خاطرات زندگی من و عشقم...

اگر تنهاترین تن ها شوم باز هم خدا هست...او جانشین همه ی نداشتن هاست

فرشته  کوچولوی من...مامانی روزهای عجیب و سختی گذروند...روزهایی که هیچ وقت  تصورش را هم نمیکرد برای خودش اتفاق بیفته...زندگی روزهای عجیب و غریبی تو سرنوشت آدم ها قرار میده

ببخش اگه تا حالا نتونستم اونجوری که نیاز داری بهت آرامش بدم ...از این به بعد همه ی تلاشم  برای  آرامش توئه...

خدای خوبم...تو از همه ی حرف های دل من باخبری...خودم همسر خوبم و فرشته ای که بهم هدیه دادی را به خودت میسپارم

روزهای سخت را پشت سر گذاشتم و چشم دوختم به آینده...به وقتی که پاره ی تنم رو بغل کردم و دلم با خنده هاش میلرزه و با گریه هاش آتیش میگیره

به وقتی توی بغلم شیرش میدم و با چشمای معصومش چشم دوخته به من ...

ای کاش این چند ماه هم زودتر بگذره...الان فقط دلم میخواد چشمامو ببندم و وقتی باز میکنم یه عالمه وقت گذشته باشه و تو توی بغلم باشی همه ی هستی من....

نوشته شده در شنبه ٢٩ آبان ۱۳۸٩ساعت ٤:٤٧ ‎ب.ظ توسط ترانه نظرات () |

Design By : Night Melody