خاطرات زندگی من و عشقم...

اگر تنهاترین تن ها شوم باز هم خدا هست...او جانشین همه ی نداشتن هاست

روابط بین آدم ها پیچیده ترین چیزیه که تا حالا تجربه کردم ...هیچ قاعده و قانونی نمیشه براش تعریف کرد ...بگذریم

 دوروز دیگه ماه پنجم هم تموم میشه و میرم توی شش ماه...تا اینجا بارداری راحتی نداشتم هنوز حالت تهوع و ضعف دارم و نمیتونم خوب غذا بخورم ظاهرم هم تفاوت زیادی نکرده غیز از شکمم که یه ذره داره پیدا میشه

بارداری واقعا سخته...یه جسم و ذهن قوی میخواد که من هیچکدوم را نداشتم...وجودم پر ازنگرانی و استرس و غم و غصه است...تنها کسی که میتونه بهم آرامش بده همسریه وقتی اینجاست منم حالم خیلی خوبه ولی وقتی میره و تنها میشم دوباره میرم تو خودم ... همین که کنار خودم میبینمش برام کافیه

تحملم خیلی کم شده...هیچ فیلم غصه داری نمیتونم ببینم اگه تو ماشین برسیم به یه آهنگ غمگین همسری زود ازش رد میشه..آهنگ موبایلمو عوض کرده میگه اون خیلی غمناک بود ...

چندشبه خواب های بد میبینم ...خواب میبینم یه بچه توی بغلمه و بعدیه جوری یه بلایی سرش میاد...وقتی بیدار میشم خیس عرقم و گلوم خشک شده  صدقه میدم،از خدا میخوام که بچه ام را برام سالم نگه داره ولی...

خدای بزرگ و مهربونم...به خاطر همه نعمت هایی که به من دادی ازت ممنونم...خودت برام حفظشون کن و بذار برق خوشبختی را توچشمای همسر و فرشته ی کوچولومون ببینم

 

نوشته شده در دوشنبه ۱٥ آذر ۱۳۸٩ساعت ٥:۱٠ ‎ب.ظ توسط ترانه نظرات () |

Design By : Night Melody