خاطرات زندگی من و عشقم...

اگر تنهاترین تن ها شوم باز هم خدا هست...او جانشین همه ی نداشتن هاست

 نمیدونم چه جوری باید بگم ...چه جوری خبرشو به شما بدم وقتی خودم هنوز بهت زده ام و باورم نمیشه

چند روزی بود که همسری پیله میکرد که برو ازمایش بده...حتی وقتی هنوز موعدش نشده بود...منم ته دلم قرص که غیر ممکنه و میگفتم نه ...

دوباره میگفت و منم دوباره میگفتم نه ...

تا اینکه پریشب بیبی چک گذاشتم  تا همسری دست از سرم برداره و منتظر بودم مثل همیشه یه خطش بیاد و بندازمش دور و از دستشویی بیام بیرون...ولی نشد

به سرعت چشم به هم زدن  خط پایینی قرمز شد بعد خط بالایی ...باورم نمیشد

چراغ دستشویی رو خاموش روشن کردم ...نمیدونم چرا...شاید فکر کردم دارم خواب میبینم  ولی خواب نبود

صدام میلرزید..دستام میلرزید...تمام تنم میلرزید ...اومدم بیرون و یکی دیگه گذاشتم  فورا دوخطش قرمز شد

نشستم روی زمین ...همسری رفت مانتوم را اورد و گفت پاشو بریم ازمایش بدیم من تا فردا نمیتونم صبر کنم ...ساعت 12شب بود..نیم ساعت باید منتظر میموندیم...طولانی ترین لحظه های عمرم بودند..همسری یه مجله خانواده از رو میز برداشت و شروع کرد به پاورقی خانوادگی خوندن !اگه تو حال دیگه ای بودم میزدم زیر خنده

شوهر من مجله خانواده بخونه ؟!!!! منم زل زدم به صفحه تلوزیون بعد از مسابقه استقلال با یه جای دیگه بود و داشتندبازی رو نقد و بررسی میکردند

 هردومون کاری رو  میکردیم که ازش خوشمون نمی اومد ...فقط برای اینکه زمان بگذره...  به ماهی های  داخل اکواریوم آزمایشگاه خیره شدیم...تا اینکه اون آقا از اتاق اومد بیرون...من که توان از جا بلند شدن نداشتم ...همش به این فکر میکردم که چه جوری حال هردومون گرفته میشه و  داغون برمیگردیم خونه...با خودم میگفتم عیب نداره من که به این وضع عادت دارم...بذار همسری بفهمه چقدر سخته آدم امیدش نا امید بشه  

همسری بلند شد و رفت جلو ..گفت چی شد آقا ...اونم خیلی ریلکس داشت جواب یه نفر دیگه رو میداد

دوباره پرسید چی شد اقا مثبته یا منفی ؟ مرده یه لبخندی زد که همون لحظه خیال منو راحت کرد

گفت پسرجون چقدر هولی...صبر کن بهت میگم ...من دیگه بهشون نگاه نکردم ...فهمیدم که مثبته...انقدر جواب منفی از آزمایشگاه گرفته بودم که حالت حرف زدنشونو بشناسم 

مثبت بود...با یه تیتر خیلی بالا...که جای هیچ شک و شبهه ای نمیگذاشت ...اومدیم خونه...

خدایا چقدر امشبمون با دیشب فرق داشت..  تا صبح چشم رو هم نذاشتیم ...هردومون بهت زده بودیم..هنوزم بهت زده ام...وقتی کسی بهم تبریک میگه فکر میکنم منظورش یه نفر دیگه است نه من... این ماه همه جور کار خطرناک کرده بودم...از عکس رادیولوژی گرفته تا انواع آرامبخش ها و آنتی بیوتیک ها یی که خوردم...ولی ته دلم مطمئنم که سالمه...سالم سالم ...

 همون خدایی که بهم داده همونم برام نگهش میداره ... 

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢ شهریور ۱۳۸٩ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ توسط ترانه نظرات () |

Design By : Night Melody