خاطرات زندگی من و عشقم...

اگر تنهاترین تن ها شوم باز هم خدا هست...او جانشین همه ی نداشتن هاست

 من انقدر زود زود این وبلاگو اپ میکنم همه میگن تو کار و زندگی نداری ؟ ٢۴ ساعت نشستی پای کامپیوتر ؟

از عروسی برگشتیم  بالخره ساعت ٧ پاشدم  رفتم پای اینه یه کار هایی با ابروهام کردم

 دوسه جاشو خراب کردم ولی بهتر از اون ابروهای پاچه بزی بود !!!!!

بیچاره عروس داماد ! انقدر  کوچولو بودند !!!!

 داماده دیگه داشت ضعف میرفت برای عروس ! دلم براشون میسوزه 

 نمیدونند که در اینده با چه مشکلاتی باید دست و پنجه نرم کنند وگرنه انقدر ذوق نمیکردند !

نمیدونم چرا هر وقت میریم عروسی یاد عروسی خودمون میافتم ؟

 خوب این که نمیدونم نداره

 همه یاد عروسی خودشون می افتند !

یادش به خیر چه شبی بود

 نمیگم شب خوبی بود   یعنی هم خوب بود هم بد

 ........ شاید هم نه خوب بود  نه بد

 اولین چیزی که ازش یادم میاد درد پاهامه 

 اخه از ساعت حدودا ١١ صبح کفش های پاشنه بلند نمیدونم چند سانتی پام بود تا ساعت ١ شب  

 تازه سه چهار ساعتش توی یه باغ که زمینش گل بود در حال عکس و فیلم گرفتن بودیم

 من بیچاره با این کفش ها میرفتم توی گل و درمی اومدم

 وقتی دیگه عکاس ها دست از سرمون برداشتند و ساعت ١ تشریف بردند   اولین کاری که کردم  کفش هامو در اوردم   هیچ وقت اون لحظه   رو یادم نمیره

 از درد پاهام تا مغز استخونم سوت  کشید 

 بیچاره همسری رفت  یه ظرف اب اورد پاهای منو گذاشت توش

 ولی مگه درد ه اروم میشد ؟

 دومین خاطره بدی که از عروسی دارم   ناخن ها مصنوعیم بود

 فردای عروسی که خواستم ناخن ها رو دربیارم دیدم  نخیر  اینا کنده بشو نیستند

 نمیدونم دختره چقدر چسب ریخته بود رو ناخن های من که هیچ جور کنده نمیشد

 تقریبا دو هفته ای طول کشید  تا اثارش کامل رفت   اونم به کمک تیغ!!!

 اخرش مجبور شدم با تیغ از روی ناخنم بتراشمش  تا چسب هاش کنده بشه

  مثل کسی شده بودم که ناخن هاشو میکشند    تمام زیر ناخن هام کبود شده بود به خاطر تلاشی که کرده بودم تابرشون دارم  

 بعدش که رفتم دانشگاه   همه میگفتند چرا ناخن هات اینطوریه ؟  مثل رشته کوه های زاگرس شده بودند از شدت نا همواری ! روشونو با تیغ تراشیده بودم دیگه

 بگذریم

 من از شدت بیکاری هر چیزی که پیش بیاد شروع میکنم به نوشتن

 چاره دیگه ای ندارم   باید یه جوری خودمو سرگرم کنم تا روزهاو شب هام  بگذره

از وقتی که اینجا مینویسم خیلی راحتتر شدم   همین که حرف های دلمو  میگم سبک میشم

نمیدونم  اگه وبلاگ نویسی رو کشف نکرده بودم

چیکار میکردم ؟(انسان عصر حجر )

فقط یه حس بدی بهم میگه نوشته هام خیلی بیمزه و لوسند

 چون هیشکی به وبلاگ من سر نمیزنه 

 از اون ١٧-١٨ تایی هم که سر میزنند  فقط دو سه نفر نظر

میدن

 کم کم دارم به این نتیجه میرسم که :

 هیشششششششششششششکی منو دوست نداره

 

نوشته شده در دوشنبه ٤ شهریور ۱۳۸٧ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ توسط ترانه نظرات () |

Design By : Night Melody