خاطرات زندگی من و عشقم...

اگر تنهاترین تن ها شوم باز هم خدا هست...او جانشین همه ی نداشتن هاست

بارون که میاد انگار غیر از هوا دل آدم هارو هم صاف میکنه...وسط یه روز کسل کننده وقتی بارون بارید حال منم عوض شد...بغضی که چند ساعت گیر کرده بود توی گلوم با چند تا نفس عمیق از هوای بارون خورده رفت پایین...پنجره رو باز کردم و نفس کشیدم

خدارو شکر کردم که یادشون رفته برای  پنجره های اتاق من توری بزنند

حوصله ام سررفته بود ولی دلم نمیخواست با کسی حرف بزنم...ترجیح میدم تنها باشم تا با آدم هایی حرف بزنم که دوستشون ندارم

اگه میتونستم راه برم میزدم بیرون و زیر بارون تا خونه پیاده میومدم

دلم عاشقونه میخواست...نگاه های شیرین که یه لبخند گرم چسبیده کنارش

به خودم میگم خجالت بکش دختر!تو دیگه داری مادر میشی  دلت باید بازی پسرکت زیر بارون رابخواد نه قدم زدن های عاشقانه!  اما دست خودم نیست

دل من همیشه به عقلم غلبه داشته.........

----------------------------------------------------

پ.ن.چند روزه حالم  خوب نیست...خیلی به خودم مطمئن بودم که هیچ وقت سرما خوردگیم شدید نمیشه اما این دفعه شد شب ها از تنگی نفس نمیتونم بخوابم انقدر بدنم خسته و کوفته است انگار که کوه کنده باشم

اما چیزی که اذیتم میکنه دل درد های همیشگیه یکی میگه حتما سرما دادی خودت را...یکی میگه مال بزرگ شدن بچه است یکی دیگه میگه نباید درد داشته باشی

دکتر هم جواب درستی بهم نداد...اگه تجربه ای داشتین بهم بگین خیلی نگرانم   

نوشته شده در دوشنبه ٢٢ آذر ۱۳۸٩ساعت ٦:٤٤ ‎ب.ظ توسط ترانه نظرات () |

Design By : Night Melody