خاطرات زندگی من و عشقم...

اگر تنهاترین تن ها شوم باز هم خدا هست...او جانشین همه ی نداشتن هاست

بازم از اداره با عجله اومدم اینجا ...بازم وقتم خیلی کمه ولی  از هیچی خیلی بهتره

امروز بدجوری هوای وبلاگم  را کرده بودم ...خیلی وقتا خیلی حرفا هست که دوست دارم بنویسمشون ولی...

کارم درست شدنی نیست ظاهرا...احتمال خیلی خیلی زیاد باید تا اخر بارداری خونه مامانم بمونم ..یه چیزاییش خوبه ولی خونه خودم خیلی بهتره

ناشکری نیست اینایی که میگم ولی زندگی من هیچ وقت شبیه آدمیزاد نبود به جای ماه عسل رفتم دانشگاه چون امتحانات  اخر ترمم بود بقیه اش هم همینجوری جدا جدا از هم اززندگی کردیم تا الان

الان هم که خیلی به وجود همسری نیاز دارم اخر هفته به اخر هفته میبینمش ... تازه احساس میکنم هر چی بگذره بیشتر به وجودش احتیاج داشته باشم  ولی  چاره ای ندارم ... اینم یه مرحله دیگه از زندگیمه که متفاوت با بقیه میگذره ...

چند شبه یه چیزهایی شبیه قلقلک  ضعیف سمت چب شکمم  حس میکنم ...نمیدونم مال نینیمه یا نه ...به کسی چیزی نگفتم  ولی حس میکنم خودشه... شب ها که موقع خواب کلافه ام شروع میشه و منم تو تاریکی  واسه خودم لبخند میزنم 

یک هفته دیگه ماه چهارم تموم میشه ...نمیگم زود گذشت ولی باورم نمیشه که چیزی به نصف شدنش نمونده ...هنوز از ته دل باور نکردم ... 

یه عالمه حرف توی گلومه ولی دیگه باید برم ...

 

 

نوشته شده در شنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ توسط ترانه نظرات () |

Design By : Night Melody