانوم........  چند روز عقب انداختی ؟

 خدای من .....یعنی مثبت بود   ؟

پیش خودم گفتم حتما عددش پایینه میخواد بگه مشکوکه

گفتم هیچی   امروز باید پ ر یو د میشدم

گفت منفیه

و شروع کرد به توضیح دادن که دیگه من هیچی نمیشنیدم

فقط تونستم بپرسم عددش چنده ؟

گفت سه و نیم

 دیگه مطمئن شدم که منفیه

نمیتونم توصیف کنم چه حالی بودم  

 فقط تونستم خودمو بندازم رو تختو برم زیر پتو

 دوست داشتم گریه کنم ولی نمیتونستم

دوست داشتم زار زار گریه کنم ولی فقط یه

 گوله اشک می اومد گوشه چشممو همونجا میموند

حالم خیلی بد بود   یه چیزی توی گلوم گیر کرده بود

و نمیگذاشت نفس بکشم

 داشتم خفه میشدم

 خدایا   یعنی این همه گریه زاری و التماس من

 به تو همین قدر می ارزید   خدایا من با هزار امید

رفتم مشهد

 با هزاران امید اسم بچمونو نذر امام زمان کردیم

با چه مشقتی رفتیم زیارت اون امامزاده ای

که میگن هیچ کس دست خالی ازش برنمیگرده

یعنی همه ی اینا اندازه شادی یه روز می ارزید ؟

 تمام تنم داشت میلرزید بعدش عشقم اومد خونه

میدونست بهش زنگ نزدم معنیش چیه

 اونم شوکه بود کاملا از صورتش و حرف زدنش پیدا بود

 میفهمیدم که میخواد دلداریم بده ولی نمیتونست

 فقط گفت فدای سرت   نشد که نشد  این که غصه نداره

ولی من حالم بدتر از این بود که با این حرفها اروم بشم

بالخره تونستم یه کم گریه کنم

 ولی نه اونجور که دلم میخواست

یخ کرده بودم و تمام تنم میلرزید و دندونام میخورد به هم

 مثل کسی که وسط برف ها گیر افتاده

 همسری به زور بردم دکتر

فشارم ٨بود یه سرم نوش جان کردم تا

یه کم حالم بهتر شد

همسری باید میرفت دکتر

اول میخواست تنها بره ولی بعد گفت تو هم باید بیای   میترسید منو تو خونه تنها بگذاره

 میترسید یه بلایی سر خودم بیارم  و به زور بردم

البته خیلی بهتر شد که رفتم  

 اگه تو خونه مونده بودم  نمیدونم چی میشد

 وقتی دکتر سونو گفت عشقم واریکوسل نداره  خیلی خوشحال شدم 

بعد هم که جواب سونو رو بردیم پیش دکتر ارولوژی 

  اونم گفت یه بار دیگه ایوای و اگه نشد ای وی اف

 بعد  هم رفتیم پیش دکتر من  

 اخر وقت بود و کسی تو مطبش نبود  

خیلی دوستش دارم   خیلی خوش برخورده

حس میکنی داری با دوستت حرف میزنی

 تا منو دید گفت مثبت شد ؟؟؟؟؟

 گفتم نه

گفت از چشمات پیداست که منفیه 

 غصه نخور تو هنوز خیلی جوونی 

 مطمئن باش که میشه

بعد هم جواب سونوی  همسری و

 نامه دکتر ه رو دید و گفت

 خوشگل خانوم  اخه شما که مشکلی ندارین  

 تعجب میکنم چرا نمیشه و دوباره دارو داد برای ای یوای

 گفت اگه تا اون موقع اینجا بودی  بیا برای ای یو ای

و اگه رفته بودی تهران   زنگ بزن تا بهت بگم

پیش کی بری بعد هم برگشتیم خونمون

خدا رو شکر تا اخرشب خیلی بهتر شدم

ولی تا خوب شدن  خیلی فاصله دارم

 امشب باید بریم عروسی

اصلا حوصله اشو ندارم   دلم میخواد 

 یه قرص خواب اور بخورم و بخوابم  

 اگه اسمشم بلد بودم میرفتم از داروخانه

 یه جوری میخریدم ولی نمیدونم باید بگم چی میخوام

 اگه کسی میدونه لطف کنه و بهم بگه 

 پیشاپیش ازش تشکر میکنم

هنوز ارایشگاه نرفتم  ابروهامم خیلی ضایعه

 حوصله اریشگاه رفتن ندارم 

اصلا دلم میخواد امشب شلخته برم عروسی

مگه همیشه باید مرتب و خوشگل باشی

 دوست دارم امشب همه بگن اه اه اه چقدر این زشته

 کاش میتونستم نرم

نوشته شده در یکشنبه ۳ شهریور ۱۳۸٧ساعت ٩:٠٥ ‎ق.ظ توسط ترانه نظرات () |

Design By : Night Melody