خاطرات زندگی من و عشقم...

اگر تنهاترین تن ها شوم باز هم خدا هست...او جانشین همه ی نداشتن هاست

سلام پسرک نازم...دیشب بالاخره فهمیدیم که یه پسر شیطون و بلایی ...عزیز دل مامان ...

البته از وول وول خوردن هات حدس میزدم باید پسر باشی که از حالاانقدر بازیگوشی

تمام مدت سونو گرافی نگاهم به لبای دکتره بود که ببینم چی میگه ولی تا لحظه آخر حرفی نزد دیگه داشتم ناامید میشدم که یه دفعه گفت بچه تون هم پسره !به احتمال 97درصد!!!

نیشم تا بناگوش باز شد ...نمیدونم چرا انقدر ذوق کردم مطمئنا اگه دختر هم بودی همین قدر خوشحال میشدم ...یه دفعه یاد همسری افتادم که انگار ته ته های دلش دختر بیشتر دوست داشت با خودم گفتم میخوره توی ذوقش ...

دم در بااشاره بهش گفتم پسره...خندید...منم خندیدم...هیچ تو ذوق خوردنی در کار نبود 

بعدش دستای منو محکم گرفت و گفت ما خیلی خوشبختیم ...من و تو و پسرمون...

خدای بزرگم ...من از تو معجزه کم ندیدم توی زندگیم ...هیچ وقت تنهام نذار و همه ی عزیزانم را برام حفظ کن ...بذار خوشبختی و خوشحالی همشون را ببینم

نوشته شده در پنجشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ توسط ترانه نظرات () |

Design By : Night Melody